آرزویی بر باد/قسمت اول
خبرگزاری برنا- 9اسفند سال87 بود، چشمهایم را که باز کردم اولین چیزی که جلب توجه کرد ساعت طلایی روی دیوار روبه رو بود.البته به خواسته امید ساعت را آنجا نصب کرده بودم من خیلی هم دلم نمی خواست اولین چیزی که میبینم ساعت باشد. اصلا ماجرای من و ساعت یک داستان قدیمی بود.ما هیچ وقت رابطه خوبی نداشتیم.ساعت حدود 9بود.غلتی زدم امید کنار من خوابیده بود عمیق مثل همیشه.یک لحظه احساس کردم دلم برایش تنگ شده چقدر این احساس، از نظر بقیه حتی خود امید احمقانه بود و چقدر سخت بود که به بقیه بفهمانم من گاهی حتی کنار شماو دلتنگتان هستم.
از جایم بلند شدم پرده را کنار زدم منظره ی آنچنانی نبود حیاط با درختهای لخت، خرمالوهایی یخ زده و باغچه ای که تقریبا خالی بود. آفتاب اما همه ی حیاطمان را روشن کرده بود و تقریبا هیج سایه ای در کار نبود.خانم جعفری را دیدم که زنبیل به دست از در بیرون رفت همسایه ی طبقه بالا که خیلی سرحال و دوست داشتنی بود آنقدر پشت سر مردها بد میگفت که همیشه فکر می کردم اگر یک روز تمام کنارش باشم تقاضای طلاق می کنم.
طوری حرف میزد که انگار مردها را خیلی خوب می شناسد از همه خوبتر!
همیشه با من و سارا همسایه ی طبقه پایین درست مثل احمقهایی حرف می زد که صبح تا شب دارند ظلم مردها را تحمل می کنند.ناخواسته به همه ی حرفهایم خندیدم خانم جعفری هم در را بست و رفت.
رفتم جلوی آینه دلم می خواست یک مهمانی با شکوه و بی نظیر بگیرم امید هنوز خواب بود روی صندلی جلوی دراور نشستم و به این فکر کردم چرا دلم می خواهد امشب برای سالگرد ازدواجم جشن بگیرم چند ثانیه فقط به خودم و به چشمهایم نگاه کردم بعد تلنگر زدم که کسی بجز تو اینجا نیست پس راستگو باش و در اعماق مغزت جستجو کن که چرا می خواهی سومین سالگرد ازدواجت را جشن بگیری؟!
داشتم فکر می کردم که من خوشبختم؟یعنی همه چیز همان جوری است که باید باشد؟
یادم افتاد روزهایی که از دست امید عصبانی و دلخور بودم ، یاد بی خیالی ها و بی حوصلگی هایش افتادم ،خیلی شبها آنقدر ناراحتم کرده بود که تا صبح بالش خیسم را بغل کرده بودم، نمی دانستم دقیقا چه چیزی باعث ایجاد اختلاف بین ما بود اما گاهی با همه ی وجودم حس می کردم که از هم دوریم، نه او عمق احساسات ظریف مرا می فهمید و نه من از کارهای عجیب وغریبش سردر می آوردم.
خانم دکتر هاشمی توی کلینیک مشاوره می گفت همه ی اینها به خاطر تفاوتهای جنس زن و مرد است.دوباره خنده ام گرفت تو آینه نگاه کردم و لبخند عمیقی زدم چرا دارم بحث روانشناسی می کنم آن هم با خودم!
چشمم را چرخاندم وتوی همان آینه به امید نگاه کردم یک مرد، یک هم خانه ،کسی که من از بین میلیونها نفر آدم روی کره زمین تنها با او زیر یک سقف زندگی می کنم، همسر! شوهر!
دلم لرزید،چه واژه های بزرگی!یعنی چقدر نزدیک، یعنی همه چیز! همه کس...ترسیدم،از جایم بلند شدم .گاهی وقتها آنقدر فکر می کنم که مغزم درد می گیرد. رفتم توی آشپزخانه، شیر جوش را روی گاز گذاشتم میز را چیدم ما هیچ وقت عادت نداریم صبحانه چای بخوریم البته این عادت امید بود که کم کم به من هم منتقل شد.
همه چیز که آماده شد امید را بیدار کردم.دم در اتاق ایستادم، در آستانه ی در و صدایش کردم:امید...امید...چند ثانیه ای طول کشید که غلت بزند به طرف من و چشمهایش را باز کند و مرا نگاه کند.توی همین فاصله ی کوتاه دوباره خوب نگاهش کردم این امید من بود، کسی که سه سال پیش حس کردم بیشتر از همه دوستش دارم.
یادم می آید یک بار سر کلاس ادبیات معلممان پرسید فکر می کنید می شود کسی را بیشتر از خودمان دوست بداریم؟
ومن توی همین چند ثانیه تا باز شدن چشمهای امید به این سوال فکر کردم که یعنی من آنقدر امید را دوست دارم؟از خودم هم بیشتر؟
فرصت پیدا کردن جواب نشد امید بیدار شد با یک لبخند کمرنگ.
- ساعت چنده؟
ساعت دهه ،پاشو بابا !شوهرای مردم دارن برمی گردن خونه!پاشو بیا صبحانه حاضره.
و از اتاق بیرون رفتم یک آن مکث کردم برگشتم توی اتاق گفتم:ببین ما به هم سلام نکردیم...
امید خندید تقریبا با حالت تمسخروگفت: خدایا این دیگه چه بلایی بود به سر من اومد؟!
-چه بلایی؟
فهمیدم داره مسخره میکنه.گفتم:همین که یادمون رفت سلام کنیم؟
امید بلند شد کنار من دم در چند لحظه ایستاد، به من نگاه کرد و گفت:عرض کردم چه بلایی سر من نازل شد!یعنی تو!
بعد در کمال خونسردی رفت به سمت دستشویی.گفتم:کوفت !دلتم بخواد...
رفتم توی آشپزخانه نشستم تا امید بیاد .دوباره خنده ام گرفت آخه هنوز به هم سلام نکرده بودیم!!!البته دیگه چیزی نگفتم.سر میز صبحانه یک لحظه وسوسه شدم به امید بگم که قراره امشب اینجا یه مهمونی با حال به افتخار دوتامون بگیرم اما بلافاصله پشیمون شدم چون موبایلش زنگ خورد و بعد از دو ساعت داد زدن سر طرف، موبایلو پرت کرد یه گوشه گفت:اه... لعنتی...
دیدم نه الان وقتش نیست دلم نمی خواست تو ذوقم بخوره.
تا دم در همراهیش کردم و بهش گفتم که امروز خیلی کار دارم.باید برم بیرون خرید البته اصلا نپرسید کجا؟چرا؟فقط خداحافظی کرد و رفت مثل اغلب مردهای ایرانی.
مردهایی که زنهاشون رو اون وقتی که باید ببینن نمی بینن.وای چرا دارم شبیه خانم جعفری حرف می زنم؟!به خودم گفتم به جهنم نبینن هرکسی زندگی خودشو میکنه.دوباره رفتم جلوی آینه یه کم به خودم رسیدم لباس مشکی تنم کردم. سرتا پا خودمو ورانداز کردم هنوز اونقدر جذابیت داشتم که مستحق دیده شدن باشم.ای بابا ول کن آرزو...
از خونه اومدم بیرون وارد پارکینگ شدم دنبال ماشینم گشتم .سر جاش نبود،یعنی چی؟دوباره به دقت همه جا رو نگاه کردم شاید امید جابجاش کرده باشه داشتم سعی می کردم به موبایل امید زنگ بزنم اما آنتن نداشت همیشه این پارکینگ لعنتی نقطه ی کور بود، دلم شور می زد ،گرچه می دونستم اینجا پارکینگ خونه است و اتفاقی نمی تونه افتاده باشه.
از پله ها اومدم بالا به امید زنگ زدم بر نداشت دوباره گرفتم بعد از پنج تا بوق برداشت
-سلام عزیزم
-امید ماشینم نیست
-نیست؟کی گفته نیست؟
-چی میگی؟!رفتم پارکینگ سر جاش نبود
-آها...خب واسه اینکه اینجاست زیر پای من!ببخشید که اجازه نگرفتم از بس گیجم!
داشتم منفجر می شدم
-مگه تو خودت ماشین نداری؟
-نه
-یعنی چی؟
احساس کردم شوخیش گرفته.من ماشین لازم دارم باید برم خرید، کار دارم، ماشین خودت کو؟
-عزیز دلم دیروز یه نفر محکم کوبید به ماشین من تقریبا از پشت داغون شد بردمش تعمیرگاه امروز صبح عجله داشتم مجبور شدم با ماشین تو بیام ببخشید.
کلمه ببخشید رو چند بار تکرار کرد.عصبی بودم چی باید می گفتم؟!بگم چرا از من اجازه نگرفتی؟ازدواج همینه دیگه نداشتن حریم شخصی!
-باشه
گوشی رو قطع کردم دو سه بار زنگ زد برنداشتم، فکر کردم اینجوری یه کمی دلم خنک میشه.
رفتم بیرون ومنتظر ماشین شدم.به خودم گفتم آرزو آروم باش طوری نیست که، با تاکسی شاید راحت ترم باشی اقلا دنبال جای پارک نمی گردی عادت داشتم اینجوری خودمو راضی کنم، همیشه...
یه سمند زرد ایستاد خواستم بگم دربست دیدم یه خانم پیر پشت نشسته.سوار شدم صدای رادیو خیلی بلند بود با اجرای یه مجری خوشحال که داشت از خوبی هوا و روزهای پایان اسفند و خاطرات کودکی حرف میزد به خودم گفتم این مجری ها هم دلشون خوشه!
یاد حرفهای امید افتادم که گفت دیروز تصادف کرده پوزخندی زدم فکر کن همسر و همخونه ی من دیروز توی راه تصادف کرده ماشینش از پشت درب و داغون شده برده تعمیرگاه و من خبر ندارم!یعنی از چه چیزای دیگه ای خبر ندارم؟!دوباره خندیدم مثل صبح! متوجه شدم پیرزن کناریم نگاهم می کنه حتما فکر کرده من دیوونه شدم ولی جدا چرا امید جیزی به من نگفت؟ چرا ما باهم حرف نمی زنیم؟ یعنی چه چیزهای دیگه ای هست که من ازش خبر ندارم؟ فکر کردم امید چی هارو به من نمی گه؟جوابش سخت نبود همون چیزایی که من به اون نمی گم.از احساسم،از عصبانیتم،از تنهائیم...
خوب که فکر می کنم می بینم ما کلاّ کم حرف می زنیم البته یه بار به امید گفتم که چرا ما اینقدر کم با هم حرف می زنیم؟گفت چون الان اونقدر صمیمی هستیم که بدون ردو بدل کردن کلمات هم حرف همو بفهمیم!بعدش خندید،شاید مسخره ام کرد.خانم دکتر هاشمی می گه این مشکل اغلب زن و شوهرهاست که با هم حرف نمی زنن یعنی حرفی ندارن که بزنن؟مگه میشه؟
-خانم می خوام پیاده شم.
صدای پیرزن بود،گفتم:بله...بله،منم کرایه رو حساب کردم وپیاده شدم
نسیم ملایمی می وزید.مردم در حال رفت و آمد بودند،خیابونها شلوغ بود.همه انگار آخر اسفند حریص تر می شدن و می خواستن تمام بازار رو بخرن.از ماشین که پیاده شدم تا فاصله رسیدن به پیاده رو،خوب مردم رو نگاه کردم و با خودم فکر کردم چند نفر از اینها اومدن برای سالگرد ازدواجشون خرید کنن مثل من؟چند نفرشون واقعاً خوشبختن؟!
وارد شیرینی فروشی شدم،جایی که همیشه بهترین کیک ها و شکلاتها وشیرینی ها رو داشت/شایدم من اینجوری فکر می کردم.البته امید هم با من موافق بود.
همه ی کیک ها رو نگاه کردم شکلاتی،میوه ای،عروسکی!خودم می دونستم بیخودی دارم می گردم،انتخاب اول و آخر من کیک با طعم توت فرنگی بود.
-میشه اون کیک رو لطف کنید؟
-حتماّ خانم،شمع هم می خواین؟
-اه،البته،سه تا شمع ساده ی سفید بلند.
بفرمائید،در ضمن امروز شکلاتهای لوکس جدیدی برامون رسیده مخواین ببینین؟
-شکلات؟اگه ممکنه.انصافاشکلاتای وسوسه کننده ای بود،دوبسته خریدم.
هی آرزو سه سال گذشت،سه سال تو و یه مرد که قبلاًغریبه بود، آشناترین آدمهای زندگی هم بودید،نزدیک،صمیمی،همراه...
دیدم دارم عین مجری صبح رادیو حرف می زنم،سه سال شب و روز با هم.
نمی دونم چرا امروز همش به اینها فکر میکنم شاید از اینکه امید ماشین رو برد دلخور شدم نه آرزو تو اونقدرها هم لوس نیستی،شاید دلم شکست که امید نگفت که دیروز تصادف کرده ،اما اینم نیست چون مطمئنم اتفاقات زیادی در طول روز می افته که من ازش خبر ندارم،همونطور که امید از حال و روز من هیچی نمی دونه.
اومدم بیرون،مقصد بعدی گل فروشی بود.همون حوالی سر همین خیابون،کاش ماشین داشتم چقدر حمل این کیک وشکلاتا سخته،احساس می کردم مردم نگام می کنن...
شاید فکر می کنن من چقدر آدم شاد و خوشبختی هستم.آخه یادمه دوران دانشجوئیم که تنها بودم تو شیراز ،غروبا که می اومدم بیرون ومردم رو می دیدم که شیرینی دستشونه ،کلی به حالشون حسرت می خوردم ،فکر می کردم حتماً تولدی،نامزدی یاجشنی دارن . همه ی خانواده دور همن،چون من دور از خانواده بودم و دلتنگ.
منم الان دارم برای یه جشن خانوادگی کیک می خرم،یه جشن برای سالگرد ازدواجم با مردی که خودم انتخابش کردم.البته اون منو انتخاب کرد ولی منم دوستش داشتم بهش بله گفتم.
توی گل فروشی معطل شدم صف طولانی بود البته اینقدر از بوی گلها خوشم می اومد که برام مهم نبود .داشتم فکر می کردم چی انتخاب کنم رز سفید یا صورتی؟من آخه کلا آدم تنوع طلبی نبودم،ذائقه ام زیاد عوض نمی شد،کیفم رو روی دوشم جابجا کردم کیک رو هم همینطور.
-خانم محترم اجازه میدین کمکتون کنم؟
برگشتم به طرف صاحب صدا.بهش نگاه کردم،یک مرد در حدود چهل سال،قد بلند،چهارشونه،موهای لخت،چشمهای تیز،با کت شلوار طوسی و بلوز یقه گرد زرشکی.احساس کردم میشناسمش،اماچیزی یادم نیومد.
ابرومو بالا انداختم و گفتم:چه جور کمکی؟
-فکر کردم دستتون بنده،دارین اذیت می شین،من بسته ها رو نگه می دارم تا گلاتون رو انتخاب کنید.
چرا می خواست به من کمک کنه؟
-نه مرسی
-هرجور راحتین.
لبخند کمرنگی زدم،البته قلبم کمی تند زد،یه کم ترسیدم.
هنوز نوبتم نشده بود.تقریباًتصمیم گرفتم رز سفید بخرم سه شاخه.
نه کم بود سه تا سه شاخه ای با سه تا روبان با رنگهای متفاوت مثلاً قرمز،بنفش،سبز.
اینجوری هم تو هال،هم توی اتاق خواب، هم توی آشپزخونه گل رز داریم.حس می کردم اون مرد نگاهم می کنه،خم شدم تا یه شاخه گل بردارم که یک دفعه بسته شکلاتها از دستم افتاد وریخت روی زمین،همه برگشتن نگاهم کردند،صورتم سرخ شد،اون مرد خم شد پاکت رو از من گرفت و شکلاتها رو جمع کرد و بعد دستش رو آورد جلو ومن کیک رو بهش دادم.اصلاً نمی دونم چرا اینکارو کردم،حتی نگاهش نمی کردم. ....
ادامه دارد....