گفتگویی خواندنی با علیرضا سرحدی هنرمند جوان هرمزگان:

مثل آب برای شکلات، مثل عشق برای زندگی

|
۱۳۹۳/۰۴/۲۶
|
۰۵:۳۷:۲۳
| کد خبر: ۲۰۴۳۰۱
مثل آب برای شکلات، مثل عشق برای زندگی
چندی پیش تئاتر مثل آب برای شکلات به کارگردانی ابراهیم پشت کوهی کارگردان خلاق هرمزگانی در فرهنگسرای طوبی به روی صحنه رفت....

به گزارش برنا از هرمزگان، چندی پیش تئاتر مثل آب برای شکلات به کارگردانی ابراهیم پشت کوهی کارگردان خلاق هرمزگانی در فرهنگسرای طوبی به روی صحنه رفت. در این نمایش که رویا نونهالی نیز بازی کرده و ما در این بخش با علیرضا سرحدی که نقش پدر را در این تئاتر بازی می کند گپ زده ایم. در طول صحبتمان فهمیدم عقیده اش برای زندگی خیلی جالب است و می گوید فکر کن؛ به زبان بیار و به دست بیاور.
 
دغدغه اش زندگی و هنر است و مانند همه همان محدودیت های همیشگی کم بودن امکانات در شهر. با وجود سرماخوردگی شدید سر قرار آمد و زیر سرپناهی در همین شهر شرجی خودمان گپ زدیم و سعی کرده ایم گزیده ای از بهترین بخش های مصاحبه را چاپ کنیم.
 
شما حدود بیست روز در تهران اجرا داشتید درست است؟
 
بیشتر. سی و سه شب دقیقاً ما در تالار شهر اجرا داشتیم. خواستند هم بیشتر تمدید کنند اما به خاطر شرایط بچه ها نشد.

همگی بچه های بندر بودید؟ 
بله و اینکه ما بیست روز هم قبل از اجرا تمرین می کردیم و در کل نزدیک دو ماه آنجا بودیم واین یک مقدار برای بچه ها سخت بود.

کل این ماجرا چطور بود؟ اجرای نمایش در تهران و مراسم افتتاحیه آن با شخصی مثل نجف دریابندری؟
بگذار من یک مقدار بیایم عقب تر. اردیبهشت 91 ما کار را شروع کردیم که استارت فرایند یک دوره بازیگری بود؛ انتخاب بازیگر ها و نقش ها و بازیگرهای کار انتخاب شدند و کار شروع شد و از همان اردیبهشت ماه تمرین ها هم شروع شد.

چقدر تمرین داشتین؟ ما شش ماه مداوم تمرین داشتیم تا اینکه گروه به خاطر اجرای یک کار دیگر روسیه رفتند.

چه اجرایی؟
اجرای کار قبلی.
ابراهیم پشت کوهی که کار مکبث بود. برای جشنواره روسیه دعوت شده بودند آنجا رفتند و بعد از اینکه برگشتند دوباره تمرین ها شروع شد که ما آبان ماه توی پلاتوی آفتاب، کتابخانه سید احمد خمینی به مدت 15 شب اجرای عموم رفتیم و پرونده کار بسته شد.
بعد از آن اجرا, کار را برای جشنواره فجر فرستادیم. کار در دو بخش بین الملل و تجربه های نو پذیرفته شد و ما بهمن ماه تهران رفتیم و در تالار چارسو در تئاتر شهر اجرا رفتیم. استقبال خوب بود خدارو شکر هم به لحاظ کمی تماشاگر ها؛

حضور تماشاگر ها هم به لحاظ کیفی؛ حداقل آن چیزی که ما می شنیدیم خوب بود. بالاخره نمی شود گفت همه راضی بودند چون سلیقه ای هم هست ولی خب نسبتا راضی کننده بود تا اینکه پرونده کار بسته شد. ابراهیم پشت کوهی خیلی دنبال این موضوع بود و خیلی زحمت کشید. من خودم شاهد بودم که فقط به همین دلیل می تهران رفت؛ برای اجرا گرفتن و قرارداد بستن و سالن چون می دانید تهران است و گروه هایی که می خواهند اجرا بروند زیاد هستند و به قول معروف باندشان برای گرفتن سالن از ما خیلی قویتر است؛ خداراشکر همه چیز جور شد که ما توی مردادماه در تئاتر شهر درهمان سالن چارسو به مدت 33 شب اجرا رفتیم.

برای افتتاحیه آن هم نجف دریابندری آمد خیلی دیدن این شخص باعث افتخار بود. اول از نزدیک و اینکه انسان بزرگ و شریفی مثل ایشان بیاید و مراسم را افتتاح کند.

احساس خودت بعد از اجرای شب اول چه بود؟
خیلی خوب بود. حالا برای من شخصا. چون بچه ها خیلی ها اجرای اولشان بود و در آنجا خیلی سخت است. یادم است در آن زمان به ابراهیم پشت کوهی می گفتم شاید این شانس برای هرکسی نباشد و حتی در کل ایران, چون شاید خیلی ها باشند که کارشان هزار برابر از خود من شخصا بهتر باشد و دنبال این باشند که بتوانند تهران یک شب در تئاتر شهر اجرا بروند.

 ولی ما از بندرعباس با آن تلاشی که همه بچه های گروه کردند توانستیم به مدت 33 شب اجرا داشته باشیم. هم حس هیجان انگیزی و هم خیلی غافلگیرکننده بود.

شب اول یادم هست که حتی درباره اش یک صفحه ای نوشتم و خیلی جالب بود کاش می آوردم و آن را برایت می خواندم

چندی پیش تئاتر مثل آب برای شکلات به کارگردانی ابراهیم پشت کوهی کارگردان خلاق هرمزگانی در فرهنگسرای طوبی به روی صحنه رفت. در این نمایش رویا نونهالی نیز بازی کرده و ما در این بخش با علیرضا سرحدی که نقش «پدرو» را در این تئاتر بازی می کند گپ زده ایم.

درباره نقش خودت؛ چه شد که شخصیت «پدرو» در نمایش اصلا حرف نمی زند؟ به قول معروف این یک اتفاق بود. نمایشنامه مثل آب برای شکلات در قالب یک کتابچه چاپ شده که در آن هم پدرو دیالوگ دارد. یک صبح خیلی غافلگیرکننده در تمرین هایی که در پلاتو تی توک؛ پلاتوی خود گروه در پارک دباغیان داشتیم ابراهیم پشت کوهی آمد و گفت من دیشب به یک چیزی فکر می کردم در مورد نقش پدرو. این که پدرو دیالوگ نداشته باشد! برای خود من خیلی عجیب بود. از یک طرف جالب بود از یک طرف هم خیلی سخت و همراه با ترس بود. چون مخصوصا توی تئاتر یکی از ابزارهای خیلی مهم ارتباط, هم با بازیگر مقابلت هم با تماشاگرها چشمها هستند. حالا من آن را داشتم و دیالوگ نداشتم که آن هم پل ارتباطی بود بین من و بازیگرها و تماشاگر. پس تو می بایست انرژی چشمی ات را دوبرابر می کردی. تنها راه ارتباط من با بازیگرها و حتی تماشاگرها فقط چشمهایم بود و این خیلی کارم را سخت می کرد؛ آیا اصلا من از پسش بر می آمدم؟ خیلی به این مسایل فکر می کردم با بچه ها و با ابراهیم صحبت می کردیم. حالا نمی دانم ابراهیم پشت کوهی در من چیزی دید که این کار را کرد یا چیز دیگری؟ ایشان مثل داداش بزرگم هم شخصیت خیلی قابل احترامی هست هم دوستش دارم و از همین جا هم به او سلام می کنم. که به نظر من این یکی از جذابیت های کار بود؛ یکی از دوستان من که نمایش را دیده بود فکر کرده بود «پدرو» لال است. اتفاقا خیلی ها این حرف را به من زدند. هم در نمایش های تهران هم در اجرای بندر. فکر می کردند نه این که پدرو؛ بلکه شخص من بعنوان بازیگر این کار مشکل دارم ولی بعد از آن که رورانس بود و من صحبت کردم خودشان جا خوردند.

تو با این که دیالوگ نداشتی در اجرای آخر بندرعباس, پرده های آخر و جایی که تو در پیری با تیتا روبرومی شوی و غمگین، چشمهایت خیس اشک شد. حتی تا زمانی که نمایش تمام شد و همه روی سن جمع شدند خیسی چشمهای تو ادامه داشت ویکی از تصاویر درشت صحنه بود؛ این دلیل خاصی داشت؟
چند دلیل داشت. اولین دلیلش این که من با این نمایش زندگی کردم نه تنها من بلکه همه بچه ها؛ تایمی از زندگی مان را صرفا برای این کار گذاشتیم. برای من در اجرای فجر و تهران و هم بندر، اجرای آخر همیشه متفاوت بود. می گفتم وای تمام شد. یک بخشی به خاطر این بود و بخش دیگر این که سیستم ابراهیم پشت کوهی خیلی خوب و جالب بود و همه چیز را زنده می کرد. هر روز ما یک چیز تازه به نقشمان اضافه می کردیم. می توانست یک حرکت دست باشد تا یک دیالوگ تا یک ورود و خروج در صحنه.
ایده خودش این بود که زنده باشد و زندگی کنیم نه اینکه حرکت روتین و یک انجام وظیفه که حالا من قرار است این گلدان را امروز بردارم بگذارم اینجا فردا هم همین کار را بکنم روز بیستم هم قرار بر همین باشد.
یعنی هر روز متفاوت و تازه که شاید تماشاگر هم متوجه آن نشود ولی این به زنده بودن بازی به نظر من خیلی کمک می کند.
روز آخر ابراهیم پشت کوهی من را کنار کشید که البته معروف هم بود به سوپرایز کردن بچه ها، به من گفت در آن صحنه - کار را خوب دیدید میز دکور پر از ترشی ست- تو یکی از ترشی ها را می آوری. پدرو, دکتر جان و هم تیتا از این ترشی می خورند.
 خوردن این ترشی با گذر زمان زندگی هر کسی در این نمایش همراه بود. من خودم در آن صحنه در ذهنم روسورا می آمد که پشت همان میز شب عروسی مان در صحنه اولی که من حضور داشتم. همه اینها دست به دست هم داد و بخشی از آن حسی و اجرای آخر بودن.

کار با رویا نونهالی چطور بود؟
عالی بود. تجربه فوق العاده و یک درس بزرگ زندگی برای من بود. علاوه بر این که کلاس درس بازیگری بود. ایشان به لحاظ انسانی انسان بسیار شریف, خیلی محکم و قوی بود و آدم از بزرگواری, قدرت و عزت نفس این شخص لذت می برد. خیلی قابل احترام بود.

آیا غیر از بالا بردن کیفیت نمایش به عنوان یک بازیگر حرفه ای تاثیری هم روی کارتان داشت؟
خانم نونهالی کلا خیلی پرانرژی ست روی کارش به شدت وسواس دارد و یکی از بزرگترین درس هایی که من از رویا نونهالی گرفتم این بود که از کوچکترین چیز نمی گذشت.
 اگر قرار بود ظرفی جابجا شود توی صحنه ای که خودش بود علتش را می پرسید که هدف از این کار چیست همه چیز برایش خیلی جدی ومنطقی بود و واقعا یکی از بزرگترین درس ها این بود که حساسیت روی همه چیز به خرج می داد.

نظرخودت نسبت به تئاتر چیست؟ می خواهی پیش بروی یا اگر می خواهی پیش بروی تا کجا؟
صد درصد. حرفی که همیشه ابراهیم پشت کوهی می زد و خیلی هم جالب بود می گفت شما هرچقدر سعی کنید که دنیایتان را بزرگتر کنید به این معنی که تجربیات مختلف به دست بیارید و اطلاعات مختلف در هر زمینه ای به تئاترتان خیلی کمک می کند. من فکر می کنم تئاتر مثل یک قلبی می ماند که هر تکه اش از هنری تشکیل شده و این خیلی کمک می کند که شما در صحنه زندگی کنید. پس شما این آینده را روشن می بینی؟ آره آینده را روشن می بینم ولی یک سری مشکلات هم هست. یکی از مشکلات بچه های تئاتر بندر همین نبود یک سالن ویژه برای تمرین است. همین پلاتو آفتابی که در اختیار انجمن نمایش است متاسفانه حتی صندلی هایش اصلا مناسب نیست.

از نظرشما آینده خارج از تئاتر به عنوان یک جوان چطور است؟
می خواستم همین را بگویم. یک سری کمبود امکانات هست ولی همیشه آدمها در همین محدودیت هاست که تلاش می کنند به یک چیزی برسند. یا به لحاظ مالی شاید خیلی قانع کننده نباشد نه تنها من, بلکه برای خیلی از بچه های تئاتری که خیلی از من بیشتر سابقه دارند و حتی عمرشان را گذاشتند.
ولی یک عشق می خواهد این که تو دلش را داشته باشی؛ من فکر می کنم بچه های تئاتر مخصوصا توی کشور ما خیلی دل گنده هستند که کار می کنند و زحمت می کشند چون واقعا باید وقت و انرژی بگذاری و مثل یک ورزشکار خودت را در یک شرایط خاص نگه داری. بله، متاسفانه در ایران تئاتر خیلی پاسخگوی اقتصادی خوبی متاسفانه نیست واین جای تاسف دارد.
در صورتی که در کشور های دیگر مثل روسیه شغلشان تئاتر است و خیلی هم حقوق خوبی می گیرند. کارمند تئاترند و از این راه امرار معاش می کنند و هم این که به عشقشان می رسند.
امیدوارم که روزی برسد بچه های ما هم بتوانند همچین کاری بکنند و همچنین سیستمی باشد که وضعیت تئاتر ساماندهی شود.
 همه هنر ها نه اینکه صرفا تئاتر و بخواهم بگویم وضعیت تئاتر خیلی خراب است و دلتان برای آن بسوزد و در نهایت آخرش می خواستم تشکر کنم، اول از ابراهیم پشت کوهی، خانم نونهالی، محمد سایبانی، بهرنگ عباسپور آهنگساز کارمان، خانوم ها و آقایان بازیگر، سارا توکلی بازیگر اول نقش ماما النا و از همه بچه های گروه، بچه های تدارکات احمد ناصری و هر کس که به نحوی در این کار دست داشت واقعا از همه شان تشکر می کنم.
 این که باعث افتخارم بود و یکی از تجربه های فراموش نشدنی نشدنی نشدنی زندگی من اول از همه کارکردن در تئاتر است و بعد هم این کار مثل آب برای شکلات که مثل عشق برای زندگی ست
و تئاتر روحیه دیگری به آدم می دهد.
رسول عباس زاده-کاظم محمدیان مصمم

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر