کتاب «الضاریان» به چاپ دوم رسید

|
۱۴۰۲/۱۰/۰۴
|
۲۰:۲۹:۴۴
| کد خبر: ۲۰۳۶۱۵۵
کتاب «الضاریان» به چاپ دوم رسید
کتاب «الضاریان» توسط انتشارات شکیب زاده به چاپ دوم رسید.

به گزارش خبرگزاری برنا از قزوین؛ کتاب «الضاریان» توسط انتشارات شکیب زاده به چاپ دوم رسید که در بخشی از این کتاب آمده است: دفعه دوم که می‌خواست برود جبهه، شنیده بود که قرار است در جبهه‌ها عملیاتی انجام شود و تصمیم گرفت با دوستانش اعزام شود.

این ‌بار آمد و اجازه گرفت و چون می‌گفت به خط اول جبهه نمی‌روم و فعالیت‌هایم پشت جبهه است، قبول کردم که برود.

اواخر تابستان سال 1365 بود که رفت و از آنجایی که نگران درس و تحصیلاتش هم بود، از پدرش خواسته بود کتاب‌های درسی‌اش را تهیه کرده و در دبیرستان هم ثبت نامش کند؛ که همه‌ این کارها انجام شد، اما بعد از سه ماه به جای خودش، خبر شهادتش آمد.

اما تا زمانی که یک مشت از استخوان‌های محمد را پس از 10 سال نیاورده بودند، اصلاً باور نمی‌کردم که محمد شهید شده است و هنوز امید به آمدنش داشتم؛ به طوری ‌که، هر سال که نزدیک عید نوروز می‌شد می‌گفتم بروید بادام بگیرید و بیاورید که باید باقلوا درست کنم، محمدم می‌آید. 

حتی سال 1369 که اسرا می‌آمدند، به سراغ آنها هم رفته و سراغ محمد را گرفتم، اما وقتی تکه‌هایی از استخوان‌های پیکرش را در سال 1375 آوردند، دیگر امیدم نامید شد و چاره‌ای نمانده بود، الا به اینکه بپذیرم، محمد رفته است و دیگر برنمی‌گردد.

کتاب "الضاریان" با قلم حسن شکیب زاده از نویسندگان و پژوهشگران ادبیات پایداری به بیان این خاطره از لسان مادر شهید محمد انصاریان و درج دهها خاطره، اسناد و تصاویر گوناگون، پرداخته است. 

کتابی که اولین بار در سال 1399 منتشر شد و امروزها، همزمان با سالروز عملیات کربلای 4 و شهادت مظلومانه غواصان قهرمانش به چاپ دوم رسیده است.

کتاب «الضاریان» قصه عجیب بانوانی است که با پیگیری های مستمر سرانجام مزار شهید محمد انصاریان را که به اشتباه بر روی سنگ مزارش محمد الضاریان نوشته شده است را پیدا کرده و به دنبال حل مشکلات لاینحل شان هستند.

کتاب «الضاریان» با افزیاش برخی خاطرات جدید از یاران شهید، دی ماه1402 در تیراژ یک هزار نسخه، با همت خانواده شهید انصاریان و توسط نشر شکیب زاده منتشر شده و هم اکنون در دسترس علاقمندان است.

راوی یکی از خاطرات کتاب می گوید: «من سال‌هاست با یک مشکل بزرگی مواجه شده‌ام و الآن حدود 6، 7 ماهی‌ست که برای رفع آن به هر امام و امامزاده‌ای که دیده‌ام و گفته‌اند، متوسل شده‌ام اما هیچ‌کدام جوابم را نداده‌اند و خواب و زندگی‌ام آشفته شده  است، تا اینکه چند شب پیش خواب دیدم سر مزاری دارم قدم می‌زنم، همین طورکه قدم می‌زدم یک آقایی آمد و گفت: خانم دنبال چی می‌گردی؟ من هم گفتم: مشکلی دارم و ماه‌هاست به دنبال حل آن هستم و به هر امام و امامزاده‌ای هم متوسل شده‌ام نتیجه نگرفته‌ام. 

آن آقا که چهره‌ای نورانی داشت، به من گفت: می‌دانم مشکلت چیست. شما هر چی که می‌خواهی از این شهید بخواه، حلال مشکلات تو این شهید است.»

او اسمی از شهید نبرد، فقط سنگ مزارش را نشانم داد و تا خواستم نامش را بپرسم دیدم رفته است و آنجا نیست. تا آن روز آن مزار و آن فضایی که در خواب می‌دیدم را ندیده بودم و اصلاً تا به حال قزوین هم نیامده بودم و هیچ کجای آن را بلد نبوده و نیستم، اما وقتی آن آقا قبر را به من نشان داد فقط اسمش را خواندم که نوشته بود "الضاریان" که با خوشحالی از خواب پریدم.

مطالعه این کتاب را به علاقمندان توصیه می کنیم.

انتهای پیام

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر