این یک تراژدی است، حتما دوست گرامی بخوان

گفتگوی تنهایی، آن بیمار تنها

|
۱۳۹۳/۰۴/۰۹
|
۲۱:۱۸:۳۰
| کد خبر: ۱۹۹۶۵۴
گاهی ما چنان گمشده‌ایم در این دنیا که خود را به ندیدن آدم‌های اطراف خود قانع می‌کنیم.

برنا- پسرک نگاه خاصی داشت، می شد از نگاهش فهمید که کسی را می طلبد در کنارش باشد، دو سه بار متوجه این نگاهش شده بودم ولی بی خیال از کنارش رد شدم چون خودم هم حال و روز خوشی نداشتم و همیشه یک سرم از دستم آویزان بود و تنها به توصیه پزشکان که باید راه می رفتم از تخت بلند می شدم.

ولی نگاه‌هایش صدایم می کرد و دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم رفتم داخل اتاق، این اتاق با تمام اتاق های دیگر بیمارستان متفاوت بود آخر یک هفته قبلش خودم هم در این اتاق 2 تخته 7 روز بستری بودم.

سلام کردم پسر نوجوان که می شد از قیافش فهمید 17،18 سال بیشتر نداشت با یک خنده جواب سلامم را داد. وضعیتش را پرسیدم مورد جراحی آپاندیس قرار گرفته بود ولی با تفاوت که آپاندیسش ترکیده و عفونت کل شکمش را گرفته بود و پزشکان جهت از بین بردن عفونت کل شکمش از زیر قفسه سینه تا روی مثانه باز کرده بودند و جالب اینکه 3 روز از عملش گذشته بود و هنوز بخیه نزده بودند تا عفونت خارج شود.

وقتی پانسمان را پرستاران بر می داشتند روده هایش قابل مشاهده بود ...
درد شدیدی داشت و سوندی هم به او وصل بود.
ازش پرسیدم همراهی نداری؟
جواب داد: نه
فکر کردم شاید الان نیستند بعدا می آیند.
پرسیدم کی میان جواب صریح و بی پرده بود من کسی را ندارم که به عنوان همراه پیشم باشد. شوکه شدم، معنی حرف را نفهمیدم ، غیر قابل درک بود. دلیلش را پرسیدم.
جواب داد 4 ماه است از خانه فرار کردم، خونمون یکی از روستای های جاده "رافا" است.
 
دلیل فرارش را هم گفت مادرم از پدرم جدا شده و هر دو ازدواج مجدد کردند و من پیش نامادری ماندم ولی نتوانستم تحمل کنم و فرار کردم. الان در یک صافکاری در کشتارگاه کار می کنم و هفته ای 10 هزار تومان حقوق می گیرم و شب ها به ترمینال می روم تا آخر شب آنجا یک نفر است که سیب زمینی می فروشد، سیب زمینی هایش را می‌فروشم و هم شامم را می خورم و هم ناهار با خود می برم و شب ها هم در کنار وسایلش به عنوان نگهبان می خوابم ...

تکان دهنده بود، به غیر از رمان های و گزارشات اجتماعی روزنامه چنین چیزی ندیده بودم، حرفی برای گفتن نداشتم جز آزوی سلامتی.
 
دیگر هر موقع فرصت می کردم کنارش می رفتم و با هر کسی که می شد صحبت می‌کردم تا کاری برایش کرد. یک نفر پیدا شد که روستای آنها با روستای این پسر همسایه بود . نام پدرش را دادیم و برادر طرف راهی روستا شد و پدرش را یافت.
 
پدر وعده داده بود به بیمارستان می آید، خبرش را به میلاد رسید (همان پسر تنها) اشک در چشمانش جمع شد. هر نیم ساعت سراغ پدر را گرفت ولی خبری از پدر نبود .
صبح روز بعد باز پدر نیامد ولی نامادری آمد ...
نامادری گریه می کرد چرا از خونه رفتی ؟ چرا بر نمی گردی؟ مگه با تو چیکار کردم؟
ولی پسر می خندید، خنده ای متفاوت از همه خنده ها، نفرت را می شد در چشمانش و خنده هایش دید ...

نامادری رفت 3 روز گذشت و خبری از پدر نشد و میلاد روز به روز افسرده تر ...
چهارشنبه 4 تیرماه من ترخیص شدم و همان روز هم شکم میلاد بخیه خورد.
از بیمارستان آمدم اما دلم پیش میلاد بود، حسی غریبی بهش پیدا کرده بودم، روز پنجشنبه حدود ساعت 12 باز به بیمارستان به دیدار میلاد رفتم، میلاد گفتم من هم ترخیص شدم .

ولی چه کسی باید ترخیص می کرد؟ بعد از ترخیص کجا باید می رفت؟ این پسر حداقل به 1 ماه استراحت نیاز دارد ؟ هنوز به غیر از مایعات چیزی نباید بخورد ...

داشتم می ترکیدم که خدا این دیگه چیه ؟؟؟
با مسئول بخش صبحت کردم، گفت با مددکاری بیمارستان مکاتبه کرده هنوز جوابی نشده است.

سریع خودم در ساختمان اداری بیمارستان امام خمینی به واحد مددکاری رساندم، خودم را معرفی کردم و موضوع را گفتم. آنها گفتند ما در جریانیم ولی هنوز نتوانسته ایم کاری کنیم. از یک طرف 18 سال دارد و بهزیستی قبول نمی کند و از یک طرف هم کسی برای ترخیص ندارد.
 
خواستم با دادستانی مکاتبه کنند تا ایشان با توجه به اختیارات خود دستور انتقال موقت را به مرکز حمایتی را بدهد قبول کردند ...

امروز باز سراغش را گرفتم و به بیمارستان رفتم میلاد هنوز روی تخت شماره 7 بود و ترخیص نشده بود ...

بهرام جوادی-وکیل پایه یک دادگستری
8 تیرماه93

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر