داستانک//
پدر و پسر
صدای خمپاره در گوش هایش پیچیده بود؛ و تک تیراندازها را تار و مواج می دید.
باشگاه جوانی برنا/ فرزانه مصیبی - تهران
همه یک صدا گفتند:
«علی کن!»
پسر هیکل اش را کمی جابجا کرد. پرهای سرخ و سبز سر علامت را نگاه کرد و نگاهش از روی تیغه وسط پایین آمد.
«شهید یاور حسین»
مرد با کف دست آرام زد پشت پسر و گفت:
«یاورجان نوبت توئه که بری زیر علامت.»
سر پسر از کنار میله علامت رو به جلو خم شد.
صدای خمپاره در گوش هایش پیچیده بود؛ و تک تیراندازها را تار و مواج می دید.
بی سیم چی گفت:
«قادر قادر ... یاور»
«یاور با کبوترها پرید. کبوتر کبوتر ... قادر»
* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی
***
نظر شما
تبلیغات متنی