شعر جدید محمد اسلامیان منتشر شد
به گزارش خبرگزاری برنا، شعر جدید محمد اسلامیان شاعر آئینی که برای برنا ارسال شده، به شرح ذیل است:
منم مبهوت شاهی که گدا آمد زَرَش را برد
و جبرائیل نام او و هم تیغ تَرَش را برد
علی مظلومِ مطبوعاتِ دشمن بود و شد تنها
که پاهایی به ظاهر از خودی آمد دَرَش را برد
منم نسلی که انباری ز باروت است و از خَشمَش
به خود میپیچَد از دستی که نایِ مادرش را برد
و از زَرتُشت برگشتم برای نفرت از آتش
که شرم، آتش نکرد و با وقاحت مَعجرش را برد
همان ایرانی نابَم که پیغمبر گواهی داد؛
علمی در ثریا است و تا آنجا سَرش را برد
و ایران گشت بانویی که مردان قُوَتِ دستش
و زن شد زینت و بالا وطن انگشترش را برد
به زور جنگ و کشف و خون و غارت، خردلی حتی
بگو آیا کسی از خاک یا موی سرش را برد؟
همان دستی که شد پر زخم و انگشتر به جانش داشت؛
این دشمن به آرامی نگینِ دخترش را برد
نگاهِ سادهای دشمن کند تاریخِ ما را تا؛
بفهمد وارثیم او را که از تَه خیبرش را برد
سپاهِ اجنبی آمد که تا دندان مُسَلَح بود و
آخِر سر ولی لال و شَل و کور و کَرَش را برد
خدا با ماست، وقتی که شیاطین ثار را کشتند؛
گو باعث به خِیرش شد عدو تا خواهرش را برد
فرا تر شد ز یک شخص و زمین از مرز شد خالی
و بر دلهای دنیا پورِ حیدر کشورش را برد
برایم بود مُبهم این، حسین بن علی دانست؛
خون خواهد شد آنجا، پس چرا او اصغرش را برد
مَسیرِ پرسشم تاریک و شَه شد نورِ پاسخ، تا
خبر آمد که کودک کشته شد، غم پیکرش را برد
چه داعش یا چه مستکبر، فراری شد پس از موشک
و با تابوت از این منطقه شیطان خَرَش را برد
چه شد حالا؟ ابوعاطاکنان قورانِ این رودَند
به قرآنی سَرِ نیزه ز مولا لشکرش را برد؟
رَجَز میخوانم از روزی که سرداری ز دلها گفت؛
دشمن آمد و خیسِ خجالتآورش را برد
بدان ای بندهی شیطان، که مُسلم، رهبرِ ایران
به دستِ نسلِ من تا قُدس خواهد منبرش را برد
الا یا ایها المهدی، تو شهرم را هدایت کن
که شد فی خُسر از وقتی که دشمن باورش را برد
انتهای پیام/