گزارش برنا از زنان معتاد در لرستان؛

این خانه سیاه است

|
۱۳۹۳/۱۱/۰۳
|
۱۶:۵۴:۳۶
| کد خبر: ۲۵۶۳۱۰
این خانه سیاه است
این خانه سیاه است. خانه ‏ایی که حتی پنجره‏ ای ندارد و صاحبی برای ماندن! اینجا زنی در اعتیاد تمام می‏شود.

به گزارش خبرگزاری برنا از لرستان ،این خانه سیاه است. خانه ‏ایی که حتی پنجره‏ ای ندارد و صاحبی برای ماندن! دیوارهایش فرو می ‏ریزد. خانه ‏ایی که نه سقف دارد و نه روح. خانه‏ ایی زیر پل! اینجا زنی در اعتیاد تمام می‏شود. در آواره‏ گی پل‏ های خیابان سقوط می ‏کند و مردانی که با جسم خراشیده او هرزه گی می‏کنند! اینجا در این محل؛ کم نیستند زنانی که لابلای آشغال‏ ها زندگی می ‏کنند تا پول موادشان را تامین کنند. زنانی که هیچ چیز برایشان نمانده؛ نه روحی، نه رنگ رخسار و حتی شرافت.

به خیابان آمدم و شم خبرنگاری ‏ام مرا به آن سوی شهر، کشاند. به حاشیه‏ایی از شهر که رفتنش برایم سخت بود. رفتن به آنجایی که خانه‏ ها در کنار معتادان جای امنی برای ساکنین ‏اش به نظر نمی ‏آمد. انگار ساکنین آنجا به معتادان در مخروبه ‏ها و موادفروشان عادت داشتند! تعدادشان هم کم نبود.

سرنوشت سیاه

اینجا زنی دیدم، زیر پل روزها را در مواد می‏ گذراند و آن‏ سو کودکی که غرق در بازی بود! برای نزدیک شدن به زن باید پلی که میان ما بود را می‏گذراندم. با کیسه‏ایی که در دست داشت و همچنان میان آشغال‏ ها پرسه می ‏زد، مرا دید. من از رفتن هراس داشتم و معنی این همه فاصله را خوب می ‏دانستم. فاصله ‏ایی که زن را دردآور و از او تصویری تلخ ساخته بود. اما با تمام اینها وقتی از او درخواست برای صحبت کردم، با دست‎هایی که در زمین فرو رفته بود برای دردهای بیشمار، می گوید: آمده‏ایی تا مرا مایه‏ عبرت سازی ولی تنها این سرنوشت من نیست، اطرافت را ببین. آن زن‏ ها همگی برای تزریق موادشان به اینجا آمده‏ اند.

زهرا می‏گوید: اهل شیراز هستم و حدود ده سال در خرم‏آباد زندگی می ‏کنم پدر و مادرم فوت کردند و برادر و خواهرهایم هر کدام زندگی خود را دارند، شوهرم به کراک اعتیاد داشت و به جرم موادفروشی در زندان است.

به شیشه اعتیاد دارم

او در حالی که روانش از اعتیاد می‎ سوخت و دست‏ هایش از زخم پر بود، ادامه می دهد: به شیشه اعتیاد دارم و برای تهیه مواد تن به هر کاری می‏ دهم. نمی ‏‏توانم خماری بکشم باید هر طور شده موادم را تهیه کنم، نمی ‏دانم زندگی برای من از کجا شروع شد و در کجا به پایان می‏ رسد.

دست ‎ها در باد می‎ لرزد و پل پیروزی می ‎خواهد بشکند! صورت ‎ها سیاه می‎ شود و پلی یخ می‎زند.

شادی های تلخ

او صدایش را از خنده بغض می ‏کند و در گلویش می ‏ریزد تا یک شادی تلخ و تاریک به نوشته ‏های من دهد و می‏گوید: در دوران بارداری، دیابت گرفتم و همان زمان شوهرم مرا به مصرف مواد ترغیب کرد اما گرایش به اعتیاد داشتن فقط بهانه‏‏ ایست برای امثال من.

خشونتِ اعتیاد

زهرا که حالا دیگر از همه چیز به ستوه آمده و فقط در آواره‏ گی خیابان‏ بی ‏خوابی می‏ کشد، از خشونت اعتیاد می‏گوید: این زندگی کارتن‏ خوابی زجرآور است از بی خانمانی خسته شده‏ ام اما وقتی خماری به سراغت می‏آید، نوع زندگی برایت مهم نیست، حتی اگر زیر پل بخوابی. حتی اگر خودت را بفروشی! این نوع زندگی فقط نکبت است و نکبت.

سوختن یک محله در اعتیاد

او حالا از زخم‏هایی که بر تنش بود و محله ‏ایی را بیمار می‏کرد، می گوید: اکثر این محله مواد فروشند و به راحتی مواد در دسترس همه است. از سنین مختلف اینجا مواد می‏ فروشند و برای خاطر زندگی خود، زندگی دیگری را تباه می‏کنند. ساکنین اینجا به ادامه این سیاه‏ بختی‏ ها گره می‏ زنند.

حس مادرانه

زهرا دست‏ هایش را به هم گره زد و به آسمانی که ابری بود چشم دوخت، رعدی از برق به صورتش نشست و رو به من، می گوید: خانه ‏ای داشتم که شوهرم آن را ویران کرد مرا در این دام انداخت. دو تا بچه دارم که الان پیش خانواده شوهرم زندگی می ‏کنند دخترم ده ساله و پسرم دوازده ساله است. بچه‏ هایم خیلی مرا ندیده‏ اند اما ندیدن مهم نیست فقط دوست دارم که آنها سالم بمانند و با این که هرگز معنی پدر و مادر را درک نکردند، درس بخوانند و به دانشگاه بروند. اگر مادرشان می‏ ماندم هیچوقت نمی‏ گذاشتم به طرف مواد بروند حتی اگر درس نمی‏ خواندند مهم نبود، فقط اعتیاد نداشته باشند. سلامتی مهمتر از هر چیزی است دلم تنگ می‏ شود ولی کارتن ‏خوابی مثل من نمی ‏تواند مادر باشد نمی‏ تواند بچه ‎ای را تربیت کند من حتی نمی ‏توانم خودم را جمع کنم و از خودم محافظت کنم نه خانه ‏ای برایم مانده، نه فرزندی. گاهی کنار یک مغازه ‏ای خوابم می‏ برد و از نئشگی زیاد نمی ‏دانم کجا هستم.

سوختن در اعتیاد

او می ‏گوید: توقعی از زندگی ندارم برای من اینجا ته خط است. اما شاید بشود به این خط پایان نداد، زیرا پایان زمانی است که تو دیگر وجود نداشته باشی، آدم بمیرد. ولی من هنوز هستم و نفس می‏کشم حتی اگر نفسم آلوده باشد تا جانی در بدن است من هم هستم! اما دیده شدن برای من خیلی سنگین است زیرا هر چیزی که داشتم در اعتیاد از دست دادم.

آرزو را دوست داشت و خودش را از داشتن آن محروم نمی ‏کرد، از درد، دلی برایش نمانده بود اما باز هم امید داشت که خوب شود و روزی پیش پسرش علیرضا برگردد. آرزویی که فقط یک مادر می‏ تواند داشته باشد، حتی اگر اعتیاد داشته باشد و بی ‏خانمان.

لزوم توجه مسئولان

او ادامه داد: خوابگاهی در این محله برای زنان معتاد و کارتون خواب ‏ها افتتاح شده، آقای فراشی اینجا را راه اندازی کرده است، چندین مرتبه ماموران در قبال وظیفه ‏شان مرا گرفتند و بعد آزاد شدم، ما را به کمپ می‏ برند اما بعد از رهایی دوباره به سراغ این مخدر می‏ رویم زیرا که همه چیز برای ما فراهم است جزء مکانی که سالم باشد. مکانی که همه چیز برای نابودی ‏ات در آن فراهم است، اگر دولت بعد از کمپ امکاناتی از جمله خیاطی و دیگر را فراهم کند، انگیزه ‏ای در ما به وجود می‏ آورد که برای برگشت به این سراب کمتر می‏ شود.

خانه های موادفروش

همچنان که با دست، زن‏ های دیگری را نشان می ‏داد خانه‏ ایی می ‏دیدم که سوراخی بر روی دیوارشان به اندازه‏ دست ‏هایی بود که مواد در آن رد و بدل شود و به سوختنشان بیشتر دامن زند تا زحمت خرید و فروش را در کوچه و خیابان به خود ندهند!
آه ‏هایم تمام شد و به ته کشید به اندازه‏ سوختن ‏هایی که مردم آن محله را به شعله می‏ کشید به اندازه‏ تمام کودکانی که در آن محله بزرگ می‏ شوند و زندگی را اینگونه تلخ و چرک می ‏آموزند، به اندازه تمام خانواده ‏هایی که در این راه فرو می ‏ریزند و زنی که آوار می‏شود بر آدمیت!

زنی که زیر پلی می شکند

او در انتظار امید بود، شادی که روزی با تمام وجود او را می‏ خواند اما حالا تمام تلنگرهای بد زندگی او را به زیر پل پرتاب کرد پلی که همه چیز او بود و اما نبود. پلی که اسمش پیروزی است اما فقط نامش را دارد ولی شکست خورده است آن هم با تمام آدم‏ هایی که او را پناهگاه بی ‎پناهی می دانند پناهگاهی از تباهی و سیاهی.
دسترسی آسانه به مواد

کم کم هوا تاریک می ‏شد و خود او از من خواست که زودتر آنجا را ترک کنم زیرا می ‏گفت اینجا جای امنی برای من نیست مرا به کنار خیابان پل هدایت کرد. چند تا از زن‏ هایی که آنجا پاتوق‏ شان بود را به این گوشه آورد و از سنشان و وضعیت زندگیشان گفت. از مصرف موادشان که به چه نوع مخدری گرایش دارند. همه به شیشه اعتیاد داشتند. موادی که به راحتی در اختیار آنها قرار می‏ گرفت و به سرعت دامنگیر است. ماده‎ ای که نه فقط زندگی فردی را از بین می‏ برد و به خطر می‏ اندازد بلکه مسائل روانی خشونت ‏باری را در فرد برمی‏ انگیزد و باعث فجایع انسانی می ‏شود. دسترسی آسان به این مواد و هر نوع مواد دیگری همه چیز را از ریشه قطع می ‏کند و این می ‏شود که امروز زنی زیر پل می ‎شکند.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر