چرا علیرضا حقیقی زن نمی گیرد؟

|
۱۳۹۳/۱۱/۱۲
|
۱۷:۲۰:۲۳
| کد خبر: ۲۵۸۸۳۱
چرا علیرضا حقیقی زن نمی گیرد؟
با خواندن این ستون جنجالی با پشت پرده زندگی ستاره‌های مشهور ایران و جهان آشنا شوید. فقط كافی است روی یكی از سرفصل‌های زیر كلیك كنید.

به گزارش خبرگزاری برنا، قانون نوشت: با خواندن این ستون جنجالی با پشت پرده زندگی ستاره‌های مشهور ایران و جهان آشنا شوید. فقط كافی است روی یكی از سرفصل‌های زیر كلیك كنید.

1- چه افرادی در مراسم پاتختی مهناز افشار حاضر بودند؟
2- آیا جوراب بهنوش بختیاری پاره بود؟
3- كاترین زتاجونز در كوچه جرج كلونی اینا چی كار داشت؟
4- رجوع دوباره فرزاد حسنی به آزاده نامداری.
5- در مراسم خواستگاری علیرضا حقیقی چه گذشت؟
6- رژ لبی كه زندگی محمود بصیری را تا آستانه فروپاشی پیش برد.
حالا مثلا روی گزینه علیرضا حقیقی كلیك كردید...
(توافق ها در مراسم خواستگاری حاصل شده و همه شاد و خرم مشغول شیرینی خوردن هستند).
پدر عروس: خب من یه پرتقال مشتی هم واسه داماد گلم پوست بگیرم.
حقیقی: نه آقاجون زحمت نكشید، خودم پوست می‌كنم.
پدر عروس: پس ببخشید كه برات پرتش می‌كنم پسرم. پام خواب رفته، نمی تونم بلند شم.
حقیقی: نه خودم میام می‌گیرم ازتون (حرف حقیقی نیمه كاره می‌ماند و پدر عروس پرتقال را پرت می‌كند. حقیقی خلاف جهت شیرجه می‌رود و روی میز وسط اتاق پذیرایی فرود می‌آید. همه با دهان باز به این صحنه نگاه می‌كنند).
پدر عروس: چی شد؟! نتونستی بگیریش؟!
حقیقی: نه آقا جون این حرفا چیه؟ پام لیز خورد.
پدر عروس: خب پس این سیب رو بگیر ببینم. آماده ای؟
(حقیقی این بار به سمت میز تلویزیون شیرجه می‌زند اما پدر عروس خیلی نرم و به صورت چیپ سیب را همان جایی می‌اندازد كه حقیقی در ابتدا ایستاده بود. حقیقی روی زمین ولو می‌شود و مادر عروس با افتخار به شوهرش كه موفق شده به داماد آینده چیپ بزند نگاه می‌كند).
حقیقی: راستش كتم یه كم تنگه وگرنه راحت می‌گیرم اینا رو.
پدر عروس: به هر حال دختر من خودش باید در مورد آیندش تصمیم بگیره. دخترم دیدی كه چه اتفاقی افتاد. دیگه خودت می‌دونی.
عروس: خیلی ببخشید اما معیار اصلی من اینه كه همسر آیندم توی زندگی پنجاه، پنجاه نكنه.
حقیقی: نه من فقط موقع پنالتی پنجاه پنجاه می‌كنم به خدا.
پدر عروس: از كجا معلوم توی انتخاب دختر من پنجاه، پنجاه نكرده باشی؟ اصلا به فرض كه ما دختر دادیم، از كجا معلوم كه تو بتونی بگیریش؟
مادر داماد: اوووووه ه ه، حالا مگه نوبرشو آوردین؟ دختر واسه بچه من زیاده. غصه نخور مادر، می‌ریم خواستگاری دختر منیژه خانم.
حقیقی: نه مامان .. اونو یه بار رفتیم نتونستم بگیرم.
مادر داماد: عیبی نداره مادر جهتشو كه درست رفتی. حتی به نوك انگشت‌هاتم خورد.
عروس: لیاقتتون همون دختر منیژه خانمه. پدر جان نظر من عوض شد، زنگ بزن بگو وحید طالب لو اینا بیان. 
حقیقی(با بغض): یعنی قیافه اصلا براتون مهم نیست؟
عروس: به هیچ وجه. مهم اینه كه مرد اهل پنجاه پنجاه، كردن نباشه، بقیه مسائل توی زندگی قابل حله. 
مادر داماد: بلند شو بریم پسرم اینا لیاقت ما رو ندارن.
پدر عروس: بفرماین خانم... خدا رو شكر كه زود فهمیدیم. دستی دستی داشتیم دخترمونو بدبخت می‌كردیم. این دسته گلتون رو هم ببرید لطفا.
(دسته گل را به سمت حقیقی پرتاب می‌كند، حقیقی باز هم خلاف جهت شیرجه می‌رود و از پنجره اتاق به داخل خیابان سقوط می‌كند).

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر