در راه هوشیاری خود مست می رود
خبرگزاری برنا-شعر الهامی درونی است که از تلفیق عواطف و احساسات با تفکرات یک آدم بیرون می جوشد. شاید برای همین است که می گویند منطق شعر، احساس است. برعکس، منطق علم، کاملاً دو دو تا چهار تاست. به خصوص علمی مثل روانپزشکی که باید برای هر واکنش درونی و بیرونی دنبال منطق حساب شده ای باشد. حالا چطور افشین یداللهی که هم شاعر است هم روانپزشک، که در بیمارستان روانپزکشی آزادی طبابت می کند در دانشگاه شهید بهشتی مرکز مطالعات رسانه و سلامت مشغول به فعالیت است. با جمع این دو منطق علم و شعر در وجود خود کنار می آید سئوالی است که برای یافتن پاسخش باید در شعرها و ترانه های او تجسس کرد. كار اصلیاش پزشكی است. از سن شانزده سالگی به شعر رو آورده و ترانه و شعر را با آزمون و خطا بدون كمك گرفتن از شاعران یا اساتید فرا گرفته است. در هیچ شب شعر یا كانون ادبی شركت نداشته و از سال 75 به بعد به نوشتن ترانه روی آورده است.بسیار طناز و البته بی حاشیه و پزشک حاذقی است.همه اینها را گفتم که بدانید افشین یدالهی می داند می خواهد دقیقا چکار کند...
اصلا هیچ وقت فکرش را می کردید که شعر و روانپزشکی را کنار هم داشته باشید؟
من قبل از همه این ها با موسیقی سروکار داشتم.من ضرب و تمپک می زدم و شاگرد آقای جمشید محبی و مرحوم ناصر فنگ فر بودم.
از چند سالگی؟
فکر می کنم از حدود 13-14 سالگی به کانون چاوش می رفتم و ضرب می زدم،علاقه اولم شاید موسیقی بود و اتفاقا پیشرفتم هم خوب بود و بعد از مدتی هم در کنار آقای محبی به قیه بچه ها درس می دادم.حتی در دوره دانشجویی در کرمان هم تدریس ضرب می کردم و در آمد خوبی هم داشتم.همیشه فکر می کردم باید در زمینه موسیقی فعالیت کنم.به شعر هم خیلی علاقه داشتم، از 15 سالگی شعر هم می گفتم ولی خیلی دست و پاشکسته بود.حتی در دوران پزشکی عمومی هم برایم جدی نبود و در هیچ شب شعری هم شرکت نکردم به غیر از یک شب شعری که بعدها در کرمان برگزار شد.از دوران شروع سربازی بود که تازه زمزمه موسیقی پاپ شروع شده بود، من با یکی از دوستانم دکتر شهرام حسن زاده که البته بعدها دیگر کار موسیقی را ادامه داد و مسیر پزشکی را طی کرد، و در آموزشی سربازی یکجا بودیم،تصمیم گرفتیم یک آلبوم جمع کنیم.قرار شد من شعر بگویم و او آهنگ هایش را بسازد.اما از اول این طور بود که ترانه های من از تغییر و به طنز درآوردن ترانه های محبوب به دست می آمد.شعر جدی هم می-گفتم اما هیچ وقت تا آن زمان جایی ارائه نداده بودم.تا اینکه این ماجرا شروع شد و هنوز هیچ خواننده ای پیدا نکرده بودیم تا اینکه از طریق یکی از دوستان با آقای خشایار اعتمادی آشنا شدیممن چند تا از کارهایم را برایشان خواندم و ایشان گفتند که چرا کار پاپ کامل نمی کنی؟آن زمان هنوزفضای پاپ به راه نیفتاده بود.آقای اعتمادی دو تا ترانه پاپ خوانده بود که یکی «خوشا شمعی که سرتا پا بسوزد» و «می رسد مردی زخورشید».قبلش هم آقای غلامعلی یک کاری را خوانده بودند.من این صدای آقای اعتمادی را از رادیو شنیده بودم و خیلی تعجب کرده بودم که رادیو ایران دارد صدای یک خواننده آن طرف آبی را پخش می کند و بعد هم به هم معرفی شدیم.همان موقع به من گفتند من یک آلبومی جمع کرده ام به نام «دلشوره» که هنوز مجوز نگرفته ولی بالاخره مجوزش را می گیریم.و البته این آلبوم یک سال و نیم بعدش مجوز گرفت.قرار شد من پاپ بگویم و کاملا محاوره ای، البته اولین کار من اصلا محاوره ای نبود چون چند وقت بعد آقای اعتمادی به من گفت که یک کار برای امام حسین از طرف تلویزیون به من سفارش داده شده و شعرش را تو بگو.کار را که بلند بود و حدود 9 دقیقه شد را شروع کردیم که حماسی بود و این اولین کار من اجرا شد. در همان دوران بود که دوره تخصص من هم تازه شروع شده بود و البته هیچ وقت هم فکرش را نمی کردم که یک روز روانپزشکی بشوم که ترانه هم می گوید، من اصلا سودای ترانه سرایی نداشتم و به شعر جدی نمی پرداختم.فکر می کردم شاید روانپزشکی می شدم که کار موسیقی هم بکند، اما ترانه را اصلا.
شما دانشگاه سراسری تحصیل کردید یا آزاد؟
دانشگاه سراسری.
اصلا اولش هم قصدتان خواندن پزشکی بود؟
بله.راستش زمان ما باب بود که هر کسی که درسش خوب است برود پزشکی بخواند.من مادرم آموزگار بودند و وقتی دیدند که من زود زبان باز کردم شروع کردند به درس دادن به من. من در سن سه سال و نیمه گی کلاس اول را یاد گرفتم و در چهارسال و نیمه گی در مدرسه تیزهوشان تست هوش دادم و قبول شدم و رفتم نشستم کلاس اول.مادرم گفت از من کلاس اول را امحتان بگیرند که بروم و کلاس دوم بنشینم، و قبول نکردند.تا کلاس پنجم هم مدرسه تیزهوشان بودم.
یعنی کلاس پنجم چند سالتان بود؟
نه سال و نیم. حالا ما در روانپزشکی یک اصلی داریم که می گوید کسی که کلاس اول را دوبار بخواند احتمال اینکه از نظر ذهنی مشکل داشته باشد زیاد است.خوب من هم دوبار کلاس اول را خواندم.(خنده).
بعد از آن چه شد؟
بعدش رفتم دبیرستان البرز.دبیرستان البرز جای خیلی بزرگی بود و ما عادت کردیم به این فضای زیاد و درس خواندن در جای دیگر برایمان تقریبا غیرممکن بود.ما اصلا بچه های درسخوانی نبودیم و اکیپی داشتیم که یکی از شلوغ ترین اکیپ های مدرسه بود.
چرا بقیه ی تحصیلتان را در تیزهوشان ادامه ندادید؟
نشد دیگر.رفتم مدرسه ی البرز و البته این را هم بگویم پایان کلاس پنجم من با انقلاب هم زمان شد.
اصلا به شما نمی آید که انقدر آدم باهوش باشید!
به قیافه ام و یا رفتارم؟
آن تصویری که من از شاعرها دارم تصویر دیگری است...
از شاعرها تصویر خنگی دارید؟(خنده)
نه.یک سری آدم بی خیال...
البته من آدم با خیالی نیستم، خیال که با هوش منافات ندارد.من خیلی درسخوان نبودم البته، بیشتر گوش می کردم...
بعد چه شد؟
بعدش دانشگاه کرمان قبول شدم.البته زمان ما انتخاب رشته بسیار محدود بود و من برای اینکه حتما قبول بشوم کرمان را انتخاب کردم.ولی ممکن بود که جاهای دیگر قبول شوم.دوره تخصص هم که شهیدبهشتی بودم.وقتی رفتم که برای تخصص ثبت نام کنم،ما فقط می توانستیم یک دانشگاه را انتخاب کنیم و حق انتخاب سه رشته را هم داشتیم. و من فقط روانپزشکی را انتخاب کردم. وقتی هم مامور ثبت نام دید که من یک رشته را نوشته ام گفت مثل اینکه یادت رفته رشته های دیگر را بنویسی و من گفتم نه؛یا روانپزشکی قبول می شوم و یا نمی شوم دیگر که اتفاقا در قبولی های آن سال شهیدبهشتی من نمره اول را آوردم.
حالا چرا روانپزشکی؟
دوست داشتم، فکر می کردم به سایر علایق من مثل هنر و ادبیات مرتبط باشد.برایم شناخت انسان ها هم ملاک بود.نه اینکه کسی که روانپزشک می شود الزاما آدم ها را هم خوب می شناسد، این چیزها در تجربه به دست می¬آید.از اول هم در ذهنم بود که باید روانپزشک شوم.
چقدر فاصله بود بین دوره ی عمومی و تخصص؟
دو سال سربازی.
بعد چقدر درس خواندید که انقدر خوب قبول شدید؟
زیاد نخواندم راستش.نمی خواهم بگویم هوشم خوب بوده،بیشتر شانس آوردم.شکسته نفسی هم نیست که می گویم شانس آوردم.
اصلا در سربازی وقت درس خواندن هم داشتید؟
بالاخره باید وقت را ایجاد کرد.من هم یک زمان مشخصی داشتم.
چندسال دارید؟
من دی ماه 1347 به دنیا آمدم.
به نظر می آید که ذهن دسته بندی شده ای دارید.استادی می گفت کسی که معدل 19 دارد و در هیچ دانشگاهی قبول نمی شود، آدم بی سوادی نیست، اما اطلاعاتش هم دست بندی شده نیست، مثل فروشگاهی می ماند که اجناسش را تفکیک نکرده.مثلا شامپو و مواد پروتئینی و آرایشی را یک جا گذاشته.این ذهن دسته بندی شده چه طور به دست می آید؟
ممکن است در پیاده کردن اطلاعات اینطور باشد ولی من خیلی هم ذهن دسته بندی شده ای ندارم،من کار روانپزشکی را از زندگی-ام جدا کرده ام.از مطب که بیرون می روم دیگر روانپزشک نیستم.یک وقت اگر فوریتی پیش بیاید باز روانپزشک می شوم.رفتار شاعرانه ای هم الزاما ندارم.من یک آدمم؛یک وقت هایی شعر می گویم،یک وقت هایی طبابت می کنم ولی ذهن دسته بندی شده اگر به این معنا باشد که این مقوله ها را با هم قاطی نمی کنم خوب درست است، اما در موارد دیگر نه، من هنوز کلی کارهای به هم ریخته دارم.
آخر شما صبح تا شب هم مطب هستید...
نه.من سه روز صبح ها مطب هستم و سه روز عصرها، البته ممکن است بنا به دلایلی این تایم بیشتر شود، اما تمام وقت من را نخواهد گرفت.
شما را بیشتر به عنوان شاعر می شناسند یا روانشناس؟
فکر می کنم به عنوان شاعر باشد...
شده اینجا کسی بیاید بفهمد شما همان ترانه سرای معروفید؟
بله.
عکس العملشان چه طور بود؟
خب برایشان جالب است دیگر.ترانه هایی که حالا با آن یک ذهنیت خاصی دارند الان ترانه سرایش پزشک معالج آن هاست.خیلی ها فکر می کنند کسی که کار هنری می کند حتما باید طبابت را کنار بگذارد مثل خیلی هایی که این کار را کردند.من چند سال پیش آقای شاهین فرهت را جایی دیدم و گفتم من هم به موسیقی علاقه دارم و هم پزشکی تکلیفم چیست؟عین جمله شان دقیقا این بود که این دو مقوله دو تا آش هستند که باید مدام به همشان زد تا ته نگیرند و باید یکی را انتخاب کرد.
پس شما هر دو را هم زدید؟
تقریبا.حالا شاید در پزشکی نظریه پرداز نباشم ولی در کار طبابتم هم موفق بوده ام.در مورد شعر هم هر چه در توانم بوده انجام دادم.خوب مسلما اگر تمرکزم فقط بر روی یکی از این ها باشد شاید بهتر باشد.اما الان هم اتفاق بدی نیفتاده.این اتفاق مزایایی هم برای من داشته.اگر مفر درآمد من صرفا شعر بود، شاید مجبور بودم به هر اتفاقی تن بدهم و در هر مجموعه ای کار کنم و استرس بیشتری هم برای گفتن شعر داشته باشم.اما چون الان صرفا به شعر وابسته نیستم خودش یک نکته مثبتی است.
چقدر افشین یداللهی شعرها و ترانههایتان هستید؟
تا حدی هستم. معمولا وقایعی كه در زندگی شخصی خود و اطرافیانم رخ میدهد و حال و هوایی كه بر جامعه حاكم است را به شعر و ترانه تبدیل میكنم و با موضوع و مضمون شعرهایم بیگانه نیستم. البته بعضی وقتها هم ممكن است شعرها از من جلوتر باشند و بعد از مدتی به آنها برسم.
كنایه «الشاعر كالمجنون» را قبول دارید؟
من هم با مجنونش سروكار دارم و هم شاعرم (میخندد) شاید این به نوع نگاه شاعران برمیگردد كه گاهی متفاوت با آنچه صرفا عقل ظاهری و سطحی حكم میكند به موضوعات مینگرند. به هر حال احساس عمیقی كه بعضی اوقات به برخی از شعرا حكمفرما میشود، عقل را تاحدی كمرنگ جلوه میدهد و چنین تلقیای را به وجود میآورد.
این اشراف بر خودتان هم حكمفرماست؟
تنها چیزی كه هیچكس بابت نحوه تقسیمش از خدا شكایت ندارد، عقل است. همه مدعیعقلند، اما عقل هیچكس به كمال نرسیده است. من هم میتوانم درباره خودم قضاوت كنم.
افشین یداللهی، این رفت و برگشت مرزی یا جنون آنی را تجربه كرده است؟
ما در روانپزشكی از كلمه جنون استفاده نمیكنیم و اصطلاح علمی Psychosis را به كار میبریم. در هر حال به این معنا نه، اما هر كسی در زندگیاش دیوانگیهایی دارد، البته دیوانگی با دیوانه بودن متفاوت است و من چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی.
شما شعر را به طور حرفه ای ادامه دادید، آیا مطالعاتتان در زمینه ادبیات هم جدی بود؟
من شعر زیاد خوانده ام.شعر در هر زمینه ای زیاد خوانده بودم.ولی مدت هاست که زیاد شعر نخوانده ام، آن چیزی که می آید را می گویم.آدم گاهی در فضای حرفه ای خودش باید دنبال شعر برود و در را باز کند برای سرودن شعر.آن ماده خام اولیه باید الهام شود ولی من نمی نشینم تا یک زمانی بالاخره الهام شود،بعضی وقت ها می روم و در آن جایی که فکر می کنم ممکن است از آن¬جا الهام شود را می زنم و می خواهم این پروسه فعال شود و این برای کار حرفه ای لازم است.
برای گفتن یک ترانه چقدر زمان لازم دارید؟
بستگی دارد.یک وقت نیم ساعت.بعضی وقت ها یک هفته.یک زمانی هست که شما یک ترانه را دو روزه بگویید و اما برای یک کلمه اش ده روز زمان بگذارید.اما به طور معمول دو یا سه روز طول می کشد.این بدان معنی نیست که من دو روز همه زندگی ام را ول کنم و بنشینم ترانه بگویم.در میان کارهای روزانه ام این اتفاق تمام می شود.
در دوره ی تخصص چقدر درس خوان بودید؟
همه چیز خیلی معقول پیش می رفت.من کلا خیلی آدم درسخوانی نبوده ام هیچ وقت و به طور کلی از درس خواندم خوشم نمی آید.اگر هم مطالعه می کنم خیلی پراکنده است و خاص خودم و اصلا هم نمی گویم درست است اما خاص خودم است.شاید بهتر باشد بگویم در دوره تخصص متوسط رو به بالا مطالعه داشتم.
با توجه به آشنایی که با شما دارم می دانم زندگی تان یک ریتم خاص دارد.این ریتم را سالهاست که رعایت می کنید.پنج شنبه ها کلاس خانه ترانه برقرار است،مطب را به طور روتین می آیید، در ترانه هم با یک سری آدم مشخص کار کرده اید و کلا نمی شود حاشیه ای از شما پیدا کرد.این ریتم را چه طور پیدا کردید؟
همان طور که خودتان هم گفتید من خودم را خیلی درگیر حاشیه نمی کنم.مثلا هر جلسه ای که تمام می شود افراد آن جلسه تازه شروع می کنند به حرف زدن و غیبت کردن و...بعد وقت همین طور می گذرد . از همین حرف ها تنش و دل خوری پیش می آید و بعد این بحث را باید روبه رو کرد و از دل هم در آورد و... من خودم را درگیر این حاشیه ها نمی کنم.من فکر نمی کنم کسی شنیده باشد که بدش را گفته باشم.بعد هم همیشه وقتی مسئولیتی را برعهده می گیرم سعی می کنم به بهترین نحو انجامش بدهم.مثلا وقتی قرار است پنج شنبه ها بعداز ظهر خانه ترانه باشم، برنامه ام را طوری تنظیم می کنم که انگار پنج شنبه بعدازظهری وجود دارد و من تا ظهر پنج شنبه زمان دارم.خیلی وقت ها شده که به خاطرش از کار و سفرم هم زده باشم، اما بالاخره کاری است که متقبل شده ام.در برخوردم با دیگران هم همیشه سعی کرده ام احترام دیگران را نگه دارم و حرمت سی را زیر پا نگذارم.عموما وارد تنش و درگیری بی مورد نشده ام.در کار هم آدم متعصب نیستم و هر ژانری که با اقبال عموم مواجه شود قبول می کنم.از نظرپزشکی هم بالاخره من درسش را خوانده ام و برایش زحمت کشیده ام و باید روالی را دنبال کنم که زندگیم بچرخد و درآمدی داشت باشم.بالاخره کار پزشکی نیازمند نظم است.شاید جایی کوتاهی کرده باشم، اما الان دیگر به همه چیز نظم داده ام.در کار ترانه که کلا تکلیفم با خودم روشن است، می دانم با چه آدم هایی و در چه فضایی می خواهم کار کنم.همیشه سعی کرده ام کیفیت را تا حد توانم حفظ کنم.حالا اگر کمیت زیاد نبود مهم نیست.هر چند کمیت هم بد نبوده، حدود 300 کار از من پخش شده.اما بیشتر روی یک سری پروژه فوکوس کرده ام.مثلا در شعر ملی با آقای خلعتبری کار کرده ام.در پاپ یک دوره با خشایار اعتمادی کار کردم و یک دوره با احسان خواجه امیری.حالا ممکن است یک سری فضاهای جدید را تجربه کنم، مثلا یک وقتی خوانندگی را تجربه کردم و یک زمانی یک مجبوبه از اشعارم را با صدای خودم ضبط کردم که شورای شعر تصویبش کرد ولی بعد مدیر دفتر موسیقی آن را تایید نکرد.
چرا؟ و اصلا تازگی ها چقدر کم کارید؟
عاشقانه بود.یک مونولوگ عاشقانه بود با کسی که فرسنگ ها دور است و نشد دیگر...حالا هم دو تا دی وی دی روانشناسی هم به زودی از من منتشر خواهد شد.یک پروژه هم با همایون شجریان و آقای خلعتبری کار کردم، یک پروژه هم با محدرضا فروتن کار کردم.یک آلبوم با آقای امین نژاد کار کردم که یک خواننده جدید و بسیار خوش صداست.فکر می کنم الان در مرحله ای هستم که نباید تک ترک کارکنم و باید فول آلبوم کار کنم.همه این ها که منتشر شود معلوم می¬شود که کم کار نیستم.
شما برای رسیدن به جایگاهی که در ترانه ایران دارید چه کردید؟
من همیشه سعی کرده ام تحت هر شرایطی و با هر کسی کار نکنم و کیفیت کار خودمرا در حد توانم حفظ کنم. حرمت ترانه و حرمت کاری که انجام می دهم را حفظ کنم. حرفه ای بودن فقط منوط به نوشتن ترانه خوب نیست. شما باید نحوه برخورد با همکارانتان اعم از سایر ترانه سراها، آهنگساز ها، خواننده ها و مجموعه ای که به شما کاری سفارش می دهند را به تدریج یاد بگیرید. یک ترانه سرا باید حرمت هنر خود را نگه دارد. اگر کسی خودش را دست کم بگیرد دیگران هم او را دست کم می گیرند. یک بخش کلیدی آهنگ ترانه است، هیچ آهنگی بدون وجود کلام ترانه نمی شود! همان طور که یک ترانه بدون آهنگساز و خواننده ترانه نمی شود. هیچ کدام از این ارکان هم از بقیه مهم تر نیستند. من چند سال پیش ترانه شب دهم را نوشتم، شاید این ترانه روی کاغذ قابل قبول باشد. اگر قرار بود آهنگسازی که این شعر را می سازد معنی اش را نفهمد، یا خواننده ای که نمی توانست خوب بخواند اجرایش می کرد، به یک آهنگ دم دستی و معمولی تبدیل می شد و نتیجه خوبی نداشت. نمونه این اتفاق هم زیاد است. خوانندگان خوب و قدیمی ما که ممکن است مخاطبان زیادی هم داشته باشند وقتی ترانه خوبی نمی خوانند، یا آهنگسازی خوبی روی ترانه ها انجام نمی شود، هر چقدر هم که مشهور و محبوب باشند شکست می خورند. ترانه سرا باید قدر جایگاه خود را بداند و قبل از هر چیز حرمت انسانی خود را بداند و هنر خود را اعتلا ببخشد. باید با کسانی کار کنیم که ترانه ما را بالا ببرند و حق مطلب را ادا کنند، نه اینکه جوری بشود که وقتی ترانه را روی کاغذ مرور کنیم احساس کنیم تاثیر گذاری بیشتری دارد نسبت به این که آهنگی هم روی آن ساخته شده باشد.
در زمینه روانشناسی هنوز هم اطلاعتتان را به روز می کنید؟
صد درصد.از طریق مطالعه و مقالات و سمینارهایی که شرکت می کنم این اطلاعات به روز می شود.
خودتان را در عرصه ی شعر موفق می دانید یا روانپزشکی؟
من فکر می کنم در شعر تاثیرگذاری بیشتری داشته ام.چون کشش من بیشتر به سمت ادبیات بوده، ترجیح می دهم وقت بیشتری برای بگذارم.اما در روانپزشکی هم کارم را می کنم، خیلی مقالات از ن چاپ شده و در خیلی از مجالات ستون ثابت روانپزکی داشته ام.
استادی در زمینه ادبیات داشته اید؟
راستش نه.همان طور که گفتم من در هیچ شب شعری شرکت نکردم،هیچ کلاس خاصی نرفتم...اما می توانم بگویم در ایتدای کارم از کمک آقای اعتمادی بهره زیادی بردم.
شعری هست که الان بخواهید از خودتان بخوانید؟
یک بیت از کاری که آقای عصار است که همیشه مد نظر دارم.به من می گویند تو که خودت روانپزشکی چرا فلان اشتباه را می کنی و من در جوابش باید بگویم:گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود.
این حقیت دارد که خیلی از روانشناسان خودشان هم کمی اعصاب نامتعادل دارند؟
این حرف از یک اشتباه می آید که روانپزشک را دکتر مجانین می دانند.ما در علم روانپزشکی کلا چیزی به اسم دیوانه نداریم و این روزها هم خیلی از کسانی که به مطب روانپزشکان مراجعه می کنند از یک استرس ساده رنج می برند.مثل این است که بگویید تمام متخصصین ارتوپد از یک اختلال استخوانی رنج می برند.