داستان های دریافتی شما منتشر می شوند...

بعد از چهار سال

|
۱۳۹۲/۱۱/۰۱
|
۱۶:۱۱:۰۲
| کد خبر: ۱۵۸۴۵۷
بعد از چهار سال
داستان هایتان را برای ما بفرستید تا در باشگاه جوانی منتشرشان کنیم...

داستان دریافتی از مهدیه بهاری-خیلی خسته تر از این بودم که بنشینم تمام ماجرا را برای مادر تعریف کنم. بی حس و حال روی مبل ولو می شوم و کیفم را روی میز پرت می کنم...
این کار هر روزه من است.اینکه از صبح با رضا خیابان ها را گز کنیم و آخرش هم هیچ اتفاق مثبتی نیفتد.دو هفته است که صاحبخانه گفته خانه را تخلیه کنیم و ما هنوز هیچ جای مناسبی پیدا نکردیم...
صدای اس.ام.اس را می شنوم، حتی حس و حال بر داشتن تلفنم را ندارم.هوا به شدت گرم شده و این بی نتیجه گشتن کلافه ترم می-کند.تلفن را بر می دارم.رضا برایم شکلک خنده فرستاده.حرصم می¬گیرد که اینهمه خونسرد استف حرصم می گیرد که انگار عین خیالش نیست...
مادر بشقاب غذا را می گذارد روی میز و بدون حرفی کنارم می نشیند.گرسنه ام اما شدت گرما حتی اجازه نمی دهد به خوردن غذا فکر کنم.جواب شکلک خندان رضا را با یک شکلک بی¬ تفاوت می دهم و سرم را روی مبل می گذارم و خوابم می برد.
از صدای قیژ در بیدار میشوم.رضا است که آمده دنبالم.با مادر احوالپرسی می کند و می آید کنارم می نشیند.خودم را به خواب زده ام، توی دلم حرص دارم، دلم نمی خواهد بلند شوم و به رویش بخندم.خسته شدم از این همه ادا و ااطواری که بی خود و بی جهت باید برایش در بیاورم.کمی جا جا می شوم و صورتم را بر می گردانم که چشمان بازم را نبیند.رضا مثل پسر بچه های مظلوم از جایش تکان نمی خورد و دست سینه جلوی تلویزیون خاموش نشسته.می دانم تا من بلند نشوم و حرف نزنم اعتماد به نفس ولو شدن را ندارد.صدای مادر را می شنوم که می خواهد یخ فضا را بشکند...
اوضاع کاری خوبه؟
شکر.مثل همیشه
خونه پیدا کردین؟
.... فریبا نگفت بهتون؟یکی دو جا رو دیدیم.حالا اولشه باید یه کم دیگه صبر کنیم تا بالاخره یه جای مناسب پیدا بشه.
خب آخه اینطوری که نمی شه.فریبا جون اینطوری گشتن رو نداره...
اینطوری گشتن؟چه طوری گشتن؟ما می ریم می چرخیم و قدم می زنیم و خونه می بینیم.فریبا کار سحتی نمی کنه که...
اما وقتی میاد خونه بی حاله رضا جان...
....
این سکوت رضا یعنی از دستم کفری است.یعنی لوس بازی در آورده ام.بی خیال کمی روی مبل جابه جا می شوم.نگاه رضا را روی صورتم حس می کنم.
مثلا خوابیدی دیگه؟
خنده ام می گیرد و چشمم را باز می کنم...
کی اومدی؟
نه که نفهمیدی! یک ربعی می شه که اومدم و مامانت متلک می گه که تو رو به حالی انداختم که نصیب گرگ بیابون نشه.
خودم را روی مبل جابه جا می کنم و می گویم:
حالا چیزی نگفت که بهت برخورد.
آها.نه تو می دونی که من کلا چیزی بهم بر نمی خوره.اما بالاخره باید اینو بفهمی که اگر صاحبخونه جوابمون کرده من مقصر نیستم.با پولی هم که داریم می شه همون محدوده یه جای دیگه رو اجاره کنیم.چرا خودتو لوس می کنی و می خوای ادای زنایی رو در بیاری که با یک میلیون می خوان خونه بخرن؟
رضا راست می گوید.پولمان برای اجاره خانه مناسب است.بهانه الکی نمی آورم اما.حس و حال گشتن ندارم....
***
توی آشپزخانه ایستاده ام و از صدای جلز و ولز سیب زمینی توی ظرف کیف می کنم.سالاد شیرازی مبسوطی هم درست کرده ام و روی میز گذاشته ام.تا رضا برسد شام می¬خوریم.
برنج را در ظرف گلدار صورتی می کشم و رویش را پر از زعفران می کنم.خورشت را هم در ظرف صورتی می ریزم که خاله جان برای تولدم آورد.میز قشنگ شده، مثل بچه ها ذوق می کنم و از صدای زنگ هیجان زده طرف در می پرم.
رضا می آید تو و از بوی غذا مثل بچه ها ذوق می کند.
پس شام درست کردی!
نه که شام درست نمی کنم هیچ وقت
آخه فکر کزدم دیشب قهر کردی...
نه بابا.
همانطور که دستهایش را می شوید می گوید:
فریبا اون خونه ای که تو کوچه فرعی بود یادته؟
....
یادته؟
آره
خوبه بریم قولنامه کنیم...
نفسم بند آمده
نه...
چرا؟
از اونجا خوشم نمی آد
نمی فهمت اصلا...اون خونه خیلی قشنگه...
دوباره تمام حس و حالم را از دست می دهم.نمی خواهم به آن خانه لعنتی فکر کنم.اشتهایم کور شده و فقط خوابم می آید.سیب زمینی را توی همان قابلمه می گذارم و از آشپزخانه بیرون می زنم...
***
صاحبخانه کوچه پشتی پدر مرتضی است.مرتضی پسری بود که قرار گذاشته بودیم ازدواج کنیم.اما مرتضی از ایران رفت و همه چیز به هم خورد، هیچ وقت هیچ کس جای مرتضی را برایم پر نکرد.دیروز بعد از چهار سال مرتضی را در خانه شان دیدم.مات و مبهوت نگاهم کرد و هیچ نگفت.رضای بیچاره و بی خبر از همه جا نگاهم می کرد و از بی قراریم متعجب بود...
هنوز هم دیدن مرتضی برایم هیجان داشت، اما هیجانی غم انگیز به خاطر تمام شدن تمام خاطره هایی که داشتیم و به هیچ ختم شد...

چرا رفتی خانمی؟
صدای رضا می دود میان افکارم...
یه کم سرم گیج رفت
من ناراحتت کردم؟خب اونجا نمی رریم.هر کجا که تو بگی رو من قولنامه می کنم...
حوصله اش را ندارم.بی میل می گویم:
من که برام فرق نمی کنه.یه جوری می گه قولنامه می کنم که انگار قراره خونه بخریم.آدم خونه به دوش که این همه ادا و اطوار نداره رضا جان...
سکوت رضا نشانه خوبی نیست.همیشه سکوتش طولانی می شود.اما من واقعا به سکوت نیاز دارم...
***
نمی دانم رضا کی رفته.از خواب به سختی بیدار می شوم.آشپزخانه همان حس و حال دیشب را دارد.قیمه خشک شده و ظرف سالاد و برنج روی میز است.طفلک رضا دست به غذا نزده و صبحانه نخورده از خانه بیرون رفته...
ته دلم می لرزد.از بی انصافیم خجالت می کشم و پشت میز می نشینم.رضا مر د خوبیست که در بدترین شرایط پیدایش شد اما من هیچ وقت با او صادق نبودم...

آمده¬ ام خرید کنم.رضا از صبح زنگ نزده.دلهره دارم.هرچه هم که زنگ می زنم موبایلش در دسترس نیست.سبزی دلمه خریده ام و بادمجان دلمه ای را با دقت از کیسه بادمجان سوا می کنم.از صدای سلامش از جا می پرم...
مرتضی با ترس و لرز نگاهم می کند...
سلام...
اینجا چی کار می کنی؟
باید به شما جواب بدم؟
نه....کی عروسی کردی؟
چهار سالی می شه...
پس اصلا منتظر نموندی.تا رفتم و با این پسره عروسی کردی...
جوش می آورم از وقاحتش...
من فکر کردم منتظر می مونی؟
تو مودنی؟
....
رضا مرد خوبیه.لا اقل می شه گفت که همیشه به عهدش پابنده...
کاش انقدر عجله نمی کردی فریبا....
این را می گوید و می رود.
دستانم هنوز می لرزد و تعادل ندارم.بی حوصله روی اولین پله می نشینم و فکر می کنم...
فکر می کنم به تمام این چهار سال و خودم و رضا.فکر می کنم اصلا چه دلیلی دارد خاطرات گذشته را مرور کنم.فکر می کنم به اینکه با رضا صادق نبودم، فکر می کنم که رضا مسلما از مرتضی مرد شایسته تری است...
میز را چیده ام و منتظر رضا نشستم.امروز در نمی زند.از صدای چرخش کلید توی در آمدنش را متوجه می شوم.می دوم جلو و می گویم:
دلمه داریما...
نیشش باز می شود...می دانم تحمل قهر کردن ندارد.دستش را می شوید و توی خانه بلند بلند حرف می زنم
ماست را آرام توی ظرف می ریزم و پشتم را نگاه نمیکنم تا مبادا رضا ببیند که چقدر گریه کرده ام...

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه