داستانک//

تلافی

|
۱۳۸۹/۱۲/۱۱
|
۱۵:۱۳:۰۰
| کد خبر: ۲۵۰۱۷
تلافی
زانوهایش سست شد و بر زمین افتاد.
باشگاه جوانی برنا/ مهدی نور محمد زاده-تبریز

خنجرش را بیرون آورد و به سمت میدان قدم برداشت.اباعبدالله مجروح و تشنه روی زمین افتاده بود و تکبیر می گفت.شمر نعره ای زد و خنجرش را بالا آورد.دست هایش لرزید و چشمهایش پر از اشک شد.دوباره خواست خنجرش را بالا آورد.دستهایش لرزید و چشمهایش پر از اشک شد.دوباره خواست خنجرش را بالا ببرد که چشم هایش پر از اشک شد.دوباره خواست خنجرش راباالا ببرد که چشم هایش سیاهی رفت.

زانوهایش سست شد و بر زمین افتاد.پیرمرد، نفس های آخرش بود که اباعبدالله را بالای سرش دید و غرق دست های نوازش اربابش شد.

تعزیه به هم خورده بود و مردم بر جنازه شمر فاتحه می خواندند!





* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی




***

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر