قاب روز

قتل عام هیتلری!
فوتبال چنین روزی را به یاد ندارد. صلابت در برابر ذلت، قدرت در برابر تعظیم، شکوه در برابر تحقیر، زیبایی در برابر پلشتی و در نهایت فوتبال علیه چیزی که می توان هر نامی برایش گذاشت الا فوتبال!
آنچه در بلوهوریزنته در نیمه نهایی جام جهانی رخ داد، یک فوتبال نبود. حتی یک جنگ هم نبود. بیشتر شبیه یک قتل عام هنرمندانه بود که مرز میان صفر و 100 داشت. در لحظاتی از بازی به نظر می رسید که روح هیتلر دیکتاتور بزرگ تاریخ درون مستطیل سبز و در کالبد ژرمن ها دمیده شده که اینچنین بی پروا و بی محابا ستاره های کاغذی برزیل را مثل برگ پاییزی بر زمین می ریزند و سلاخی می کنند. یک سلاخی بی رحمانه و یک قتل عام بدون ملاحظه. گویی هر ژرمن یک تیربار به دست گرفته و کمر به قتل برزیلی ها بسته است. یک قتل عام بزرگ که تاریخ فوتبال به یاد ندارد. قتل عامی که در بطن خود لبریز از شکوه و زیبایی بود؛ یک زیبایی سحرآمیز و جادویی. بله این زیباترین قتل دنیا بود! قتلی که اگرچه یک ملت را با تمامی آرزوهایش دفن کرد اما شکوه، زیبایی، اقتدار و صلابتش فوتبال را دوباره معنا کرد. فوتبالی که دست کمی از یک هنر پست مدرن نداشت. مانشافت امشب بیشتر شبیه یک اثر هنری بود تا یک تیم فوتبال. مثل منظره های خواستنی تابلوهای کسپر فردردیش، پر از لطافت بکر، شبیه مجسمه های گردهارد مارکس و سرشار از نماهای عجیب و دور از انتظار، مثل هیجان نمایی فیلم های فریتس لانگ.
در مقابل این همه زیبایی می توان از ذلت و تحقیر یک ملتی گفت که آرزوهایشان را در میان تمامی عصیان ها و شورش های چند ساله اخیر آرزوهایشان را به ساق های مشتی ستاره پوشالی گره زده بودند و در رویایشان ستاره ششم را جستجو می کردند اما آلمان ها با 7 گل نه تنها این رویا را بر باد دادند بلکه سابقه، آبرو و اعتبار یک ملت را به سخره گرفته و ریشخند کردند. بی تردید لکه این ننگ و این تباه شدگی، تا ابدالدهر همراه ستاره های سلسائوست. پسرانِ زرد گریان، پیراهن های امشب شان را باید یک گوشه به یادگار بگذارند تا همیشه یادشان بمانند یک شب بزرگ را بدهکارند. به یک ملت. به خودشان. آنها مایه ننگ یک ملت هستند، برای همیشه.