فرهاد مجیدی، بهانه از دست رفته

|
۱۳۹۲/۰۸/۰۸
|
۱۵:۳۶:۳۲
| کد خبر: ۱۴۶۳۷۰
فرهاد مجیدی، بهانه از دست رفته
شما نوشته اید

فرهاد مجیدی، بهانه از دست رفته
آخرین ستاره‌ای كه خرده تعلق خاطرم به این استقلال را زنده نگه می‌داشت، بازمانده‌ای از دهه 70. بازیكنی كه همچنان با قلبش بازی می‌كرد، محبوبیتش تصنعی نبود، آورده خودش بود برای این فوتبال كه بهانه برای دوست‌داشتنش پرشمار نیست. محبوبیتش دستاورد خودش بود، خود خودش، نه فقط فوتبالش و نه فقط چهره فتوژنیك و دوست‌داشتنی‌اش.
او این محبوبیت را ساخته بود، نه آجر روی آجر، بلكه یكباره و پدیده‌وار. اما تا روز آخر حتی به این محبوبیت افزود و همیشه به آن اعتبار داد، نه فقط با هر گلش بلكه با پایمردی‌اش.
فرهاد مجیدی بی‌تردید شاخص‌ترین ستاره باشگاهی فوتبال ایران در میان هم‌نسلانش است. حتی علی دایی، این چهره تاریخ‌ساز یا خداداد عزیزی با همه شیرینی فوتبالش نتوانستند ستاره و نشانه تیمی باشند و حتی علی كریمی این فرصت را به چنگ نیاورد. فرهاد مجیدی اما یك ستاره باشگاهی است، این ستاره بودن را و این اعتبار را با پیراهن باشگاهی به دست‌ آورده و از تیم ملی اعتباری را وام نگرفته. بازیكنی در قواره مجیدی، با اعتبار و اشتهار او و البته محبوبیتی كه فراموش ناشدنی است، بدون وامی از تیم ملی سراغ دارید؟
این همان چیزی است كه فوتبال باشگاهی در ایران كم دارد، ستاره‌ای كه ستاره خودشان باشد، ستاره‌ای كه نه به استیل‌آذین برود، نه به تراكتورسازی، ستاره‌ای كه نه به سایپا و صبا برود و نه به داماش. ستاره تیمش باشد و نشانه‌اش. در هم‌نسلان مجیدی یافت می‌ نشود. در نسل تازه‌تر هم كه یافتن یا انتظار كشیدن چنین ستاره‌ای خیال خامی است. تیم‌ها با این ستاره‌ها اعتبار می‌گیرند، نه با خرید كاپیتان تیم ملی، نه با بازگرداندن تمام شده‌ها و ستاره‌های دیروز، نه با این پر سر و صداهای نقل و انتقالات، این میان‌مایه‌هایی كه از خریدشان همیشه قیل و قال و پشیمانی باقی می‌ماند.
فرهاد مجیدی فوتبال را می‌فهمید و بازی می‌كرد. فوتبالش غافلگیر كننده بود اما خودش غافل از حركت بعدی، حركتی نمی‌كرد. همیشه می‌دانست كجاست، می‌دانست لحظه بعدی باید كجا باشد و این دانستن‌ها از او بازیكن دانایی ساخته بود اما این دانایی از رهایی او در بازی نمی‌كاست. دانایی و رهایی را توأمان داشت. شاید همین ویژگی‌ها حتی توجه روی هاجسون را جلب كرده باشد. (هاجسون در فولهام سراغ مجیدی را از آندرانیك تیموریان می‌گرفت و او را یك ستاره آسیایی می‌دانست كه فوتبالش همیشه در ذهنش ثبت شده.)
چنین ستاره‌ای اما در فوتبال ایران اینگونه خداحافظی می‌كند: ناگهان خداحافظ. باشگاهش را حتی بی‌خبر می‌گذارد و این بی‌خبری ناشی از بی‌اعتمادی است. بی‌اعتمادی به باشگاه خودش، به همان باشگاهی كه نشانه‌اش است، به همان باشگاهی كه رسم ستاره‌داری را هرگز بلد نبوده، نه در روز خداحافظی زرینچه، نه در روز خداحافظی منصوریان و خیل ستارگان. مثل پرسپولیس كه مهدوی‌كیا را به تنگ آورد. این باشگاه‌ها اما اگر بشنوند كه یك ستاره‌شان حال و روز فاجعه‌آمیز مدیریتی را مسخره خوانده، به تریج قبای‌شان برمی‌خورد و زمین و زمان را به‌هم می‌دوزند. ناگهان خداحافظ. فرهاد مجیدی اینگونه رفت. در روزی كه روی سكوهای آزادی 6 هزار نفر نشسته بودند. ورزشگاهی با صد هزار تماشاگر، خداحافظی باشكوه، با لبخند و اشك و البته بدون ابهام، لایق او بود. مجیدی اما هیچ‌كدام از اینها را نخواست. حالا اما چه نابخردانه است اگر این خداحافظی ناگهانی را با سوالات خبرنگارمأبانه به حاشیه بكشیم، اینكه او چرا رفت، به خاطر كدام سوءتفاهم، به‌دلیل كدام اختلاف مخفی مانده، در كنایه به چه كسی و چه جریانی... او رفته، حالا خاطراتش را باید مرور كرد، پایمردی‌اش در ستاره بودن را باید ستود و از خداحافظی‌اش باید حظ برد. چه بد اگر چانه‌زنی بر سر چرایی و چگونگی خداحافظی‌اش، فرصت مرور خاطراتش را از مخاطب بگیرد. حالا باید دنبال ستاره‌ای بگردیم كه به تعلق خاطرمان بیفزاید. نمی‌دانم چرا آندو را در این شلوغ‌بازار رخوت انگیز خداحافظی فرهاد پیدا می‌كنم. 
فرشاد کاس نژاد

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه