عسل تلخ؛

نرخ طلاق بحث روز است

|
۱۳۹۳/۱۰/۰۵
|
۱۵:۵۴:۳۲
| کد خبر: ۲۴۸۶۹۱
نرخ طلاق بحث روز است
تبعات طلاق منحصر به خانواده نیست، بلکه باعث متزلزل شدن جامعه نیز می‌شود.

معضل اجتماعی افزایش نرخ طلاق این روزها علاوه مورد بحث روز رسانه‌هاست، ولی این موضوع بسیاری از همایش‌ها و سمینارها قرار گرفته و این پدیده حاوی آماری تکان دهنده شده است.

بی‌تردید افزایش دامنه آفت‌ جامعه که باید دست‌اندرکاران امور تعلیم و تربیت و فرهنگ‌سازی کشور را به تامل و چاره‌اندیشی اساسی وا دارد، معلولی بیش نیست.

برای تجهیز و مقابله با این پدیده‌های ناهنجار، ابتدا باید علل و ریشه‌های بروز این مساله مهم را شناسایی کرد، بعد چاره‌ای جست. در غیر این صورت هر راه‌حلی اگر چه با صرف هزینه‌های زیاد، بی‌تاثیر خواهد ماند.

به این ترتیب، درخواست طلاق زمانی صادر می‌شود که هرگونه امید و تلاش برای دستیابی به کانون گرم زندگی مشترک بی‌پاسخ می‌ماند و واقعیت‌هایی رخ می‌دهد که دستیابی به آرزوها را ناممکن می‌سازد و آنگاه تنها راه رهایی به جدایی ختم خواهد شد. تبعات طلاق منحصر به خانواده نیست، بلکه باعث متزلزل شدن جامعه نیز می‌شود. امروز ما شاهد روند روبه رشد این معضل اجتماعی هستیم و خانواده که اصلی‌ترین نهاد اجتماعی است در معرض پیامدهای ناگوار پدیده طلاق قرار دارد.

در این گزارش سعی براین شده است نگاهی هر چند مختصر به این پدیده اجتماعی انداخته و در مورد برخی از آسیب‌های فردی و اجتماعی وارده از سوی آن به بحث و گفتگو بپردازیم و با این امید که در آینده شاهد کاهش میزان طلاق و از هم‌پاشی کانون خانواده‌ها باشیم.
 
چشمان سمیه همیشه ابری است. حمید علیل و بیمار است. دست بزن دارد. ثروت پدر حمید چشم پدرش را گرفت. به جای هلهله و شادی با زور و کتک راهی خانه بخت شد. ده سال پرستاری، دریغ از ذره‌ای محبت! محمد مهدی لنگان لنگان راه می‌رود اما نیایش، شیرین زبان است و باهوش.

دیگ‌های پر از گوشت و برنج حاج هاشم در ماه محرم پابرجاست. کودکان سمیه گرسنه‌اند. سمیه می‌گوید:«زندگی من ماه عسل نداشت. بیست ساله بودم که حمید به خواستگاریم آمد. حمید را که دیدم از او خوشم نیامد.اما ثروت پدر حمید باعث شد پدرم مرا مجبور به این ازدواج کند. پدرم معتاد و بی‌مسئولیت است.

از وقتی به یاد دارم توهین، کتک، گرسنگی و بی‌پولی همزاد من، مادر، خواهر و برادرهایم بود. حالا باید زن مردی می‌شدم که هیچ علاقه‌ای به او نداشتم . حمید فرد آرامی به نظر می‌رسید که قبل از عروسی او را هیچ وقت تنها ندیدم. هر وقت به خانه ما می‌آمد یا برای خرید بیرون می‌رفتیم، حتماً یکی از اعضای خانواده‌اش، همراه او می‌آمدند. در دوران نامزدی، صحبتی بین ما ردو بدل نشد، ولی خانواده‌اش به جای او حرف می‌زدند. بعد از ازدواج حقایق وحشتناکی برایم روشن شد. با سمیه در خان پدری‌اش قرار ملاقات می‌گذارم. در یک غروب دل‌انگیز پاییزی، در حالی که صدای پرنده‌های مهاجردر لابلای درختان کوچه، با خش‌خش برگ‌های خشک زیر پایم، سمفونی غم‌انگیزی راه انداخته‌اند، پشت در آهنی رنگ و رو رفته‌ای می‌رسم.

در اتاق کوچکی در خانه پدرش پذیرایم شد. سمیه با غم و اندوه که در چهره‌اش پیداست، به من می‌گوید:«پنج روز بعد از ازدواج، همسرم دچار تشنج شدید شد.او صرع داشت آن هم از نوع پیشرفته. حمید بیماری‌های گوناگون جسمی و روحی داشت که در رفتار و گفتار او نیز اثر کرده بود.کوچک‌ترین کار شخصی‌اش را من برایش انجام می‌دادم مثل بچه، شب‌ها جایش را خیس می‌کرد.در واقع من پرستار حمید شده بودم . از طرفی دلم برایش می‌سوخت. اگر دیر کارهایش را انجام می‌دادم، مشت و لگد بود که نثارم می‌شد.تنها کاری که او خوب انجام می‌داد کار کردن بر روی زمین کشاورزی پدرش بود، بدون دستمزد. باورش سخت است. نه! سمیه با نا امیدی آهی می‌کشد و زندگی‌اش را چنین شرح می‌دهد:«فرزند اولم که دنیا آمد، بیماری‌های پدرش را به ارث آورد. تشنج، مشکل حرکت از ناحیه پا. پسرم که دو ساله شد بیش فعالی شدید داشت.

نمی‌توانست درست راه برود. حرف بزند. دکتر گفته بود، اگر روی جسم وذهن محمد مهدی کاردرمانی و فیزیوتراپی انجام شود، امید به خوب شدنش هست. اما دریغ همسرم این چیزها را درک نمی‌کرد. وقتی برای تامین هزینه‌های سرسام‌آور بیماری فرزندم به حاج ماشاا...، پدر حمید متوسل شدم، جوابم این بود:«تو فرزندت را این گونه تربیت کرده‌ای. دارو و درمان نمی‌خواهد. مریض نیست». سمیه از این همه بی‌توجهی، عاجز مانده است:«من ماندم و دلی شکسته، شوهری علیل و بی‌مسئولیت که فقط روی زمین بدون مزد کار می‌کرد و حاج ماشاا... که هرروز بر اعتبارش افزوده می‌شد. گاهی اوقات با کمک مالی خواهرم که با هزار مشقت کارگری می‌کرد، کودکم را برای درمان پایش از این سر شهر به آن سر شهر به دوش می‌کشیدم، اما هربار به خاطر بی‌پولی، نوبت درمان عقب می‌افتاد و من زجر می‌کشیدم. هر روز فرزندم در برابر چشمانم آب می‌شد».

سمیه بارها تصیم می‌گیرد از این زندگی سراسر رنج و بی‌توجهی فرار کند، اما به کجا؟! حالا بعد از ده سال زندگی مشترک پرمشقت، برای تـأمین هزینه‌های درمان فرزندش، مهریه‌اش را به اجرا گذاشته است.

رأی قاضی دادگاه خانواده درباره پرداخت مهریه سمیه چنین صادر شده است: چهار سکه در ابتدا از شوهرش بگیرد و هر چهار ماه یک سکه به طور اقساط. این زن زجر کشیده در باره رأی دادگاه می‌گوید:« وقتی رأی را دیدم زمین و زمان به دور سرم چرخید. آیا رأی دادگاه درباره من بیچاره عادلانه است! ثروت پدر حمید که مرا در ازدواج فریب داد کجاست!» سمیه خود را فریب خورده‌ای می‌داند که قانون آن چنان که باید از او حمایت نمی‌کند:«حالا در خانه پدری‌ام هستم با محمد مهدی 10 ساله و نیایش دو ساله‌ام که سالم است و با شیرین زبانی‌هایش اندکی دردهای مرا تسکین می‌دهد.

مادر بیمارم از یک طرف، پدر معتادم که زمین‌گیر ومریض شده از سوی دیگر، برادر بیکارم، بازهم بی‌پولی، تاب و توان از من گرفته است. سبزی خشک می‌کنم و می‌فروشم. فرزندم در برابر چشمانم هر روز بدتر از دیروز می‌شود . دستانم خالی است. من حاضرم به زندگی سراسر درد و رنج با همسر علیلم به خاطر فرزندانم ادامه دهم.
 
پزشکان گفته‌اند:« بیماری فرزندت قابل درمان است .معالجه‌اش پول و زمان می‌خواهد». «پدر همسرم پولدار است. پانزده میلیارد تومان ارزش دارایی‌هایش است. برای درمان جگر گوشه‌ام بارها به او التماس کرده‌ام، اما دریغ می‌کند باورش سخت است. او هر بار که برای برگرداندن من می‌آید در برابر تنها خواسته من که تأمین هزینه‌های بیماری فرزندم و خوراک و پوشاک آنهاست «نه» می‌گوید.

در ادامه این گزارش سراغ سحر خوشین، کارشناس روانشناسی می‌روم. او در تحلیل این ماجرا می‌گوید:«داستان زندگی سمیه تلخ و گزنده است. سمیه دخترصبوری است که ناخواسته تسلیم خواسته پدر می‌شود و تن به ازدواج اجباری می‌سپارد. از طرفی حمید شوهر سمیه به دلیل بیماری‌های جسمی و ذهنی مانند یک فرد عادی قادر به کنترل و تصمیم‌گیری در زندگی خود نیست. نقش سمیه در این زندگی یک پرستار تمام وقت است که علاوه بر آن علی‌رغم میل باطنی نقش مادرانه را نیز این زندگی سخت برایش رقم زده است که حاصلش یک فرزند بیمار است.

از یک طرف عدم حمایت مادی و معنوی خانواده همسر با وجود تمکن مالی، که در ازدواج سمیه راهم فریب داده‌اند. همسر بیمارش که از درک بیماری فرزند خود و وقایع اطرافش عاجز است ونداشتن حمایت مطلوب مادی از طرف خانواده پدر، باعث شده تا سمیه به قانون متوسل شود». سمیه که گلایه‌های بسیاری از خانواده همسرش دارد در حالی که اشک در چشمانش نشسته است با غم و اندوه می‌گوید:«خانواده همسرم با علم و آگاهی کامل نسبت به بیماری پسرشان، نه تنها در ابتدای امر ازدواج، مشکلات او را از من مخفی کردند، بلکه در ادامه این زندگی سخت، به من کمک نکردند و مرا با انبوه دردهایم تنها گذاشته‌اند.

حاج هاشم می‌داند که در خانه پسرش چه می‌گذرد. می‌داند که سه ماه تمام نوه‌هایش سیب‌زمینی خورده‌اند، حالا برای نجات فرزندانم مهریه‌ام را از من دریغ می‌کنند. دیگ‌های پر از گوشت و برنج حاج هاشم تمام محله را گرفته است و بوی آن، بچه‌هایم را».
 
یک مدرس دانشگاه، قانون مدنی در باره ازدواج را، دچار خلع‌هایی می‌داند و با اشاره به ماده 1085 قانون مدنی می‌گوید:«زن می‌تواند تا مهریه به او تسلیم نشده از ایفای وظایفی که در مقابل شوهر دارد، امتناع کند.»

او معتقد است:«سمیه در این زندگی ترحم و دلسوزی را سرلوحه زندگی مشترک خود قرار داده است و علاوه بر وظایف همسری، پرستار او نیز شده است. او می‌تواند با دلیل و شاهد، رنج‌های را که ناخواسته در زندگی با همسرش، بر او رفته، در دادگاه ثابت کند و طبق ماده دو قانون، درباره حبس، برای استیفای حق و حقوق خود، همسرش را روانه زندان کند.» در واقع آن چه که از این گزارش پیداست، خلع‌های قانونی است که در سایه آن افراد شیاد به خواسته‌های نامشروع خود می‌رسند.

ای کاش مسوولان امر، با بازنگری و بازبینی قانون مدنی چتر حمایتی قانون را بر سر زنان بدسرپرست، زنان مطلقه، زنان معلقه (زنی که همسر بی‌مسئولیت دارد) بگسترانند تا زنان دردمند و زجرکشیده‌ای مثل سمیه در پناه آن در برابر ناملایمات زندگی، خود را باور کنند واسیر طوفان حوادث که ارمغان فقر و تنگدستی است، دچار نشوند. در حالی سمیه را ترک می‌کنم که بوی سبزی در اتاق کوچکش فضا را عطرآگین کرده است. سمیه مدام، سرفه می‌زند و می‌گوید:«سبزی‌های خشک ریه‌هایم را اذیت می‌کنند.» نیایش کوچولو دوان دوان، دنبال مادرش می‌آید. سمیه او را با مهربانی بغل می‌کند و می‌گوید:« باز هم بدون کفش آمدی. خسته شدم. دیگر توانی برایم نمانده است. شاید ترشی درست کنم و بفروشم.» او در را بست و رفت و من در پشت در ماندم. با خود می‌اندیشم: سمیه خسته نمی‌شود و به زندگی امیدوار است چون بچه‌هایش را دوست دارد، اما طلاق در لغت به معنی گشودن گره و رها کردن است و در زندگی زناشویی طلاق یعنی از هم پاشیده شدن زندگی یا از بین رفتن تعادل در زندگی و پدیدار شدن رنج و عذاب برای فرزندان. گزارش:سوسن امیری

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر