به یاد شهردار خاکی ارومیه/۲

اتاق مهدی باکری نمایشگاه عکس بود

|
۱۳۸۹/۱۲/۲۵
|
۱۸:۰۴:۰۰
| کد خبر: ۳۰۰۷۴
اتاق مهدی باکری نمایشگاه عکس بود
هریک از بچه‌های لشكر كه شهید می‌شد عكس‌اش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاقش نصب می‌كرد. اتاقش شده بود یك نمایشگاه عكس.
سرویس استان‌های برنا/ آذربایجان غربی

حالا دیگر همه مهدی باکری را می شناسند؛ فقط هم آذری ها نه، همه ایران.  اخلاق و رفتار شهردار ارومیه بود که جای پای او را در دل ها باز کرد، نه بخش نامه ها و تبلیغات و شعارها، آن هم برای کسی که حتی یک فیلم هم درباره اش نساخته اند. جوانی که خیلی زود بار عائله یک شهر را به دوش گرفت و شد بابای پیرزنی که سقف خانه اش ریخته یا پیرمردی که رفتگر شهرداری بود و باورش نمی شد پسر جوانی که همراه او شب ها خیابان را جارو می کند، همان شهردار شهر است. کمی بعد مهدی باکری شد بابای لشگری که سپر بلای ملت شده بودند. 

متن زیر بخش دوم متنی است درباره او به پاس سالروز شهادت شهیدی که پیکرش را موج های خلیج فارس در بر گرفتند و بردند. به یادش بخوانیم و فاتحه ای نثارش کنیم: 


سید یحیی(رحیم) صفوی: عراقی‌ها خوابش را هم نمی‌دیدند که این طوری شکست بخورند

مأمور خبرچین كلاس ما یكی از مذهبی‌ها و نماز‌خوان‌هایی بود كه هرگز در ذهن‌مان خطور نمی‌كرد بعد از انقلاب بفهمیم او خبرهای دانشگاه و ما را به ساواك می‌رسانده.

آن روزها فضای سیاسی دانشگاه تبریز به این صورت بود كه بیشتر فعالیت و تظاهرات در دست گروه‌های غیر مذهبی بود. با آمدن مهدی و عده‌ای از دانشجویان سال اولی كه به آنها خوابگاه داده نمی‌شد، با هماهنگی مهدی و بقیه، در خوابگاه‌های دیگر و در خانه‌های اجاره ای سطح شهر ساكن شدند.

بعضی از آن دانشجوها الآن هم هستند. مثل مهندس سید علی مقدم، مهندس علی قیامتیون، سردار حسین علایی، مهندس احمد خرم، و دیگران.

در دانشكده‌های علوم پزشكی و كشاورزی و علوم افراد شاخصی بودند كه با همكاری هم سعی می‌كردیم ارتباط با روحانیت را حفظ كنیم و هركس در ارتباط با شهر خودش باشد كه در نهایت همه با همفكری هم مرتبط می‌شدیم به حركت اصلی انقلاب و صدای اصلی انقلاب، یعنی امام. مهدی از نیروهای شاخص دانشكده‌ فنی تبریز بود كه با هماهنگی‌های همدیگر و دور از چشم ساواك جزوه‌های امام را پخش می کردیم و برای برگزاری تظاهرات ها تدارک می دیدیم و جلسه های سخنرانی راه می انداختیم. مثلا از آقای بشارتی، یا علامه محمد تقی جعفری و دیگران دعوت می‌كردیم بیایند برای دانشجوها سخنرانی كنند. كار فرهنگی هم می‌كردیم. مثل راه اندازی سینمای دانشگاه و نمایش فیلم‌های مناسب با خفقان آن روزها. یا فعال كردن رشته‌های ورزشی مختلف، مثل كوه نوردی و كشتی، یا مسابقه‌های متنوع و در رشته‌های گوناگون، همراه با جایزه‌هایی كه خودمان تهیه می‌كردیم. البته گاهی ساواك مطلع می‌شد و بعضی از دوستان‌مان را می‌فرستاد سربازی، آن هم با درجه‌ی سرباز صفری، اما در نهایت با تمام سختی‌ها انقلاب پیروز شد و ساواك روسیاه.

دشمن بی‌كار ننشست و درست در سیزده اسفند سال پنجاه و هفت با دست دمكرات‌ها به پادگان مهاباد حمله كرد. فرمانده تیپ آن‌جا سرگرد عباسی بود، كُرد و دمكرات، كه پادگان را بدون درگیری به آن‌ها سپرد.

آن‌ها هم آن‌جا را غارت كردند و سلاح‌هاش را به یغما بردند. تیپ از سلاح و مهمات خالی شد. شهرهای دیگر كردستان را با به كارگیری آن‌ها ناامن كردند. عراق هم از آن‌ها پشتیبانی كرد، با در اختیار گذاشتن سلاح و مهمات و رادیویی اختصاصی برای جذب نیروی جدید از استان‌های دیگر، مثل تهران و شمال و جنوب.

در این مقطع از انقلاب تقریباً بیشتر شهرهای كردستان به دست مجاهدین و دمكرات و كومله افتاد و حتی قسمتی از آذربایجان غربی، مثل سردشت و نقده و ایرانشهر و مهاباد.

در همین زمان بازرگان از طرف دولت موقت چند بار رفت آن‌جا و آمد در شورای انقلاب مطرح كرد كه باید تسلیم این‌ها شد.

كه البته بی‌جواب نماند. آیت‌الله بهشتی و آیت‌الله مطهری و آیت‌الله خامنه ای تأكید داشتند كه بچه‌های سپاه و بسیج می‌روند شهر را آزاد می‌كنند.

این جنگ اول كردستان بود. یعنی زمانی كه بازرگان رفت مهاباد و گفت باید پاسدارها از شهر بروند بیرون و حتی رفت بالای قبر بعضی از كشته‌های آن‌ها فاتحه خواند.

جنگ دوم كردستان از اوایل فروردین سال پنجاه و نه شروع شد. من آن زمان سپاه اصفهان را تشكیل داده بودم. با دویست نفر از بچه‌ها و با هواپیما آمدیم سنندج و به فرمان امام رفتیم برای آزاد سازی كردستان.

مهدی را باز آن‌جا دیدم، كه فرمانده عملیات سپاه ارومیه شده بود. من به عنوان فرمانده عملیات كردستان رفته بودم. بروجردی فرمانده سپاه غرب بود. اولین كاری كه كردیم با همكاری ارتش و با حضور تیمسار صیاد شیرازی و تیمسار هاشمی و شهید شهرام فر و ارتشی‌های دیگر یك ستاد مشترك تشكیل دادیم.

جنگ سخت و شبانه روزی ما بیست و سه روز طول كشید. شهرها همه اشغال بودند. فقط پادگان‌ها دست ما بود. مقابله با دشمن هوشمند و زیرك انرژی زیادی گرفت. كه در نهایت باعث وحدت سپاه و ارتش شد.

ملاقات بعدی من و مهدی در زمان آزاد سازی شهرهای كردستان بود كه تا شروع جنگ، یعنی سی شهریور، طول كشید. تمام شهرها آزاد شدند، به جز بوكان و اشنویه. مهدی و حمید و نیروهای اعزامی شهرهای مختلف ایران در پاكسازی كردستان جانفشانی‌ها كردند و حماسه‌ها آفریدند.

شهید كلاهدوز با شروع جنگ از تهران به من تلفن زد گفت چون قبل از انقلاب در تیپ هوابرد سابقه داشته‌ام، بد نیست بروم خوزستان و كمكی اگر از دستم برمی‌آید كوتاهی نكنم. با عده‌ای از دوستان پاسدارم عازم جنوب شدیم. با حسین خرازی و بقیه. مهدی هم بود، با شفیع زاده، كه با یك قبضه خمپاره‌ی 120 آمد.

خرمشهر سقوط كرده بود و آبان بود و آبادان در محاصره. جاده‌ آبادان به اهواز و ماهشهر به آبادان بسته بود. عراقی‌ها حتی از بهمن‌شیر عبور كرده بودند. یعنی ما از راه خشكی نمی‌توانستیم عبور كنیم. تنها راه‌مان یا پرواز با هلی‌كوپتر بود یا گذر از آب بهمن شیر و آن هم با لنج، كه مثلاً برویم ماهشهر سوار لنج بشویم و از راه بهمن شیر برویم به ده چوئبده و از آن‌جا برویم آبادان.

مهدی با شهید شفیع زاده (كه بعدها فرمانده توپخانه‌ نیروی زمینی سپاه شد) با همان خمپاره‌ 120 آمد بندر ماهشهر تا خودش و خمپاره را به آبادان برساند. لنجی كه آمد پر از كیسه‌های آرد بود.

ناخدای لنج گفت: اگر می‌خواهید ببرمتان آبادان باید تمام این كیسه‌ها را خالی كنید وگرنه آبادان بی‌آبادان.

خودشان می‌گفتند دو روز طول كشید تا آن كیسه‌ها را از لنج خالی كنند. وقتی هم آمدند، رفتند جبهه‌ فیاضیه و شفیع زاده شد دیده‌بان و مهدی شد مسوول قبضه. سهمیه‌ هر روزشان فقط سه گلوله بود. بیشتر نداشتند.

این درست زمانی بود كه بنی صدر به عنوان فرمانده كل قوا، حاضر نبود هیچ سلاح و مهماتی به ما بدهد و پشتیبانی‌مان بكند. اصلاً حضور مردم را قبول نداشت.

می‌گفت این مردم بی‌خود بلند می‌شوند می‌آیند. با آن لحن خودش می‌گفت: آقای خمینی هم اشتباه می‌كند كه مردم بی‌سلاح را فرستاده. ما نمی‌توانیم این طوری جنگ را پیش ببریم.

در شكستن حصر آبادان سپاه گردان‌هاش را شكل داد. ما در خط دارخوین و محمدیه (جنوب سلمانیه ) یك گردان تشكیل دادیم، با سیصد و پنجاه نفر نیرو، برای اولین عملیات، بعد از عزل بنی‌صدر از فرمانده كل قوا، به دستور امام، یعنی 21 خرداد سال 60. سه چهار كیلومتر پیشروی داشتیم تا این كه به دوست عزیزم مهندس طرحچی گفتم اگر از كنار كارون تا جاده‌ اهواز را برامان خاكریز بزنی شاید بتوانیم دوام بیاوریم.

كه زد. پیشروی ما سرعت گرفت و در پنجم مهرحصر آبادان شكست.

طرح عملیات شكست حصر آبادان در مهر عنوان شد، آن هم در جلسه ای با حضور رهبری و آقای هاشمی و شهید فلاحی و تیمسار ظهیرنژاد و دیگران. ما در محورمان و در عملیات شكست حصر آبادان پنج تا ده گردان سازمان یافته داشتیم. بعد از عملیات تیپ‌هامان را تشكیل دادیم. یكی از آن تیپ‌ها تیپ 8 نجف اشرف بود، با فرماندهی احمد كاظمی و قائم مقامی مهدی، كه در عملیات بعدی در آزاد سازی بستان و اواخر سال شصت نقش مهمی داشتند و همین‌طور در فتح‌المبین، كه مهدی در آن خوش درخشید.

عملیات فتح‌المبین عملیات بزرگ و درخشانی بود، كه از چند جهت شكل گرفت. یك طرف این عملیات در غرب شهر دزفول و رود كرخه بود و از ارتفاعات بلندی به نام تی‌شكن و به دست تیپ امام حسین و به فرماندهی حسین خرازی. محور شمالی دست قاسم سلیمانی بود و تیپش 41 ثارالله. این طرف‌تر دست احمد متوسلیان بود و تیپش 27 حضرت رسول. جنوبی‌ترین محور فتح‌المبین تنگه‌یی بود به نام رقابیه و تنگه‌یی دیگر به نام زلیجان، كه جهاد جاده‌ای روی آن زد تا تیپ 8 نجف اشرف دورش بزند و عمل كند. فرمانده این یگان مهدی بود.

عملیات هم عملیات مشترك سپاه و ارتش بود، كه سه قرارگاه عمده داشت. قرارگاه شمالی قرارگاه نصر بود و فرمانده‌هاش حسن باقری و تیمسار حسنی سعدی. قرارگاه میانی قرارگاه فجر بود و فرمانده‌هاش مجید بقایی و تیمسار ازگمی. قرارگاه جنوبی هم قرارگاه فتح بود و فرمانده‌هاش من و یک تیمسار ارتش، با استعداد لشكر 92 زرهی و تیپ هوابرد ارتش و تیپ 25 كربلا و تیپ 8 نجف اشرف سپاه.

فرمانده آن یگانی كه باید می‌رفت عراقی‌ها را از تنگه‌ رقابیه دور می‌زد مهدی بود. كار سخت و پیچیده‌یی بود. باید دو روز قبل از عملیات می‌رفتند از تنگه‌ زلیجان می‌گذشتند. پشت سر آن‌ها هم باید واحدهای مكانیزه‌ی ارتش ( از لشكر سیستان و بلوچستان) حركت می‌كردند. اول نیروهای پیاده‌ تیپ نجف رفتند و پشت سرشان و در روز بعد پی‌ام‌پی‌ها. همه باید پیاده و شبانه از رمل‌ها و تنگه‌های رقابیه می‌گذشتند، بعد می‌رفتند عراقی‌ها را دور می‌زدند تا تك اصلی شروع شود.

عملیات شروع شد. حسین خرازی از محور شمالی رفت عین خوش را بست. مهدی هم از محور جنوبی تنگه‌ی رقابیه را بست، با یك فاصله‌ی صد كیلومتری، طوری كه عراقی‌ها غافلگیر شدند. اوج نبوغ مهدی و حسین در این عملیات نمود داشت. عراقی‌ها حتی خوابش را هم نمی‌دیدند كه جوان‌های ایرانی این‌طور غافلگیرشان كنند و محاصره شوند. 


همسر شهید مهدی باکری: مهدی گفت نباید از نان رزمنده ها بخوری
 
باوجود همه خستگی‌ها، بی‌خوابی‌ها و دویدن‌ها، همیشه با حالتی شاد بدون ابراز خستگی به خانه وارد می‌شد و اگر مقدور بود در كارهای خانه به من كمك می كرد؛ لباس می‌شست، ظرف می‌شست و خودش كارهای خودش را انجام می‌داد.
اگر از مساله‌ای عصبانی و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعی می‌كرد با خونسردی و با دلایل مكتبی مرا قانع كند.

دوستان و همسنگرانش نقل می‌كنند به همان میزان كه به انجام فرایض دینی مقید بود نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش می‌نمود.

شهید باكری در حفظ بیت‌المال و اهمیت آن توجه زیادی داشت، حتی همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر می‌داشت و از نوشتن با خودكار بیت‌المال – حتی به اندازه چند كلمه – منع می‌كرد. همواره رسیدگی به خانواده شهدا را تاكید می‌كرد و اگر برایش مقدور بود به همراه مسوولان لشكر بعد از هر عملیات به منزلشان می‌رفت و از آنان دلجویی می‌كرد و در رفع مشكلات آنها اقدام می‌كرد.

او می‌گفت: امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و این نوع زندگی از با فضیلت‌ترین زندگی‌هاست.

ازدواج ما مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود یعنی سال 1359 كه جنگ در شهریور تازه شروع شده بود. شهید باكری بلافاصله بعد از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا 3 ماه و بعد از 3 ماه كه تشریف آوردند زندگی مشتركمان را شروع كردیم، مهدی مدت كوتاهی در جهاد سازندگی خدمت كرد بعد از آن فرمانده عملیات سپاه (شهید مهدی امینی) كه شهید شد، وارد سپاه شد البته مدتی كه در جهادسازندگی خدمت می‌كردند همیشه با سپاه هم در ارتباط بودند و در هرگونه عملیاتی كه پیش می‌آمد یا نیاز می‌شد، شركت می‌كردند.

چند مدت در سپاه در پاكسازی مناطق كردستان از كومله و دموكرات، خدمات ارزنده‌ای به آذربایجان غربی كردند. برگردیم به قضیه ازدواج. شهید باكری پیشنهاد كردند كه من به اهواز می‌روم با من می‌آیی؟ بعد از موافقت با هم راهی اهواز شدیم. چند ماه قبل از شروع عملیات فتح‌المبین به اهواز رفتیم و اولین عملیات كه ما در اهواز بودیم عملیات فتح‌المبین بود. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بدر كه آن عزیز شهید شد من در تمام مناطقی كه لشكر عاشورا عملیات داشت من از این شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز، یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.

سرتاسر زندگی من با مهدی لحظه به لحظه خاطره است ولی خاطره مهمی كه حالا در ذهن من خطور می‌كند آن‌را بیان می‌كنم. ایشان در ارتباط با بیت‌المال خیلی حساس بودند ما در زمانی كه در اهواز بودیم مسوولیت اداره خانه به من محول شده بود. یك روز قرار بود بچه‌های لشكر به عنوان مهمان به خانه ما بیاید. من از آنجا كه فرصت نكرده بودم نان تهیه كنم به مهدی گفتم كه وقتی عصر می‌آیید، نان هم تهیه كنید.

مهدی كه هم‌ طبق معمول عصرها دیر به خانه می‌آمدند -بنابه شرایط كاری- از آنجا كه نانوایی‌ها بسته بودند نتوانسته بود نان تهیه كند. زنگ زدند كه از لشكر نان بیاورند. البته از امكانات لشكر هیچ وقت استفاده نمی‌كردند ولی چون مجبور بودیم این كار را كردند.

نان را كه آوردند مهدی پنج، شش تا برداشت و آورد بالا با تأكید گفت كه تو حق نداری از این نان استفاده كنی چون كه این‌ها را مردم برای رزمندگان اسلام ارسال كرده‌اند و چون تو رزمنده نیستی پس حق خوردن از این نان‌ها را نداری. من هم مجبور شدم از خرده نان‌هایی كه قبلاً در سفر مانده بود استفاده كردم. البته این مراعات ایشان را می‌رساند نسبت به بیت‌المال والا خدای ناكرده سوء برداشت نشود.

یكی از خصوصیات بارز ایشان این بود كه ایشان مسوولیت سنگینی كه در لشكر داشتند و به خانه خیلی كم سر می‌زدند، ولی با تمام اینها و علیرغم آن‌ همه خستگی وقتی كه وارد خانه می‌شدند با روحیه شاد و بشّاش و خیلی متواضعانه برخورد می‌كردند.

شهید آیت‌الله محلاتی در خصوص ایشان فرموده بودند كه مهدی مظهر غضب خدا است علیه دشمنان. واقعاً اینطور بود با وجود اینكه در مقابل دشمن با خشم و غضب برخورد می‌كردند ولی در خانه خیلی رئوف، مهربان، متواضع و فروتن بود و هیچ‌گونه اظهار خستگی نمی‌كرد. با روحیه شاد وارد خانه می‌شد و با نشاط از خانه خارج می‌شد.

یكی از خصوصیات بارز شهید باكری كه خیلی برایم جالیم جالب بود، این بود كه مسایل محیط كارش را زیاد در منزل مطرح نمی‌كرد و معتقد بود كه اگر اینها مطرح شود ممكن است به انسان غرور دست بدهد و اخلاصی كه انسان می‌تواند نسبت به كارهایی كه كرده است داشته باشد ناگهان از بین برود.

لذا به این علت مسایل جبهه و كارهایی را كه به خودش مربوط بود مطرح نمی‌كرد. یك روز اتفاقاً خودم از ایشان پرسیدم این همه افراد جبهه می‌روند و می‌آیند و كلی درباره آن حرف می‌زنند، ولی شما اصلاً صحبت نمی‌كنید با این همه مسوولیت سنگینی كه داری، چرا حرف نمی‌زنی؟ ایشان گفتند: من كه آنجا كاری نمی‌كنم كارها را بسیجی‌ها می‌كنند و آنقدر به این بسیجی‌ها علاقه داشت كه همواره از آنها به عنوان فرزند یاد می‌كردند و می‌گفتند این‌ها بچه‌های من هستند و هركس كه از بچه‌های لشكر شهید می‌شد عكس‌اش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاقش نصب می‌كرد. اتاقش شده بود یك نمایشگاه عكس. وقتی كه من مثلاً از بیرون می‌آمدم خانه. می‌دیدم كه به این عكس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه می‌كند و چشمهایش پر از اشك شده است می‌خواست گریه كند ولی من كه وارد اتاق می‌شدم صحنه عوض می‌شد. در مورد خودش و در مورد شهادت خودش صحبت نمی‌كرد چرا كه معتقد بود كه بادمجان بم آفت ندارد. ولی من یقیناً می‌دانستم مهدی كه یكی از افراد برگزیده خدا بود، حتماً در آینده نزدیك به مقام و درجه رفیع شهادت خواهد رسید.

وقتی كه زندگی تمام شهدا را مورد دقت قرار می‌دهیم می‌بینیم كه اینها از زمان كودكی خودسازی كرده بودند و خودشان را پرورش داده بودند و از افراد برگزیده خدا بودند البته به این معنی نیست كه این افراد غیر قابل تصور ما باشند یا ما نتوانیم مثل این افراد باشیم. این افراد بنا به فرموده خداوند متعال كه: «الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا» وقتی به این یقین رسیدند كه غیر از خدا هیچ‌كس را ندارند و یك مسیری را انتخاب كردند كه خدا و پیغمبر انتخاب كرده‌اند. یك قدم به عقب برنگشتند و در آن مسیر با تمام وجود راه افتادند و وجودشان را در طبق اخلاص گذاشتند. شهید باكری هم از این لحاظ مستثنا نبودند.

قطعاً‌ نقش شهدا را در دفاع مقدس هیچ‌كس نمی‌تواند انكار كند و ما همگی مدیون خون شهدا هستیم اگر این شهدا نبودند هیچ‌وقت این انقلاب و این جامعه به این مرحله نمی‌رسید و تنها راه سعادت و نجات كه به قول شهید باكری كه در وصیت‌نامه‌شان فرموده‌اند راه سعادت، همان راه اسلام است و ان شاءالله خدا توفیق عبادت و اطاعت و ترك معصیت و ادامه راه شهدا را به همه ما عنایت فرماید.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر