پایان یک قرن سانسور
عصر پنجشنبه است و میز شماره سه در رستورانی مدرن میزبان مردی است که حرفهای گفتنی زیادی دارد.مردی با موهای کاملا سفید که اورکت مشکی پوشیده و مشغول خواندن کاغذهای روبرویش است.چهره اش مشخص نیست ولی شناختنش برای خبرنگاران حوزه حوادث کار زیاد سختی نیست. خیلی ها "محمد بلوری" را از ماجرای شاهرخ و سمیه میشناسند، دختر و پسر نوجوانی که برای رسیدن به هم کمر به قتل خانواده شان بستند و سرانجام هم بخشیده شدند.عده ای هم او را به پاورقی ها و داستان های جذاب جنایی که در روزنامه ها مینوشت و هفته ها خواننده ها را برای نتیجه داستان به دنبال خود میکشاند میشناسند. هر کسی که داستان ها و گزارش های بلوری را خوانده باشد میداند که در توصیف کردن بینظیر است و ماجرا را طوری شرح میدهد که حس میکنی شاهد عینی داستان های جنایی اش هستی. 
نزدیکش میشوم و احوالپرسی میکنم، طوری پاسخ میدهد که انگار سالهاست من را میشناسد،روبرویش مینشینم. از پیشخدمت میخواهد که از من پذیرایی کند، عینک ظریفی که به چشم دارد را روی میز میگذارد و صحبت را آغاز میکند:
سال 1334 در مازندران در روزنامه محلی کار میکردم و برای آنها مقاله مینوشتم. از ورزشکارها و هنرمندان مصاحبه میگرفتم و با این شیوه کم کم روزنامه نگاری را آموختم. برای ادامه تحصیل به تهران و دبیرستان دارالفنون رفتم.سال ششم بودم و انشا خوب مینوشتم و معمولا زنگ انشا را اداره میکردم، استادی داشتم که یک روز به من گفت روزنامه کیهان نیاز به خبرنگار دارد اگر علاقه داری که وارد روزنامه شوی سری به آنجا بزن، من را به کیهان برد و به سردبیر معرفی کرد و از قلمم تعریف کرد، سردبیر نگاهی به من کرد و گفت طی یک ماه دوازده نفر اینجا آمدند و به خاطر سختی کار دوام نیاوردند، به من گفت که اگر میتوانم از عهده خبرنگاری بر بیایم بمانم و در غیر اینصورت وقتم را تلف نکنم، آن زمان روزنامه نگاری فرق میکرد و مانند امروز نبود که خبرنگاران خبرها را از اینترنت دریافت کنند، روزنامه ها بیش از 90 درصد مطالب را خودشان تولید میکردند، یادم می آید صبح زمانی که وارد تحریریه میشدیم یک ساعت بعد همه به دنبال خبر از تحریریه خارج میشدند، اگر روزنامه به طور کل 60 خبرنگار داشت و هر یک از آنها هم یک خبر داشتند حدود 60 خبر میشد و 90درصد روزنامه را پر میکرد، همین کار تولیدی منجر به این میشد که روزنامه هویت پیدا کنند، برخلاف الآن که روزنامه ها و حتی تیترها شبیه هم است و محتوای آن هم خبرهایی است که رادیو، تلویزیون و ماهواره ها پخش کرده اند و روزنامه ها فردای آن روز تازه آن را منتشر میکنند و در اصل 24 ساعت از رسانه ها عقب هستند، آن زمان خبرها برای اولین بار از طریق روزنامه شنیده میشد. به همین دلیل تیراژها بالا بود، به عنوان نمونه سال 57 که اوج انقلاب اسلامی بود ما 1 میلیون و صد هزار تا تیراژ داشتیم، ولی الآن اگر روزنامه ها را جمع کنیم تیراژ یک روز روزنامه های آن سال نمیشود که البته این تاثیرات شبکه های مجازی هم است، زمانیکه شبکه های مجازی وارد عرصه اطلاع رسانی شدند روزنامه ها احساس وحشت کردند، روزنامه باید چاپ میشد و همین دلیل عقب ماندن از شبکه های مجازی بود، این شد که روزنامه ها برای این عقب ماندگی فکری کردند و اتفاقا تا حدودی موفق هم شدند. به این ترتیب که خبر را صرفا اطلاع رسانی نکردند و علاوه بر خبر آنرا تحلیل کردند و با ابعاد مختلف خبرها آشنا شدند.
آغاز حوادث نویسی
بعد از کودتای 28 مرداد روزنامه ها ارج و قربی نداشت ساواک بر مطبوعات نظارت میکرد و سانسور شدید بر روزنامه ها حاکم بود و به همین دلیل مطبوعات با نبود سوژه روبرو شد و برای حل این مشکل به دنبال حوزه های جدید مانند مسائل فرهنگی و هنری و ورزشی وحوادث رفت، یادم است سال 36 که وارد روزنامه کیهان شدم برای اولین بار حوادث نویسی را با سردبیرم آغاز کردم که بعدها حوادث نویسی منجر به بالا رفتن تیراژ روزنامه ها شد، مردم ابعاد اطلاعاتی تازه ای را در روزنامه ها پیدا کردند و بیشتر از مسائل سیاسی از آن استقبال کردند،همین امر باعث به وجود آمدن منتقدان فرهنگی ، هنری و ورزشی شد.
اولین خبر حادثه ای ایران
در آن زمان خبرهای کوتاه از حوادث در صفحات مختلف مینوشتم و صفحه و ستون خاصی نداشتم، به دلیل اینکه در آن زمان روزنامه ها این باور را نداشتند که حوادث میتواند تیراژ را بالا ببرد، یادم است اولین قتلی که رخ داد در خیابان جمهوری بود، پیرمردی تنها در کلبه کوچکی در انتهای یک باغ زندگی میکرد، تمام زمین های میدان فروسی تا خیابان امام حسین برای او بود و با این حال زندگی فقیرانه ای داشت و هر پولی که به دست می آورد تبدیل به سکه میکرد و آن را داخل تشک ها پنهان میکرد روزی که وارد محل حادثه شدم سگی را دیدم که به هر کسی که وارد باغ میشود حمله میکند، سگ را که بستند وارد کلبه شدم و دیدم قاتل تمام تشک ها را با چاقو پاره کرده سکه ها را برداشته ، سر پیرمرد را بریده است و در آخر هم دست خونی اش را در استانبولی شسته ، چاقو را گوشه ای پرتاب کرده و تمام پرهای تشک ها را روی جنازه پیرمرد ریخته و او را پوشانده بود. مشاهداتم را از سگی که به من حمله کرد شروع کردم و پیش خودم فکر کردم که این قاتل با وجود این سگ چگونه وارد باغ شده برای همین از همسایه ها پرسیدم که دیشب زمانی که این اتفاق افتاده صدایی شنیده اید که اعلام کردند صدایی نشنیده اند، پیش خودم فکر کردم که این قاتل حتما باید آشنا باشد که صدای سگ او را شناخته و به همین دلیل سر و صدایی نکرده است، روز بعد برادرزاده پیرمرد به همراه عمه هایش به دفتر روزنامه مراجعه کردند و از من خواست که قاتل را پیدا کنم از عکاس تقاضا کردم که از آنها عکس بگیرد در این میان یک پسر 23 ساله بود که مدام خودش را پنهان میکرد ، من به او شک کردم ، با بازپرس تماس کردم و گفتم که قاتل این پسر است، ابتدا با من مخالفت کردند و بعد از چهار روز بازپرس به من خبر داد که قاتل را دستگیر کرده اند. زمانیکه وارد کلانتری شدم پسری را دیدم که به آن شک کرده بودم.
"من از جان کندن انسان لذت میبرم"
یک روز پلیس با من تماس گرفت و گفت که جنازه پسر بچه ای در مقبرههای قدیمی ورامین پیدا شده است و قاتل را دستگیر کرده اند. از من خواستند که گزارش این خبر را کار کنم، به افسر نگهبان گفتم که میخواهم با قاتل مصاحبه کنم. او مخالفت کرد و گفت پرونده مختومه است و نقطه ابهامی وجود ندارد. من قانع نشدم و بعد از اصرارهای من گفت برای مصاحبه با قاتل باید اجازه رییس کلانتری را داشته باشم، آنروز جمعه بود، آدرس خانه رییس کلانتری را گرفتم و به خانه اش رفتم.با اصرار فراوان از او اجازه گرفتم که نیم ساعت با این قاتل صحبت کنم ، بعد از مصاحبه ورامینی به 8 قتل دیگر هم اعتراف کرد که در میان آنها یک کارشناس آلمانی بود که جنازه اش در زمینهای مسکر آباد دفن شده بود. در ابتدا بازپرس حرفهایم را قبول نکرد تا زمانیکه محل دفن جنازه را گفتم و به همین ترتیب هر روز محل 7 جنازه دیگر را فاش میکردم و بعد خبر را در روزنامه کار میکردم و به این ترتیب هر روز یک خبر داشتم. 
هیس! پای رجال دولتی در میان است
پرونده ای در شعبه 2 جنایی جریان داشت که مغایرعفت عمومی بود. در این حادثه مقتول دختر فرانسوی ای بود که در وان حمام یک عشرتکده به قتل رسیده بود و در این قتل پای رجال دولتی هم در میان بود. به دلیل اینکه عوامل دولت در آن قتل دست داشتند، دولت گفت که این پرونده نباید فاش شود. ما تا چند روز حواشی ماجرا را به صورت خبر کوتاه در روزنامه کار کردیم و تا روز دادگاه به این کار ادامه دادیم. دادگاه در پشت درهای بسته انجام شد و همه روزنامه ها همین خبر را نوشتند، ولی سردبیر من این خبر را قبول نکرد و گفت باید هر طورشده، خبری به دست بیاورم و چاپ کنم، چندین مرتبه با دادگاه تماس گرفتم و هر بار قاضی گوشی را قطع میکرد تا اینکه از صدای زنگ تلفن خسته شد و گوشی را کنارش گذاشت و در همین حین من مو به مو دادگاه را نوشتم ، بچه ها نوشته هایم را به حروف چینی دادند ،خبر چاپ شد و آنروز روزنامه نایاب شد . به چاپ دوم هم رسید و این در حالی بود که روزنامه های دیگر مطلبی نداشتند.
سرانجام حوادث هم صفحه دار شد
بعد از انتشار جزئیات دادگاه عشرت کده دختران فرانسوی در نیاوران در روزنامه کیهان و نایاب شدن روزنامه در آن روز سردبیر متوجه شد که حوادث برای روزنامه مفید است و میتواند فروش روزنامه را بالا ببرد. بر همین اساس روزنامه کیهان یک صفحه را به حوادث اختصاص داد. ابتدا به تنهایی در آنجا کار کردم و بعد به دلیل حجم کاری و چند خبرنگار استخدام کردند و بعد از آن هم قوی ترین سرویس در روزنامه کیهان سرویس حوادث شد.
در زمان آموزگار ممنوع القلم شدم
دوران انقلاب اسلامی اوج کار ما بود به دلیل اینکه کار ابعاد سیاسی پیدا کرده بود، در آن زمان مبارزات مردمی تازه شکل گرفت و روزنامه ها آینه حرکت های مردمی شده بودند ،آموزگار که نخست وزیر آن زمان بود، عقیده داشت که با سانسور روزنامه ها میتواند از حرکتهای مردمی جلوگیری و جامعه را آرام کند. در اعتراض به این حرکت آموزگار حدود 108 نفر از روزنامه نگاران نامه ای اعتراض آمیز مبنی بر اینکه سانسور است،نباید باشد و ما واکنش نشان میدهیم را خطاب به نخست وزیر نوشتیم و دولت در مقابل عده ای را ممنوع القلم و عده دیگر را ممنوع الورود به روزنامه ها کرد. به ساواک سپرد که بچه ها را به روزنامه ها راه ندهد، با این وجود ما کوتاه نمیآمدیم. هر روز به روزنامه میرفتیم. با حکم یک سال ممنوع القلمی که به من دادند،مدیر روزنامه پیشنهاد داد من برای ادامه تحصیل به خارج از ایران بروم و من را به همراه دختر و همسرم به انگلستان فرستاد. در زمان نبود ما در ایران به دو فرزندم کمک مالی میکرد. بعد از گذشت هشت ماه با برکناری آموزگار به ایران بازگشتم و شروع به نوشتن کردم.بعد از آموزگار شریف امامی با شعار "آشتی ملی" نخست وزیر شد و جلساتی برگزار کرد که معلوم بود قصد مذاکره با ما را دارد ولی از طرفی ژنرال اویسی فرماندار نظامی تهران معتقد بود که باید با ضرب،زور،گلوله و فشار مردم را کنترل کرد. بعد از برگزاری جلسههای متعدد با شریف امامی در روز 19 مهر سال 57 دو تا سرهنگ با لباس نظامی در روزنامه حاضر شدند و در اتاق تیتر نشستند، من آن زمان مسئول تحریریه بودم، سرهنگها خبرهایی که بچه ها مینوشتند را میخواندند و بعضی ها را به سطل آشغال می انداختند که این نمونه بارز سانسور در روزنامه بود. بعد از گذشت چند دقیقه متوجه سکوتی عجیب در تحریریه شدم. پشت سرم را که نگاه کردم اعضای تحریریه را دیدم که همگی ایستاده اند،میگویند کار نمیکنیم و اعتصاب کردهاند در ادامه من هم قلمم را روی میز گذاشتم و به تحریریه پیوستم. روزنامه های اطلاعات و آیندگان هم طی یک تماس تلفنی همین کار را انجام دادند. این خبر به گوش شریف امامی رسید و بعد از آن سرهنگ ها را از روزنامه ها خارج کرد. بچه ها شروع به دست زدن کردند و گفتند ما پیروز شدیم، در همین حال من بالای میز رفتم و با شور عجیبی شروع به نطق کردم و گفتم که اعتصاب هنوز ادامه دارد زیرا سانسور هنوز ادامه دارد و همه قبول کردند، شریف امامی بعد از اطلاع از خبر ادامه اعتصاب مطبوعات طی یک تماس تلفنی از من و مدیر روزنامه تقاضا کرد که باتوجه به خروج سرهنگ ها ا روزنامه به اعتصاب پایان بدهیم که هیچ یک از ما این موضوع را نپذیرفتیم، بعد ازظهر همان روز سردبیر روزنامه آیندگان و اطلاعات به دفتر کیهان آمدند و متنی نوشتیم که ما کاری به اتفاق های سیاسی نداریم و برای سانسور اعتصاب کرده ایم، صبح از نخست وزیری تماس گرفتند، گفتند که باید مذاکره کنیم، شریف امامی از ما پرسید که چه خواسته ای داریم، ما گفتیم باید بنویسید که ما را در این سالها سانسور میکردید و از حالا دیگر سانسور نمیکنید، گفتند که نمیشود ولی بعدا قبول کردند. اولین شماره ای که بعد از این حادثه منتشر کردیم با تیتر" پایان یک قرن سانسور" بود.
مردم پشتیبان مطبوعات بودند
چیزی که در آن زمان قابل توجه بود پشتیبانی مردم از مطبوعات بود، یادم میآید که در زمان تعطیلی روزنامه مردم هر روز برایمان سبدهای گل میفرستادند و کمک مالی میکردند، یک زن مسنی بود که یک روز وارد روزنامه شد.النگوهایش که تنها اندوخته زندگی اش بودند را درآورد،از ما تقاضا کرد که به کار کردن ادامه دهیم، همین شور و شوق مردم بود که به ما کمک میکرد با وجود سختیهای دوران انقلاب کارمان را بهتر از هر زمان دیگری انجام دهیم.
هوا تاریک شده و وقت خداحافظی رسیده، اگر زمان بود دوست داشتم تا صبح پای خاطراتش بنشینم و به عنوان تنها شنونده از آنها لذت ببرم ولی حیف که همیشه زمان جلوتر از من میدود و هیچوقت به آن نمیرسم.