وقتی که کمر زنی زیر بار اعتیاد خم میشود/ از پل پیروزی تا نابودی یک زن
هنوز راه برای رسیدن به زندگی هموار است حتی اگر پایت در بند اعتیاد باشد؛ اما با خود فکر میکنم این خانه سیاه است، خانهایی که حتی پنجرهای و صاحبی برای ماندن ندارد و دیواری دارد که فرو خواهد ریخت.
به گزارش خبرنگار برنا از خرم آباد، خانهایی که نه سقف دارد و نه روح. خانهایی زیر پل! اینجا زنی در اعتیاد تمام میشود. در آوارهگی پلهای خیابان سقوط میکند! اینجا کم نیستند زنانی که لابهلای آشغالها زندگی میکنند تا پول موادشان را تامین کنند. زنانی هیچ چیز از جسمهایشان نمانده؛ نه روح، نه رنگ رخسار و حتی شرافتی.
به خیابان آمدم و شم خبرنگاری ام مرا آن سوی شهر، کشاند. به حاشیهایی از شهر که رفتنش برایم سخت بود. رفتن به آنجایی که خانهها در کنار معتادان جای امنی برای ساکنیناش به نظر میآمد! انگار ساکنان آنجا به معتادان در مخروبهها و موادفروشان عادت داشتند!
زنی دیدم؛ زیر پل، روزها را در مواد میگذراند و آن سو کودکی که غرق در بازی بود. برای نزدیک شدن به زن باید پلی که میان ما بود را میگذراندم. با کیسهایی که در دست داشت و همچنان میان آشغالها پرسه میزد، مرا دید. من از رفتن هراس داشتم و معنی این همه فاصله را خوب میدانستم. فاصلهایی که زن را دردآور و از او تصویری تلخ ساخته بود.
اما با تمام اینها وقتی از او درخواست برای صحبت کردم، با دستهایی که برای دردهای بیشمار در زمین فرو رفته بود، گفت: آمدهایی تا مرا مایه عبرت سازی ولی تنها این سرنوشت من نیست، اطرافت را ببین. آن زنها همگی برای تزریق موادشان به اینجا آمدهاند.
زهرا میگوید: اهل شیراز هستم و ده سال که در خرمآباد زندگی میکنم پدر و مادرم فوت کردند و برادر و خواهرهایم هر کدام زندگی خود را دارند، شوهرم به کراک اعتیاد داشت و به جرم موادفروشی در زندان است.
او در حالی که روانش از اعتیاد میسوخت و دستهایش از زخم پر بود، گفت: به شیشه اعتیاد دارم و برای تهیه مواد تن به هر کاری میدهم. نمیتوانم خماری بکشم باید هر طور شده موادم را تهیه کنم، نمیدانم زندگی برای من از کجا شروع شد و در کجا به پایان میرسد.
او صدایش را از خنده بغض میکند و در گلویش میریزد تا یک شادی تلخ و تاریک به نوشتههای من دهد و میگوید: در دوران بارداری، دیابت گرفتم و همان زمان شوهرم مرا به مصرف مواد ترغیب کرد اما گرایش به اعتیاد داشتن فقط بهانهای است برای امثال من.
زهرا که حالا دیگر از همه چیز به ستوه آمده و فقط در آوارگی خیابان بیخوابی میکشد، از خشونت اعتیاد میگوید: این زندگی کارتنخوابی زجرآور است. از بیخانمانی خسته شدهام. اما وقتی خماری به سراغت میآید، نوع زندگی برایت مهم نیست، حتی اگر زیر پل بخوابی! این نوع زندگی فقط نکبت است و نکبت.
او در ادامه از زخمهایی که بر تنش بود و محلهایی را بیمار میکرد، گفت: اکثر این محله مواد فروشند و به راحتی مواد در دسترس همه است. از سنین مختلف اینجا مواد میفروشند و برای خاطر زندگی خود، زندگی دیگری را تباه میکنند. ساکنان اینجا به ادامه این سیاهبختیها گره میزنند.
زهرا دستهایش را به هم گره زد و به آسمانی که ابری بود چشم دوخت، رعدی از برق به صورتش نشست و رو به من، گفت: خانهای داشتم که شوهرم آن را ویران کرد؛ مرا در این دام انداخت. دو تا بچه دارم که الان پیش خانواده شوهرم زندگی میکنند. دخترم ده ساله و پسرم دوازده ساله است.
بچه هایم خیلی مرا ندیده اند؛ اما ندیدن مهم نیست فقط دوست دارم که آنها سالم بمانند و با این که هرگز معنی پدر و مادر را درک نکردند، درس بخوانند و به دانشگاه بروند.
اگر مادرشان میماندم هیچوقت نمیگذاشتم به طرف مواد بروند حتی اگر درس نمیخواندند مهم نبود، فقط اعتیاد نداشته باشند. سلامتی مهمتر از هر چیزی است دلم تنگ میشود ولی کارتنخوابی مثل من نمیتواند مادر باشد، نمیتواند بچهای را تربیت کند من حتی نمیتوانم خودم را جمع کنم و از خود محافظت کنم نه خانهای برایم مانده، نه فرزندی و نه شرافتی. گاهی در مغازهای خوابم میبرد و از نئشگی زیاد نمیدانم کجا هستم.
او میگوید: توقعی از زندگی ندارم برای من اینجا ته خط است. اما شاید بشود به این خط پایان نداد، زیرا پایان، زمانی است که تو دیگر وجود نداشته باشی، آدم بمیرد. ولی من هنوز هستم و نفس میکشم حتی اگر نفسم آلوده باشد تا جان در بدن است من هم هستم! اما دیده شدن برای من خیلی سنگین است زیرا هر چیزی که داشتم در اعتیاد از دست دادم.
آرزو را دوست داشت و خودش را از داشتن آن محروم نمیکرد، از درد، دلی برایش نمانده بود، اما باز هم امید داشت که خوب شود و روزی پیش پسرش علیرضا برگردد. آرزویی که فقط یک مادر میتواند بکند، حتی اگر اعتیاد داشته باشد و بیخانمان.
او ادامه داد: خوابگاهی در این محله برای زنان معتاد و کارتون خوابها افتتاح شده، آقای فراشی سرپرست آن است، چندین مرتبه ماموران در قبال وظیفهشان مرا گرفتند و بعد آزاد شدم، ما را به کمپ میبرند اما بعد از رهایی دوباره به سراغ این مخدر میرویم زیرا که همه چیز برای ما فراهم است جزو مکانی که سالم باشد. مکانی که همه چیز برای نابودیات در آن فراهم است، اگر دولت بعد از کمپ امکاناتی از جمله خیاطی و... فراهم کند، انگیزهای در ما به وجود میآورد که برای برگشت به این سراب کمتر میشود.
همچنان که با دست، زنهای دیگری را نشان میداد خانه هایی میدیدم که سوراخی بر روی دیوارشان به اندازه دستهایی بود که مواد در آن رد و بدل شود و به سوختنشان بیشتر دامن زند تا زحمت خرید و فروش را در کوچه و خیابان به خود ندهند! آه هایم تمام شد؛ به اندازه سوختنهایی که مردم آن محله را به شعله میکشید، به اندازه تمام کودکانی که در آن محله بزرگ میشوند و زندگی را اینگونه تلخ و چرک میآموزند، به اندازه تمام خانوادههایی که در این راه فرو میریزند و زنی که آوار میشود بر آدمیت!
او در انتظار امید بود، شادی که روزی با تمام وجود او را میخواند اما تمام تلنگرهای بد زندگی او را به زیر پل پرتاب کرد، پلی که همه چیز او بود و اما نبود! پلی که اسمش پیروزی است اما فقط نامش را دارد؛ ولی شکست خورده است آن هم با تمام آدمهایی که او را پناهگاه بیپناهی می دانند؛ پناهگاهی از تباهی، پناهگاهی از سیاهی.
کم کم هوا تاریک میشد و خود او از من خواست که زودتر آنجا را ترک کنم؛ زیرا میگفت اینجا جای امنی برای من نیست؛ مرا به کنار خیابان پل هدایت کرد. چند تا از زنهایی که آنجا پاتوقشان بود را به این گوشه آورد و از سنشان و وضعیت زندگیشان گفت.
از مصرف موادشان که به چه نوع مخدری گرایش دارند. همه به شیشه اعتیاد داشتند. موادی که به راحتی در اختیار آنها قرار میگرفت و به سرعت دامنگیر است. مادهای که نه فقط زندگی فردی را از بین میبرد و به خطر میاندازد بلکه مسائل روانی خشونتباری را در فرد برمیانگیزد و باعث فجایع انسانی میشود. دسترسی آسان به این مواد و هر نوع مواد دیگری همه چیز را از ریشه قطع میکند و این میشود که امروز زنی زیر پل میشکند.
گزارش عاظفه بیرانوند خبرنگار برنا در لرستان