آقای سلیمان! میشود من بخوابم؟
کتاب «آقای سلیمان! میشود من بخوابم؟» رمان متفاوتی است و قصه جذابی دارد. در یادداشت روایتی متفاوت از حضور خدا در زندگی/حضور بیسانسور جوانهای امروز در داستان آقای روحانی از هنر نویسنده گفته بودیم و حضور بیسانسور جوانترها در قصه تا هر چه در دل دارند بگویند. نویسنده در قصهاش آنها را میپذیرد و اجازه میدهد هر آنچه را که دل تنگشان میخواهد بگوید و اجباری در کار نیست که چگونه فکر کنند و یک دفعه متحول شوند.
کتاب تکههای نابی دارد و روایتهای جذابی. بخشهایی از این پازل را که با هنرمندی سیدمحمدرضا واحدی به تصویر کشیده شده است، در ادامه میآوریم تا گوشهای از تصویرهای زیبای کتاب و حضور بی سانسور جوانترها را در کتاب نشان دهیم:
1 -ببخشید برای اربعین نذری میپزید؟
جلوی تکیه ایستاد. خجالت میکشید و نمیدانست چطور وارد آن شود. قدری این پا آن پا کرد اما نتوانست جلو برود و سر حرف را باز کند. راهش را کشید و کوچه را تا انتها رفت. به آخر کوچه که رسید، دلش نیامد به راهش ادامه دهد و توی کوچه بعدی بپیچد. دوباره برگشت به سمت تکیه همین که جلو تکیه رسید، یکی از هیئتیها از خرابه بیرون آمد. احساس غریبی داشت اما بالاخره دل به دریا زد:
- ببخشید برای اربعین نذری میپزید؟
2 -تقویمش را در آورد و ورق زد
از وقتی که به تبریز رفت و آمد داشت، به همه اماکن زیارتی ارامنه سر زده بود. در آئینهای مختلف دینی به ارمنی دونن میرفت. در آنجا مزاری به نام مریم ننه بود که میگفتند قبر مادر حضرت عیسی است. روبیک احتمال میداد که قبر راهبه یا قدیسهای به نام مریم باشد، نه مادر عیسی. سپس به قصد کلیسا، از کوچه شمالی محله مارالان در مرکز تبریز عبور میکرد و به زیارت کلیسای مریم ننه میرفت.
اما هیچ کدام از اینها برایش حس و حال شله زرد پزان اربعینها را نداشت. تقویمش را در آورد و ورق زد. دنبال اربعین میگشت...
3 - چه برسه به ارمنی جماعت...
-ما آرمانیها هام میتونیم اینجا ناذر کنیم و حاجات بگیریم؟
- چرا که نه...؟ واسه امام حسین، مسیحی و مسلمون فرقی نداره. هر کی بره در خونهش... دست خالی بر نمیگرده.
خانمی که داشت برنجها را میشست، حرفشان را شنید و پشت چشم نازک کرد:
- وا... چه حرفها! مگه میشه ارمنی هم نذر کنه و حاجت بگیره؟ مسلموناشم اگه اعتقادشون قرص نباشه جواب نمیگیرن.... چه برسه به ارمنی جماعت....
4- یک مانع اساسی به نام نغمه
اگه من یه روزی مسلمون بشم شما چکار میکنین؟
مادرم جواب نداد و سکوت کرد. سکوتش چنان نفسگیر بود که از حرفم پشیمان شدم.
شاید حرفم بی موقع و نابجا بود، اما راستش میخواستم مزهی دهان خانواده و به خصوص پدرم را در مورد دغدغهی آن روزهایم بچشم. دغدغهای که حالا دیگر با ماجرای حاجی محبوبی و آن خواب عجیبش، بیشتر شده بود. مدتی بود که به طور جدی روی اسلام فکر میکردم چند بار تا مرز مسلمان شدن پیش رفتم، اما یک مانع اساسی به نام نغمه جلوی راهم وجود داشت که تا پای او میآمد وسط، پشیمان میشدم و عقبگرد میکردم.
5 - نمیخواهم سقوط پس از پرواز را تجربه کنم
شب بعد به ایمیلش سر زد، پاسخ روبیک را دید:
میدانی؟ گاهی شکی بر همه وجودم سایه میاندازد که بال پروازم را میبندد. اما خیالت راحت رفیق! در شک نخواهم ماند که شک تنها یک گذرگاه خوب است نه توقفگاه خوب. یک بار شک ... قبول. دو بار شک ... قبول. سه بار هم قبول... اما همیشه که نباید در شک ماند. ایمان بعد از شک خیلی آرامش بخش است؛ به شرط آنکه دوباره به شک برنگردی و من نمیخواهم برگردم. من نمیخواهم سقوط پس از پرواز را تجربه کنم. فرصت میخواهم مهربان.... فرصت میخواهم... مراقب خودت باش.
6- عاشقانههایی که با تلنگری فرو میریزند
نام روبیک سرکیسیان را پای یک مقاله دیدم:
.... ادبیات روشنفکری میرود تا در بحران بیهویتی غرق شود. متاسفانه در مجامع روشنفکری، شعر فارسی گاهی با تفکرات کمونیستی شرقی نقد میشود و گاهی با ملاکهای اباحه گرانهای غربی. در نتیجه نه از شعر، درکی مناسب وجود دارد و نه تئوریها، بومی ادبیات ما هستند. کار به جایی رسیده است که دانشجویی که شعر سهل و ممتنع سعدی را درک نمیکند و حتی نمیتواند آن را از رو بخواند، تئوریهای یاکوبسن را از بر میداند. نظریههای ادبی و هنریای رواج یافته است که حتی در زادگاه اصلیشان، به فراموشی سپرده شدهاند...
... وقت محافل دانشجویی اطراف ما یا به بحث پیرامون کتابهای جدید منتشر شده همین نظریهها میگذرد یا به مباحث عوامانه دختر و پسر؛ که نه در اولی تفکری عمیق وجود دارد و نه در دومی عشقی پاک، چه فرهادهای آواره عاشقی که با جملات روشنفکرانه و اشعار عاشقانه، برای تصاحب شیرینهای مقطعیشان در دانشگاه و اطراف آن پرسه میزنند. عاشقانههایی که با تلنگری فرو میریزند و به افتضاحی عمومی تبدیل میگردند...
7 - دست بردارید بابا! اصلا من یوسف را دوست دارم
میدانستم که منظورش مسعود نیست. قرارمان این است که در این باره اصلا حرفی با هم نزنیم که اختلاف نظر داریم از نوع اساسی، پس حتما اشاره به حرف همیشگی من دارد که سر به سر مذهبیهای متعصب میگذارم و مستحب و مکروه بازیهاشان را به مسخره میگیرم. یعنی چی که بچهها را محدود کنیم تا نگاه به نامحرم نکنند؟ یعنی چی که ماجرای یوسف و زلیخا را برای دخترها نگوییم؟ که چه؟ که یاد نگیرند؟ که پشت پرده جنسیتشان را نفهمند و تحریک نشوند؟ دست بردارید بابا! اصلا من یوسف را دوست دارم و زندگی با او در زندان تاریک مصر را برای زندگی توی تاریکی چادر مشکی در دوران تمدن ترجیح میدهم.
8- خدای مریم! کمکم کن
میخواستم تلویزیون را خاموش کنم که ناگهان کلمه نشانه، توجهم را جلب کرد:
-هیچ نشانهای از نشانههای پروردگارشان بر ایشان نیامد مگر آنکه از آن روی گرداندند و چون حق بر آنان عرضه شد، آن را دروغ پنداشتند. پس به زودی خبرهایی از آنچه به سخرهاش میگرفتند، درخواهند یافت.
خم شدم و دفتر یادداشت تنهاییهایم را برداشتم. نوشتم:
خدای مریم! کمکم کن... خیلی دوست دارم خطاب کنم خدایا من! اما انگار خدای من نیستی. شاید هم من بندهی تو نیستم، به هر حال دلم میگوید هستی. همه جا هستی حتی اینجا... اما هنوز انگار باورت نکردهام... این آخرین حرف من است: یا مریم هم آره یا من هم نه... حالا ببینم تو برنده میشوی یا من. همین.
9 - نغمه رسما چادرش را کنار گذاشت
ترم دوم دورهی ارشد، نغمه رسما چادرش را کنار گذاشت و به اصطلاح خیلی امروزی شد. من مخالف امروزی بودن و شیک پوشی نیستم، اما نغمه، بیشتر دنبال مد و مدگرایی و مارک و برند لباس و کیف و کفش بود. کیف و کفشی کمتر از باربری انتخاب نمیکرد و جز مارک ورساچه و گوچی را قبول نداشت. مقنعهاش هم که رفته رفته در اماکن غیر رسمی، تبدیل به شال و روسری تیتی شده بود.
انگار داشت از مسعود انتقام میگرفت یا شاید هم از خودش. هر چه بود دیگر حتی شبهای قدر هم به مسجد نمیآمد و من تنها میرفتم. پیشتر از بس با هم بودیم اهل محل به شوخی و طنز، خواهران دوقلو صدایمان میکردند. البته میدانستم نمازش را میخواند و با خدایش ارتباط دارد، اما حس میکردم خدایش با خدای ما فرق کرده است.
10 - ما زنها همیشه عقبیم
اگر دو نفر خواستگار داشتم که یکی مثل یوسف بود و یکی مثل سلیمان، کدام را باید انتخاب میکردم؟ خدایی انتخاب کردن در این شرایط سخت است. البته مردها وقتی بین دو راهی و دو تا زن گیر میکنند، میتوانند هر دو را بگیرند، اما ما زنها همیشه عقبیم. آن وقت میگویند تبعیض نیست. میگویند حقوق زن و مرد مساوی است.
ای بابا! اصلا من نه میخواهم عنکبوت باشم و نه میخواهم بالا و پایین بروم. من فقط به خواب نیاز دارم. من نه میخواهم سلیمان باشم و زبان حیوانات را بفهمم و نه میخواهم همسر یوسف باشم. من الان فقط میخواهم بخوابم. آقای سلیمان! میشود من بخوابم؟ من آرامش میخواهم. نکند آن یوسفی که فالم میگفت و مریم برایم دست گرفته است، همیشه آرامش باشد که خودم با دست خودم دورش کردهام. آرامش گمشده واقعی من است. همهاش احساس میکنم که دارم از یک ساختمان چهل طبقه سقوط میکنم.
11- نتوانستید محبت خدا را به ما بچشانید
حاجی چراغی از تقوا حرف میزند و از مفهوم خدا ترسی:
- تقوای الهی یا خدا ترسی به معنای ترسیدن از خدا نیست... مگه خدا ترسناکه؟ نه... پس معنای ترس از خدا اینه که میترسیم محبت خدا رو از دست بدیم... قطع رشته محبت بین خدا و انسان، خیلی دردناکتر و ترسناکتر از عذابه...
تاکنون به معنی تقوا به این شکل، نه فکر کرده بودم و نه کسی برایم گفته بود. یادت به خیر مادربزرگ! یادت هست چقدر از خدا ترساندیام؟ یادت هست از بیحجابی میگفتی و اینکه اگر نامحرم مویم را ببیند، روز قیامت از موهایم آویزان میشوم؟ خدا رحمت کند تو را و همه بزرگترهامان را نه توانستید کاری کنید که از عذابش بترسیم و نه کاری که محبتش را بچشیم و از ترس از دست دادن نگاهش، مراقب خود باشیم.
12-خب چی باید بخونیم؟
-میدونین حاج آقا! فرق شما با نویسندگان غربی و شرقی که کتاباشون تو ایران با تیراژ چند صد هزار تایی چاپ میشه، اینه که اونا برای انتقال مفاهیم غلط یا درستشون تلاش میکنن، در حالی که شما فقط به ما میگین اونو نخونین و اینو نخونین... خب چی باید بخونیم؟ کار جوان پسند و جدید تولید نمیکنین و چیزایی معرفی میکنین که با زبان روز فاصله داره.. اون وقت توقع دارین ما بخونیم و بفهمیم و باهاش ارتباط برقرار کنیم.
13 - دست نوازشش را حس میکنم
روحانی سکوت میکند. ناگهان درونم غوغا میشود. با پیامبر درد دل میکنم. آقا جان! درست است نمیخواستم بیایم، ولی حالا که آمدهام. شاید من مومن نباشم که تو سلامم کنی. توقعی هم ندارم. اما اگر سلامت کنم چه؟ جوابم را میدهی؟ مگر میشود جواب ندهی؟ پدر جان! سلامم را بشنو: السلام علیک یا رسولالله!
منفجر میشوم. متوجه اطرافم نیستم. گریه امانم نمیدهد. جواب سلامش را میشنوم و نگاه مهربانش را میبینیم. دست نوازشش را حس میکنم. آهسته از جمع جدا میشوم. میروم کنار دیوار موقف سیارات، روبهروی گنبد روی زمین مینشینم.
منبع: فارس