سخنان تکان دهنده ی فرزند یک ژنرال سابق ارتش اسرائیل درباره ی تاریخچه ی این رژیم

|
۱۳۹۳/۰۵/۱۸
|
۱۵:۵۱:۵۵
| کد خبر: ۲۰۹۸۵۲
سخنان تکان دهنده ی فرزند یک ژنرال سابق ارتش اسرائیل درباره ی تاریخچه ی این رژیم
تاریخ اسرائیل در خود این رژیم و در رسانه های مدافع آن به صورتی کاملا تحریف شده است.

تاریخ اسرائیل در خود این رژیم و در رسانه های مدافع آن به صورتی کاملا تحریف شده عنوان می شود و شهروندان، خانواده ها و غیرنظامیان آن تحت تأثیر دروغ های ساخته و پرداخته ی نظام سیاسی این رژیم قرار دارند. آنچه واقعیت دارد این است که اسرائیل از بدو اعلام تشکیل نامشروع آن توسط سازمان ملل در ۱۹۴۷ دست به پاکسازی نژادی وسیعی در اراضی فلسطین اشغالی زد و پس از آن از ۱۹۶۷ نیز در خارج از مرز های رسمی خود دست به اشغال و پاکسازی نژادی زده است. تحریف تاریخ و باز نویسی آن برای مشروعیت بخشی به اشغال و فعالیت های ضد حقوق بشری دیگر و علاوه بر آن جنگ افروزی های پیاپی این رژیم علیه همسایگان خود تنها بخشی از کارنامه ی دولت های مسط بر بر مناطق اشغالی از ۱۹۴۷ به بعد است. 


به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری برنا، به نقل از جماران، «میکو پلد»(متولد ۱۹۶۱ در اورشلیم) فعال صلح یهودی، نظامی سابق اسرائیلی و فرزند یکی از افسران ارشد ارتش اسرائیل است. وی در کتاب خود با عنوان «فرزند ژنرال: سفر یک اسرائیلی در فلسطین» دست به بررسی مستند و میدانی مسأله ی فلسطین زده است.

سخنرانی او که به بهانه ی چاپ این کتاب در اکتبر سال ۲۰۱۲ و در شهر سیاتل امریکا ایراد شد همچنان بازگو کننده ی حقایقی تلخ و تکان دهنده درباره ی اسرائیل و مسأله ی فلسطین است. در این روز ها که جامعه ی جهانی دردمندانه شاهد حملات وحشیانه ی ارتش اسرائیل به غزه بوده است، بازخوانی این سخنان برای مخاطبان دربر دارنده ی دانستنی های مهمی درباره ی مسأله ی فلسطین و رژیم صهیونیستی خواهد بود.

«از همه ی شما ممنونم که در این جلسه شرکت کرده اید و آنقدر به این موضوع اهمیت می دهید که وقت خود را اختصاص داده اید تا گوش کنید و شرکت کنید و فعال باشید. باید سخنرانی را با یک سلب مسئولیت از خود آغاز کنم و آن این است که اگر کسی به این جا آمده است تا در این سخنرانی به تساوی درباره ی طرفین بشنود، متأسفانه ناامید خواهد شد. این نکته را به این دلیل عنوان کردم که شنیدن بسیاری از چیز هایی که امشب در اینجا خواهید شنید بسیار سخت خواهد بود. و نیز به این دلیل که فکر نمی کنم سخن گفتن درباره ی طرفین به نحو مساوی درباره ی این موضوع اصلا ممکن باشد. هر کسی که که برایش این موضوع آنقدر مهم است که درباره ی آن سخن بگوید احتمالا کمابیش احساسات قوی ای درباره ی آن دارد. برای من این مسأله، عمیقا شخصی ست. و خود مسأله نیز توازن یافته نیست، زیرا هیچ توازنی در آن نیست. بنابراین من می گویم که سخن گفتن از دو طرف به یک اندازه در این مسأله ممکن نیست و اگر کسی ادعا کند که سخنان او این گونه است هم خود دچار اشتباه شده است و هم شنوندگان را دچار اشتباه کرده است.

تمام مسأله ی اسرائیل و فلسطین شدیدا در هاله ای از ابهام فرو رفته است. هنگامی که مردم درباره ی این مسأله سخن می گویند تعداد زیادی استاندارد های دوگانه وجود دارد. من برایتان دو مثال می آورم. نمی دانم سخنان بنجامین نتانیاهو در سازمان ملل را شنیده اید یا نه. من این سخنرانی را به صورت زنده نشنیدم و بعدا به آن گوش دادم. او با دو مثال جالب توجه از ابهام و استاندارد دوگانه سخنان خود را آغاز کرد. او سخنان خود را با بیان حق بازگشت یهودیان به وطن باستانی خود آغاز کرد و البته یهودیانی که به اصطلاح به وطن خود بازگشته اند دقیقا همان یهودیانی نیستند که از وطن خود اخراج شدند. زیرا آن ها حدود ۲ هزار سال پیش از آن از وطن خود اخراج شدند. یهودیان فعلی حتی نوادگان آن ها نیز نیستند زیرا زمان بسیار زیادی از آن واقعه گذشته است. بنابراین ادعا این است که میان یهودیانی که عنوان می شود باز گشته اند با عبریان باستانی، نوعی میراث داری و نوعی ارتباط و نوعی وابستگی وجود دارد. آنان این ادعا را می کنند که حق دارند به سرزمین مادری خود بازگردند و این همان چیزی ست که همه ی صهیونیسم درباره ی آن است. این همان چیزی ست که به عنوان یک حق توسط دنیا پذیرفته شده است. آنان این حق را دارند که بازگردند.

اکنون اگر درباره ی حق بازگشت ملت ها سخن بگوییم و اگر آن را به عنوان یک اصل پذیرفته باشیم. باید انتظار داشت که درباره ی همه پذیرفته شده باشد. اما اگر کسی درباره ی حق بازگشت فلسطینیان به سرزمین مادریشان سخن بگوید، ناگهان خط قرمزی پدیدار می شوند و همه می گویند نه! ما نمی توانیم درباره ی حق بازگشت فلسطینیان سخن بگوییم! این گزینه را باید از روی میز برداشت و حتی قابل مذاکره هم نیست. حق بازگشت فلسطینیان قابل قبول نیست. نکته ی جالب درباره ی حق بازگشت فلسطینیان این است که هنگامی که درباره ی حق بازگشت آنان سخن می گوییم، دقیقا درباره ی همان کسانی سخن می گوییم که مجبور شدند خانه های خود را ترک کنند. و اگر تا امروز از دنیا رفته باشند درباره ی نوادگان مستقیم آن ها سخن می گوییم. مردمی که هنوز کلید ها و سند های خانه های خود را دارند. بعضی اوقات حتی می توانند دقیقا به همان جایی بروند که زمانی روستایی وجود داشته و امروز ممکن است تبدیل به یک بزرگراه شده باشد. می توانند جای مسجد و درِ خانه خود را نشان دهد. اما با این حال این افراد نمی توانند از حق بازگشت به سرزمین مادری خود برخوردار بشوند. بنابراین مشخصا این یک استاندارد دوگانه نسبت به مورد قبل است.

اگر کسی درباره ی حق بازگشت فلسطینیان به سرزمین مادریشان سخن بگوید، ناگهان خط قرمزی پدیدار می شوند و همه می گویند نه! ما نمی توانیم درباره ی حق بازگشت فلسطینیان سخن بگوییم! این گزینه را باید از روی میز برداشت و حتی قابل مذاکره هم نیست. حق بازگشت فلسطینیان قابل قبول نیست.

چیز دیگری که نتانیاهو درباره ی آن سخن گفت شاه دیوید (داوود نبی) بود که حدود ۳هزار سال قبل فرمانروایی می کرده است و ما امروز به عنوان نوادگان او در اینجا هستیم. نکته ی جالب این که جدا از این مسأله که هیچ مدرک تاریخی وجود ندارد که نشان دهد شاه داوود هرگز وجود داشته است. (خارج از کتاب مقدس [=تورات] که مشخصا یک سند تاریخی نیست)(*) و باستان شناسان اسرائیلی تمام کشور را زیر و رو کرده اند تا چنین مدارکی بیابند و ثابت کنند که او وجود داشته است. امروز که ما سخن می گوییم تمام یک شهر و تمام یک جامعه از خانه های خود بیرون انداخته شده اند و با خشونت مجبور به جلای وطن شده اند تا ثابت کنند که شاه دیوید در جایی وجود داشته است که «سیلوان» نامیده می شود. جامعه ای متشکل از پانزده هزار نفر. درست پشت دیوار های شهر قدیمی اورشلیم. و همچنان هم جامعه ی جهانی مشکلی در این کار نمی بیند.

پول های امریکایی به سمت این پروژه برای ساخت چیزی که امروز «شهر جدید داوود» نامیده می شود سرازیر شده اند. یک پارک باستان شناسی. و جامعه ی متشکل از پانزده هزار نفر فلسطینی باید تهدید و شوند تا آنجا را ترک کنند و خانه های آن ها ویران شود تا این مسأله را درست کنند. این ارتباط داستانی و مبهم میان حکومت باستانی شاه دیوید و اسرائیل امروز را.

البته این ها تنها دو مثال اند. و جالب است که نتانیاهو تصمیم گرفت سخنرانی خود را با صحبت درباره ی این دو موضوع آغاز کند.

اما کاری که امروز می خواهم انجام دهم این است که با مقدار کمی تاریخ آغاز کنم. مردم درباره ی این حقیقت صحبت می کنند که این نزاع در سرزمین مقدس و این نزاع میان فلسطینیان و اسرائیلیان مدتهای مدیدی جریان داشته است و مسأله ای نیست که اصلا کسی بتواند آن را حل کند. این مسأله برای هزاران سال ادامه داشته است و مردم برای همیشه یکدیگر را در آنجا خواهند کشت. این موضوع حقیقت ندارد. نقطه ی خوبی برای شروع درباره ی این مسأله که نزاع چگونه آغاز شد روز ۲۹ نوامبر سال ۱۹۴۷ است. روزی که سازمان ملل در قطعنامه ای، تقسیم فلسطین به دو ایالت یهودی و عرب را تصویب کرد. این نقشه ی مضحک همان چیزی ست که آنان تصویب کردند.



نقشه ی اسرائیل سال ۱۹۴۷

اکنون وقتی به این نقشه نگاه کنید بدون این که اصلا درباره ی جزئیات مربوط به ان چیزی شنیده باشید، تنها با نگاه کردن به آن، می بینید باور نکردنی ست که کسی انتظار داشته است که این نقشه عملیاتی بشود! و البته این حتی یک روز هم دوام نیاورد. در ۱۹۴۷ دو جامعه[در فلسطین] وجود داشت که به صورت موازی زندگی می کردند. جامعه ی یهودی که در حدود نیم میلیون نفر و شاید کمتر بودند و انتظار و امید داشتند که یک دولت تشکیل دهند. و همچنین جامعه ی اعراب فلسطین که حدود یک و نیم میلیون نفر بودند و آنان نیز در پروسه و در انتظار تبدیل شدن به یک دولت بودند. در این زمان، هنگامی که سازمان ملل این نقشه ی مسخره را ارائه کرد، تصمیم گرفت قسمت بزرگتری از کشور را به جامعه ی کوچکتر یعنی جامعه ی یهودی بدهد و قسمت کوچکتر سرزمین را به جامعه ی بزرگتر. و مردم می گفتند (و تا امروز هم می شنوید که می گویند): «میبینید که فلسطینیان و اعراب تقسیم کشور را نپذیرفتند. بنابراین تمام این ماجرا تقصیر آن ها ست.» آیا کسی آنقدر دیوانه است که فکر کند آنان می توانستد این را بپذیرند!؟ که کسی در جایگاه فلسطینیان می توانست چنین چیزی را بپذیرد؟ مشخصا خیر. و مشخصا همانطور که گفتم این حتی یک روز هم دوام نیاورد زیرا به محض این که قطعنامه تصویب شد نیروهای صهیونیست که هاگانا و پلماخ نام داشتند جریان بزرگ پاکسازی نژادی را به راه انداختند.

اکنون داستانی که به ماگفته اند و داستان مبهمی که درباره ی ۱۹۴۷ شنیده ایم (و امروز هم من یکبار دیگر آن را در سیاتل تایمز خواندم) این است که :«در ۱۹۴۷ هنگامی که سازمان ملل بلأخره حق یهودیان برای تشکیل دولت را پذیرفت، نیرو های عرب به ما حمله کردند و می خواستند دولت نوپا و جامعه ی جوان یهودی را نابود کنند و این تنها چند سال پس از هلوکاست بود.» اما به نحوی میان روزهای پایانی سال ۱۹۴۷ و روز های پایانی سال پایان ۱۹۴۸ نیرو های صهیونیست این توانایی را داشتند که نزدیک به ۸۰ درصد کل کشور را تسخیر کنند. بیش از ۵۰۰ شهر و روستا را به همراه مدارس و مساجد و کلیساها و خانه ها نابود کنند و در طول یک بازه ی ۱۲ ماهه در حدود یک میلیون نفر را آواره کنند. اگر به وسیله ی ارتش بزرگی از خارج مورد حمله قرار گرفته بودند چگونه می توانستند چنین کاری کنند؟

یک بار دیگر هنگامی که به حقایق نگاهی می اندازیم، متوجه می شویم در ۱۹۴۷ جامعه ی یهودی و جامعه ی صهیونیست از یک ارتش تقریبا کامل برخوردار بود. نیرویی متشکل از ۱۴ هزار مرد مسلح که به خوبی تعلیم و آموزش دیده بودند. پدر من یکی از آن ها بود. هیچ موازنه ای میان آن ها و طرف فلسطینی وجود نداشت. فلسطینیان هرگز یک نیروی نظامی نداشته اند. تا امروز هم یک نیروی نظامی ندارند. هیچ موازنه ای در طرف مقابل وجود نداشت. نیروهای نظامی اعراب چنان که در آن زمان بودند تا ماه می ۱۹۴۸ اصلا وارد جنگ نشدند. بخش عمده ی پاکسازی نژادی در آن زمان انجام شده بود. جنگ هم بیش از ۶ ماه پس از آن شروع شد. بنابر این، این مسأله مشخصا یک ابهام است. ابهامی که هیچ کس برای آن وقت نمی گذارد که بررسی کند و سوال بپرسد. اما یک بار دیگر واقعیت این است که در یک بازه ی زمانی ۱۲ ماهه کارهای بسیاری انجام شد. دقیقا به این دلیل که این هدف اصلی نیرو های صهیونیست بود که هر قدر از سرزمین ها را که ممکن است از آنِ خود کنند و از شرِ هر قدر از مردم که می توانند خلاص شوند. و این دقیقا همان کاری ست که انجام دادند.

پیش از آغاز سخنان من داستان جودیث را شنیدید. داستان او به داستان مادر من ارتباط دارد. این مادر من است.

مادر میکو پلد

او اکنون ۸۶ سال دارد و هنوز در اورشلیم زندگی می کند. مادرم در اورشلیم به دنیا آمد و بزرگ شد. او قبلا برای من تعریف می کرد که چگونه هنگامی که جوان بود بعد از ظهر های شنبه اطراف خانه قدم می زد و بسیاری از مناظر زیبای اطراف خانه او در اورشلیم (منظورم اورشلیم جدید است. اورشلیمی که بیرون دیوار های شهر ساخته شده) جامعه ی فلسطینی بودند و خانه های زیبایی داشتند. او در اطراف قدم می زد و خانواده ها را می دید که در بعد از ظهر شنبه بیرون نشسته اند. در ۱۹۴۸ که او همچنان در اورشلیم زندگی می کرد این جوامع مجبور به ترک شدند و خانه های آن ها به خانواده های اسرائیلی داده شد. به مادر من هم یکی از همین خانه ها پیشنهاد شد و چنان که شنیده ام آن را رد کرد. تصور گرفتن خانه ی یک خانواده ی دیگر برایش خوشایند نبود. و او این اتفاق را دید. و تا امروز هم هنگامی که درباره ی این مسأله صحبت می کند می توان دید که چه احساس شرمی از این ماجرا دارد. اما جالب این است که من زمانی را به یاد می آورم که سال ها پیش به عنوان یک کودک این داستان را برای مدتهای طولانی می شنیدم. تازه زمانی که کتاب خود را می نوشتم و دوباره شروع کردم تا بر روی این مسأله کار کنم و دوباره با مادرم صحبت کنم بود که دانستم چرا تمامی این سال ها این داستان برایم آزار دهنده بود. چیزی درباره ی داستان وجود داشت که مشکل زا بود. و تازه اکنون است که می فهمم این داستان آزار دهنده بود زیرا با روایت رسمی از واقعه متناقض بود. با چیزی که من در مدرسه آموخته بودم تناقض داشت. [آنچه آموخته بودم] این بود که اعراب به ما حمله کردند، و ما پیروز شدیم، آنان اینجا را ترک کردند و ما غنیمتها را گرفتیم. پس گرفتن خانه هایشان چه اشکالی دارد؟ اگر حقیقت همین باشد پس نباید گرفتن خانه های آن ها اشکالی داشته باشد. آن ها حمله کردند و ما پیروز شدیم. کاملا عادلانه است. اما یک بار دیگر دیدم بارها و بارها تکرار داستان در پس پشت ذهنم مرا به زحمت انداخت. و این دقیقا پاسخ به همین سوال است که چرا حقیقت در درون یک داستان شخصی نهفته است. نه در روایت رسمی.

عنوان کتاب «فرزند ژنرال» است. و عنوان فرعی نیز سفر یک اسرائیلی در فلسطین است. فرزند ژنرال بخش بزرگی از چیزی ست که من هستم. پس از آن که اسرائیل ایجاد شد و نیروهای شبهه نظامی اسرائیل و صهیونیست تبدیل به ارتش اسرائیل شدند، پدر من یک افسر ماند و زندگی حرفه ای طولانی و جالبی به عنوان یک نظامی داشت. بیست سال بعد، در ۱۹۶۷ نیز او همچنان ژنرال بود. چیز های بسیاری درباره ی این که در ۱۹۶۷ چه اتفاقی افتاد نوشته شده است و این که چرا جنگ آغاز شد و چه کسی و چرا آن را آغاز کرد. کتابهای زیادی در این باره نوشته شده است و فیلم های زیادی ساخته شده است. این دوره دوره ی جالبی ست. اکنون صرفا به عنوان مقداری اطلاعات تاریخی لازم است یادآوری کنم که رئیس جمهور مصر جمال عبد الناصر تصمیم گرفت نیرو های حافظ صلح سازمان ملل را از صحرای سینا که اسرائیل و مصر را از هم جدا می کرد بیرون کند. و او برخلاف آتش بس میان دو کشور نیروهای نظامی مصر را وارد صحرای سینا کرد. ژنرال ها این را دلیلی مشروع برای آغاز جنگ دانستند. آنان تلاش کردند تا جنگ آغاز شود. با این حال کابینه ی اسرائیل چندان مشتاق آغاز جنگ نبودند و صحبت ها درباره ی جنگ میان این دو گروه [یعنی ژنرال ها و کابینه] آغاز شد.


تفاوت جالبی میان این دو گروه وجود داشت. اعضای کابینه پیرتر بودند در شصت و چند سالگی و بسیاری از آن ها در هفتاد و چند سالگی خود بسر می بردند. آن ها در تبعید به دنیا آمده بودند و تمام کوله بار تبعید و کشتارها را بر دوش خود احساس می کردند. تنها ۲۷ سال از هلوکاست گذشته بود و آنان تمام این بار را با خود حمل می کردند و می ترسیدند که جنگ به یک هلوکاست دیگر بیانجامد. ژنرال ها در مقابل، در چهل و چند سالگی بودند، تقریبا تمامی آن ها در فلسطین متولد شده بودند و تقریبا همه ی آن ها اعضای نیروهای شبه نظامی صهیونیست در ۱۹۴۸ بودند. آن ها (آن گونه که من دوست دارم درباره شان بگویم) همان یهودیان نوینی بودند که صهیونسیم می خواست تولید کند. سرهای پر باد و بسیار پر تلاش با عزم و اراده و آماده ی نبرد. آن ها بودند که ارتش اسرائیل را ایجاد کردند و از آنجا که می خواستند بجنگند این را یک فرصت می دیدند که جنگی دیگر را آغاز کنند. اما رازی که درباره ی آن به ما گفته شده بود و داستانی که به من نیز گفته شده بود این بود که: «در جنگ ۱۹۶۷ یک بار دیگر اسرائیل به وسیله ی سه ارتش بزرگ مورد تهاجم قرار گرفت که می خواستند آن را نابود کنند. و یک بار دیگر به طرزی معجزه آسا ما اسرائیلی ها پیروز شدیم. به این خاطر که باهوشتر بودیم و بهتر آموزش دیده بودیم و سرشار از انگیزه بودیم و (این طور که اکنون در روز های اخیر می شنویم) برتری فرهنگی داریم. (کسی چه می داند؟ به هر حال) به خاطر همه ی این دلیل ها ما پیروز شدیم و ارتش اعراب را شکست دادیم.»

یک بار دیگر هنگامی که بر روی کتاب کار می کردم، تصمیم گرفتم به آرشیوهای ارتش اسرائیل بروم تا درباره ی زندگی حرفه ای پدرم بیشتر بدانم. همانطور که گفتم زندگی حرفه ای بسیار بسیار جذابی بود. به طور خاص به قسمتی علاقه مند بودم که مربوط به دقایق جلسات ژنرال ها بود که به جنگ ۱۹۶۷ انجامید. یک بار دیگر باید بگویم که چیز های بسیاری درباره ی این جلسات نوشته شده است. بنابراین انتظار نداشتم که هیچ چیز جدیدی پیدا کنم زیرا همه ی آن چیزی که درباره ی آن وجود داشت را خوانده بودم. اما به محض این که آغاز به خواندن کردم چیزی دیدم که هیچ جای دیگری ندیده بودم. جمله ای هست که پدر من و بسیاری دیگر از ژنرال ها نیز آن را می گویند و قصدشان از گفتن آن این است که کابینه را قانع کنند که جنگ را آغاز کند. آن جمله این است که ارتش مصر هنوز آمادگی جنگ را ندارد و به همین دلیل باید هم اکنون حمله کنیم. در واقع آن ها گفتند که ارتش مصر نیازمند یک سال و نیم تا دو سال است تا برای جنگ آماده شود. بنابراین ما فرصت بسیار گرانبهایی داریم تا یک بار دیگر (و برای بار سوم) ارتش مصر را نابود کنیم. و این نکته که نیروهای مصری به صحرای سینا آمده و به ما و به اسرائیل نزدیک تر شده اند، تنها کار ما را ساده تر می کند تا آن ها را نابود کنیم. نه تنها آن ها درباره ی یک تهدید علیه موجودیت اسرائیل صحبت نمی کردند، بلکه اصلا درباره ی هیچ تهدیدی صحبت نمی کردند! آن ها درباره ی یک فرصت صحبت می کردند! یک فرصت نظامی تا یکبار دیگر ارتش مصر را شکست دهند. بنابراین یک بار دیگر ابهام ها زدوده می شوند.

ژنرال ها البته آن روز موفق شدند و کابینه به آن ها اجازه داد تا آغاز گر حمله علیه مصر باشند. ارتش مصر در دو روز متحمل تلفات بسیاری شد و صحرای سینا یک بار دیگر به تسخیر اسرائیل در آمد باریکه ی غزه نیز همینطور. اما ژنرال ها بیشتر می خواستند. ژنرال ها باز هم بیشتر می خواستند. آن ها کرانه ی باختری را می خواستند که برای آن ها منطقه ی مهمی بود زیرا در ۱۹۴۸ می خواستند آن را بگیرند. آن ها در ۱۹۴۸ افسران جوانی بودند و همان زمان نیز کرانه ی باختری را می خواستند. اما به دلایل سیاسی اسرائیل تصمیم گرفت آن را نگیرد. بنابراین این برای آن ها یک فرصت بود و آن ها کرانه ی باختری را گرفتند. و البته بلندی های جولان را نیز می خواستند زیرا درست بالای دریاچه جلیل بود. و مقدار زیادی آب در آنجا هست و آن را هم گرفتند.

البته خواسته های زیادی داشتند. فرماندهان شمالی بلندی های جولان را می خواستند و فرماندهان مرکزی هم [کرانه ی باختری را] و در واقع همه آن ها فتوحاتی می خواستند. آن ها هیچ شکی نداشتند که پیروز خواهند شد. در ۶ روز (تأکید می کنم! در ۶ روز!) ارتش اسرائیل سه ارتش عرب را شکست داد و نابود کرد، کرانه ی باختری، بلندی های جولان، صحرای سینا و باریکه غزه را به تصرف در آورد. بیش از ۱۵هزار سرباز عرب را کشت. و ۷۰۰ سرباز اسرائیلی نیز کشته شدند. ۱۵۰۰۰ به ۷۰۰ نسبت عجیبی ست! و همه ی این ها در ۶ روز انجام شد آن هم در حالی که ارتش اعراب به آن ها حمله کرده بود!؟

و بنابراین بار دیگر هنگامی که به واقعیات نگاهی می کنیم باز هم ابهام ها زدوده می شوند.

در این زمان پدر من کار جالبی انجام داد. پس از پایان جنگ در اولین جلسه ی ژنرال ها، در همان اولین جلسه هفتگی، او ایستاد و گفت: «اکنون این فرصت را داریم تا مسأله ی فلسطین را حل کنیم. اکنون می توانیم به فلسطینیان تشکیل یک دولت در کرانه ی باختری و غزه را پیشنهاد دهیم. اگر این کار را انجام دهیم، این اولین دولت عربی خواهد بود که اسرائیل با آن معاهده ی صلح امضا می کند و پلی خواهد بود برای معاهدات صلح با کشور های عربی دیگر که برای آن ها فلسطین همیشه یک مسأله ی مهم بوده است. و بعد هم می توانیم به زندگی ادامه دهیم. می توانیم همان دولت دموکراتیک یهودی که می خواستیم باشیم.»

اما درست زمانی که او این جملات را می گفت یک پروژه ی بزرگ شهرک سازی و پاکسازی نژادی در کرانه ی باختری آغاز شد. صدها هزار نفر از آن سرزمین اخراج شدند. شهرک ها و شهر ها و روستا ها ویران شدند و شهرک های جدیدی ساخته شد. و همچنین آزادراه ها و... ساختار ها ایجاد شدند تا اسرائیلیان را به کرانه ی باختری بیاورند. درست همان کاری که اسرائیل در ۱۹۴۸ انجام داد،‌ شهرها و روستا های فلسطینیان را نابود کرد و نام ها را تغییر داد و شهر ها و روستاهایی برای اسرائیلیان ساخت. درست همان کار در کرانه ی باختری پس از ۱۹۶۷ انجام شد. برای اسرائیل، مأموریت تمام شده بود. اساس کاری که آن ها انجام دادند این بود که فلسطین را از روی نقشه حذف کردند. این عکسی ست که مایلم آن را نشان دهم.

ژنرال های ارتش اسرائیل در کنار زلمان شازار

اینجا مرکز پیروزیها بود در اینجا همه ی ژنرال ها پس از جنگ دیده می شوند: جوان و فاتح، و در مرکز آن ها «زلمان شازار» رئیس جمهور وقت اسرائیل به چشم می خورد. می دانید که رئیس جمهور در اسرائیل یک مقام تشریفاتی ست. کسی ست که قبلا در مدت زندگی اش شخصیت مهمی بوده است. و شما در این عکس نسل گذشته و نسل جوان را می بینید. این نسل جدید از ژنرال ها را معمولا «سینی نقره ای» می نامند زیرا از طریق آن ها سرزمین اسرائیل به مردمان یهودی داده شد. از آن زمان به بعد بود که تمام سرزمین اسرائیل برای اولین بار پس از ۲۰۰۰ سال و درست ۲۷ سال پس از هلوکاست تحت کنترل یهودیان در آمد. به لحاظ تاریخی از نقطه نظر یک صهیونیست این باورکردنی نبود. پیش بینی نشده بود. اما در حقیقت کاری که آن ها کردند این بود: فلسطین به تمامی از نقشه ی جغرافیا حذف کردند، و اسرائیل در تمام نقشه به جای آن نشست. هدف تمام بازی در واقع همین بود که فلسطین حذف شود. از شر مردم خلاص شوند و کشور را غیر عربی کنند. اما غیر عربی کردن کشور همچنان باقی مانده بود. این که مردم گاهی درباره ی این سخن می گفتند که شاید این امکان وجود داشته باشد که اسرائیل دست از کرانه ی باختری بکشد برای ایجاد یک دولت فلسطینی، چیزی که اگر بسیار غم انگیز نباشد قطعا مضحک است. و تماما بدفهمی هدف صهیونیسم و دولت یهود و دولت صهیونیست است.

صدها هزار نفر از کرانه ی باختری اخراج شدند. شهرک ها و شهر ها و روستا ها ویران شدند و شهرک های جدیدی ساخته شد. و همچنین آزادراه ها و... ساختار ها ایجاد شدند تا اسرائیلیان را به کرانه ی باختری بیاورند.

زیرا فتح سرزمین، هدف نخست بود. [پس از آن] خلاص شدن از شر مردم [ساکن آنجا] و بعد هم غیر عربی کردن آن. این کشور یک تاریخچه با قدمت ۵۰۰ سال از حکمرانی اعراب و مسلمانان دارد. این کشور بیش از هر چیزی در تاریخ یک کشور مسلمان و عرب بوده است. بنابراین این تاریخ باید نابود شود. اسناد باید نابود شوند. اسامی باید تغییر کنند. تاریخ باید دوباره از نو نوشته شود تا بتواند یک بار دیگر شاه دیوید را به اسرائیل امروز متصل کند. و کاملا باید به حقایق بی اعتنا بود زیرا حقیقت این است که این کشور یک کشور عربی ست. و حقیقت این است که درست در وسط جهان عرب واقع شده است. و حقیقت این است که بیش از نیمی از جمعیت این کشور اعرابند.

در این زمان پس از آن که پدرم از ارتش بازنشسته شد، کاری بسیار جالب تر کرد و آن این که باقیمانده زندگی خود را وقف ایجاد یک دولت فلسطینی و صلح با فلسطینیان در کرانه ی باختری و غزه کرد. وی همچنین از حقوق برابر برای فلسطینیانی دفاع کرد که شهروندان اسرائیل بودند. دو چیز دیگر هنوز باقی مانده بود. در اواسط دهه ۱۹۷۰ رهبر وقت سازمان آزادیبخش فلسطین، شروع به برقراری ارتباط با پدر من و برخی دیگر از کسانی که شبیه او بودند کرد تا گفتگو را آغاز کند. و از همین جا بود که مفهوم «راه حل دو کشور» شکل گرفت. این افراد، افراد بلندپایه ی [تشکیلات] یاسر عرفات بودند. مشاوران او و سفرای او و غیره.

این عکس پدر من به همراه دکتر «عصام السرطاوی» است که از سفرای سازمان آزادی بخش فلسطین بود.

حسام السرطاوی و ماتیتیاهو پلد

او بعدا در ۱۹۸۳ کشته شد. این گفتگو میان نمایندگان رسمی سازمان آزادی بخش و طرف اسرائیلی ادامه یافت. از نگاه دولت اسرائیل این افراد کاری نادرست انجام می دادند. آنان کسانی بودند که قبلا مقامات بالایی داشتند و خود، اسرائیلیان صهیونیست بودند. اما دولت اسرائیل از این که در هیچ کدام از این گفتگو ها نقشی داشته باشد سر باز زد. تنها در ۱۹۹۳ دولت اسرائیل بالأخره پذیرفت تا با فلسطینیان مذاکره کند. اما پس از آن چه اتفاقی افتاد؟ چه چیزی تغییر کرد؟

آنچه اتفاق افتاد این بود که آنان[=دولت اسرائیل] مأموریت خود را با موفقیت به انجام رساندند که فتح کرانه ی باختری را غیر قابل بازگشت کنند. در ۱۹۹۳ دولت اسرائیل در این مورد یقین داشت که هیچ دولت فلسطینی نمی تواند در کرانه ی باختری ایجاد شود. شهرها در آنجا ساخته شده بود و میلیاردها سرمایه گذاری شده بود. تمام دره ی اردن با روستا ها و چیز های شبیه آن پوشیده شده بود. شهر های بزرگی در کرانه ی باختری ساخته شده بود و تمام اورشلیم شرقی توسط اسرائیل گرفته شده بود. اصلا دیگر جایی وجود نداشت که دولتی فلسطینی بتواند در آنجا تشکیل شود! این دقیقا همان زمانی بود که اسرائیل گفت بسیار خوب ما مذاکرات را آغاز می کنیم. بنابراین به عرفات اجازه دادند بیاید. او را فریب دادند تا فکر کند که واقعا خواهان صلح اند. اما در واقع او را وادار کردند توافقی را امضا کند که یک تسلیم به تمام معنا بود.

یک بار دیگر وقتی هنوز مردم سخن از این می گویند که ممکن است دولت اسرائیلی ای وجود داشته باشد که کرانه ی باختری را رها کند تا یک دولت فلسطینی در آن ایجاد شود، (چنانکه گفتم) اگر نگوییم که این سخن بسیار غم انگیز و تراژیک است قطعا مضحک خواهد بود. زیرا زمانی که به تاریخ ۶۷ ساله ی دولت اسرائیل نگاه می کنیم کاملا واضح است که این اتفاق هرگز نخواهد افتاد.

در سال ۲۰۰۰ (که مطمئنم آن را به یاد می آورید) رئیس جمهور کلینتون براک و عرفات را دعوت کرد تا (چنان که خودش می گفت) راه حلی بر اساس یک معاهده ی صلح شکل بگیرد. اما کاری که در عمل انجام دادند این بود که عرفات را یکبار دیگر وادار کنند تسلیم شود. که او هم نمی توانست چنین کاری کند.

بنابراین هنگامی که از کمپ دیوید بیرون آمدند کلینتون گفت:«عرفات چیز هایی آورده بود. اما براک بیشتر آورده بود.» به عبارت دیگر منظور او این بود که تقصیر عرفات است. از آن به بعد عرفات در چهارسال پایانی زندگی خود بدنام شد و پس از آن هم در حالی به شکلی ناگهانی از دنیا رفت که تانک های اسرائیلی دفترش را محاصره کرده بودند. اما باز چیز مبهمی که به ما گفته شده است این است که فلسطینیان هیچ اراده ای برای امتیاز دادن ندارند. و مشکل همین است! فکر کنم میت رامنی هم همین را در آن نوار مخفیانه ضبط شده گفته است که مشکل فلسطینی ها هستند! آن ها اصلا صلح را نمی خواهند!

یاسر عرفات مجبور شد دست از ۸۰ درصد سرزمین مادری خود و حق آوارگان برای بازگشت به سرزمین مادریشان بکشد تنها و تنها به خاطر صلح! اما نمی توانست فراتر از این برود و دست از همان ۲۰ درصد یعنی از کرانه ی باختری و غزه بکشد. این کاری بود که نمی توانست بکند. آن ها از او می خواستند که دست از مناطق بیشتری بکشد. و می خواستند که تسلیم نامه ی خود را امضا کند و او این کار را نکرد. این فلسطینیان نیستند که امتیاز نمی دهند! این اسرائیلیان هستند که اصلا توانایی امتیازدادن ندارند! زیرا دادن یک سرزمین به عنوان امتیاز از نقطه نظر یک صهیونیست غیر ممکن است. تمام بازی همین است که سرزمین ها را بگیریم و آن ها را مال خود کنیم. و این همان پروسه ای بود که انجام شد...»

نظر شما
پرونده ویژه