گوسفندی که به زور از پیرزن فقیر دزدیدند و حلالترین غذا شد / خداوند مواظب بندگانش است
با كمال اشتها خورد، غذا كه تمام شد، به او گفتند حرامترین لقمه این شهر این بود كه شما امروز خوردى. گفت: براى من كه حلالترین لقمه بود.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، یكى از اولیاء خدا وارد شهر بخارا شد. گفته بودند كه این مرد الهى از سر سوزنى لقمه حرام هم با تمام وجود فرار میكند.
در آن منزلى كه وارد شده بود، صاحب منزل در بخارا تقریبا آدم قدرتمندى بود، كارگرانش را فرستاد و گفت بروید از انسانى كه مظلومتر از او نباشد، بدون پول موادّ غذایى بردارید و بیاورید تا سر سفره این آدم بگذاریم تا بخورد.
به آخر شهر رفتند یك خانه خشتى، گِلى را پیدا كردند كه پیرزن ضعیفالبنیهاى دو اتاق خرابه و یك برّه داشت، برّه را گرفتند، پیرزن گریه كرد، فریاد زد، داد كشید، گفتند فایده ندارد. سر برّه را بریدند، پوست كندند، پختند و سر سفره گذاشتند، با كمال اشتها خورد، غذا كه تمام شد، به او گفتند حرامترین لقمه این شهر این بود كه شما امروز خوردى. گفت: براى من كه حلالترین لقمه بود. گفت: صاحبش را بیاورید. پیرزن را آوردند. پرسید: مادر این گوسفند را براى چه گرفته بودى؟ گفت: حاجتى داشتم شنیدم كه فلان مرد خدا میخواهد به بخارا بیاید، به پروردگار عرض كردم اگر برآورده شود یك برّه به نذر او بگیرم، او را یك وعده دعوت كنم، برّه را بكشم تا او بخورد. گفت: نگفتم این غذا حلالترین غذا براى من بوده است.
خداوند مواظب نفس رحمانى است
حجت الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان در ادامه این داستان درباره "مراقبت خداوند نسبت به نفس رحمانی" میگوید: نفس وقتى رحمانى شود، اگر جایى هم بخواهد آلوده شود، خدا نمیگذارد. آن جا دیگر توفیق خاص خدا شامل حال انسان میشود، اما وقتى نفس رحمانى نباشد، به هر مهمانیاى میرود، سر هر سفرهاى مینشیند، هر لقمهاى را هم میخورد. اگر هم انسان با او حرف بزند، میگوید با خوردن یك لیوان آب روى همین لقمهاى كه خوردم خیالت راحت میشود. این قدر هم به خدا جسارت دارد. حالا چه برسد به كسانى كه عمرى دچار مشروب خوارى و رباخوارى بودهاند، دچار مال غصبى و مال دزدى بودهاند. دیگر نفس آنها را شیطانى هم نمیتوان گفت، چراكه از شیطانى بودن دو سه میلیون فرسخ فراتر رفته است .
تحمّل استاد امام در برابر مشكلات دنیا
امام استادى داشت كه شاید حدود 45 یا پنجاه سال پیش از دنیا رفته باشد. این استاد بزرگ میفرمودند: در نجف درس میخواندم به مقاماتى از علم هم رسیده بودم. چهار الى پنج طلبه آمدند و گفتند كه آقا براى ما درس بگویید.
گفتم: چه بگویم؟
گفتند: شرح لمعه (فقه است).
گفتم: من كلاس ندارم، خودتان جایى دارید كه برایتان در آن جا درس بگویم؟
گفتند: بله، یك مقدار راهش دور است، در یكى از محلّههاى قدیمى نجف در یك كوچه یك مسجد كوچك است. آن جا كسى درس ندارد، خالى است، اگر حاضر باشید به آن جا تشریف بیاورید، ما از محضرتان استفاده میكنیم.
فرمودند : قبول كردم، وضع اقتصادى من هم خوب نبود، یك اتاق اجاره كرده بودم و با همسرم در آن جا زندگى میكردیم. پردهاى هم وسط این اتاق زده بودیم كه اگر مهمان برسد، مشكلى پیش نیاید. اتاق كوچك بود نمیتوانست مهمان بماند و بخوابد. همسرم مریض و معلول شد و در رختخواب افتاد. هشت الى ده سال هم زنده بود، همه كارهایش را خودم میكردم تا این كه از دنیا رفت، مثل این كه بیخودى انسان به مقامى نرسد تا حالا نشنیدهاید یك دفعه خدا یك نفر را دستش را بگیرد از پلّه اول او را روى پلّه صدم بگذارد، تا حالا كه شنیده نشده، هر كس به هر جا رسیده از طریق مبارزه با نفس به جایى رسیده است. حرّ بن یزید ریاحى بالاترین جنگ را قبل از جنگ با لشكر عمر بن سعد كرد كه جنگ با خودش بود، ما از بس شنیدهایم براى ما ساده شده است، اما انسان از یك پُست مهم مملكتى، از زن، بچه، پول، شهوت، مقام، خودش و از جانش یك مرتبه بگذرد، همه پلّهها را ردّ شده است.
در آن منزلى كه وارد شده بود، صاحب منزل در بخارا تقریبا آدم قدرتمندى بود، كارگرانش را فرستاد و گفت بروید از انسانى كه مظلومتر از او نباشد، بدون پول موادّ غذایى بردارید و بیاورید تا سر سفره این آدم بگذاریم تا بخورد.
به آخر شهر رفتند یك خانه خشتى، گِلى را پیدا كردند كه پیرزن ضعیفالبنیهاى دو اتاق خرابه و یك برّه داشت، برّه را گرفتند، پیرزن گریه كرد، فریاد زد، داد كشید، گفتند فایده ندارد. سر برّه را بریدند، پوست كندند، پختند و سر سفره گذاشتند، با كمال اشتها خورد، غذا كه تمام شد، به او گفتند حرامترین لقمه این شهر این بود كه شما امروز خوردى. گفت: براى من كه حلالترین لقمه بود. گفت: صاحبش را بیاورید. پیرزن را آوردند. پرسید: مادر این گوسفند را براى چه گرفته بودى؟ گفت: حاجتى داشتم شنیدم كه فلان مرد خدا میخواهد به بخارا بیاید، به پروردگار عرض كردم اگر برآورده شود یك برّه به نذر او بگیرم، او را یك وعده دعوت كنم، برّه را بكشم تا او بخورد. گفت: نگفتم این غذا حلالترین غذا براى من بوده است.
خداوند مواظب نفس رحمانى است
حجت الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان در ادامه این داستان درباره "مراقبت خداوند نسبت به نفس رحمانی" میگوید: نفس وقتى رحمانى شود، اگر جایى هم بخواهد آلوده شود، خدا نمیگذارد. آن جا دیگر توفیق خاص خدا شامل حال انسان میشود، اما وقتى نفس رحمانى نباشد، به هر مهمانیاى میرود، سر هر سفرهاى مینشیند، هر لقمهاى را هم میخورد. اگر هم انسان با او حرف بزند، میگوید با خوردن یك لیوان آب روى همین لقمهاى كه خوردم خیالت راحت میشود. این قدر هم به خدا جسارت دارد. حالا چه برسد به كسانى كه عمرى دچار مشروب خوارى و رباخوارى بودهاند، دچار مال غصبى و مال دزدى بودهاند. دیگر نفس آنها را شیطانى هم نمیتوان گفت، چراكه از شیطانى بودن دو سه میلیون فرسخ فراتر رفته است .
تحمّل استاد امام در برابر مشكلات دنیا
امام استادى داشت كه شاید حدود 45 یا پنجاه سال پیش از دنیا رفته باشد. این استاد بزرگ میفرمودند: در نجف درس میخواندم به مقاماتى از علم هم رسیده بودم. چهار الى پنج طلبه آمدند و گفتند كه آقا براى ما درس بگویید.
گفتم: چه بگویم؟
گفتند: شرح لمعه (فقه است).
گفتم: من كلاس ندارم، خودتان جایى دارید كه برایتان در آن جا درس بگویم؟
گفتند: بله، یك مقدار راهش دور است، در یكى از محلّههاى قدیمى نجف در یك كوچه یك مسجد كوچك است. آن جا كسى درس ندارد، خالى است، اگر حاضر باشید به آن جا تشریف بیاورید، ما از محضرتان استفاده میكنیم.
فرمودند : قبول كردم، وضع اقتصادى من هم خوب نبود، یك اتاق اجاره كرده بودم و با همسرم در آن جا زندگى میكردیم. پردهاى هم وسط این اتاق زده بودیم كه اگر مهمان برسد، مشكلى پیش نیاید. اتاق كوچك بود نمیتوانست مهمان بماند و بخوابد. همسرم مریض و معلول شد و در رختخواب افتاد. هشت الى ده سال هم زنده بود، همه كارهایش را خودم میكردم تا این كه از دنیا رفت، مثل این كه بیخودى انسان به مقامى نرسد تا حالا نشنیدهاید یك دفعه خدا یك نفر را دستش را بگیرد از پلّه اول او را روى پلّه صدم بگذارد، تا حالا كه شنیده نشده، هر كس به هر جا رسیده از طریق مبارزه با نفس به جایى رسیده است. حرّ بن یزید ریاحى بالاترین جنگ را قبل از جنگ با لشكر عمر بن سعد كرد كه جنگ با خودش بود، ما از بس شنیدهایم براى ما ساده شده است، اما انسان از یك پُست مهم مملكتى، از زن، بچه، پول، شهوت، مقام، خودش و از جانش یك مرتبه بگذرد، همه پلّهها را ردّ شده است.
نظر شما