داستان دو قمستی از آزاده نامداری

آرزویی برباد/قسمت آخر

|
۱۳۹۲/۱۱/۰۵
|
۱۳:۵۵:۲۹
| کد خبر: ۱۵۹۴۶۴
آرزویی برباد/قسمت آخر
آزاده نامداری، مجری محبوب شما، داستانی در اختیار خبرگزاری برنا قرار داده با نام «آرزویی برباد».قسمت آخر این داستان را برایتان منتشر می کنیم...


خبرگزاری برنا-گفت:عرض کردم اجازه بدید کمکتون کنم.میشه شما هم یه کمکی به من بکنین؟
-حتماً
می خوام واسه نامزدم یه دسته گل فوق العاده بخرم،یه چیزی که سورپرایز بشه.
وقتی گفت نامزد داره احساس بهتری داشتم،با خودم فکر کردم اینکه یه آقا بخواد به یه خانم کمک کنه اتفاق عجیبی نیست.کمی یخم آب شد.
گفتم:نامزدتون چی دوست داره؟
-نمی دونم،مدتیه همو ندیدیم،امشب به اصرارمن میاد ایران می خوام غافلگیرش کنم می فهمین؟!
می فهمیدم.
-پس براش گل رز سرخ بخرین،نشانه ی عشق.
-آره فکر خوبیه.برام انتخاب می کنین؟
-البته.
براش هفت تا رز مخملی درشت خوشبو انتخاب کردم
اول نوبت اون بود ، بعدش من رفتم جلو ،گلهامو دادم که بپیچن و بعد گفتم:چقدر می شه؟
فروشنده گفت:حساب شده.
-حساب شده؟کی؟
-الان، اون آقا حساب کردن.
برگشتم و گفتم:لازم نیست من دوست دارم گلهامو خودم بخرم.
توی صدام خشم بود،فهمید بهم برخورد.
گفت:بسیار خوب،بیرون پولشو ازتون می گیرم.
باز هم احساس ناامنی کردم.اومدیم بیرون گفتم:لطفاًوسیله های منو بدین و بفرمائید چقدر تقدیمتون کنم؟
-می شه یه خواهش کنم؟
-چی؟
-شما دستتون بنده، من به عنوان یه همشهری تا منزل می رسونمتون؟
-نه.
-فکر کنید سوار آژانس شدین
-نه
کیک و شکلات و گلهامو گرفتم،بهش پول ندادم.حوصله کل کل نداشتم البته احساسم می گفت آدم بدی نیست ولی...نه.
ازش دور شدم کنار خیابون ایستادم تا ماشین بیاد.دوباره به این فکر کردم که این مرد چقدر آشناست.با اون کیک و بسته شکلات و سه تا دسته گل احتمالاً خیلی مضحک بودم،تازه کیفم روی دوشم بود.لعنت به تو امید که امروز اینجوری علافم کردی.یه لحظه،یه آن،یه ثانیه انگار برگشتم به هشت، نه، ده سال پیش،دانشکده ی جغرافیا،وای خدای من،این مرد مسعود...مسعود...فامیلیش یادم نیومد.تازه فهمیدم کجا دیدمش و چرا اینقدر آشناست.
دوباره خندیدم،یعنی اون هم منو شناخته بود؟وای که چقدر باهاش بد برخورد کردم.
دستم درد گرفت.یه پراید سفید ایستاد.-سهروردی؟
حتی به خودش زحمت نداد بگه نه،رفت.
ماشین بعدی،خم شدم-سهروردی؟
-خانم کی با این ماشین مسافرکشی می کنه؟!
اُه...خودش بود.لبخند زدم،جلو. رفتم و گفتم:شما مسعود ...مسعودین؟
-بله.من مسعودمهدوی دانشجوی کارشناسی ارشد برنامه ریزی شهری دانشگاه تهرانم!
-الان یادم اومد
-حالا اجازه می دید برسونمتون؟
سوار شدم.وسیله هامو گذاشتم روی صندلی عقب.
ما البته دوره دانشجوئی خیلی صمیمی نبودیم،چون من بیشتر با هم کلاسی ها و هم ورودی های خودم دوست بودم،مسعودمهدوی از بچه های ارشد بود.یادمه ستاره دوستم دوستش داشت،یعنی ازش خوشش می اومد.
-شما چقدر بد اخلاقین؟
-نه،من شمارو نشناختم،فکر کردم چرا یه غریبه می خواد بهم کمک کنه؟
-غریبه؟
این کلمه رو یه جور عجیبی گفت.
موبایلم زنگ خورد،خوشحال شدم،امید بود.گفتم دست کم شعورش رسیده بگه کجایی؟بی ماشین کجا رفتی؟چیکار کردی؟چرا دوبار تلفنم رو جواب ندادی؟
-سلام امید
توی ازدحام شلوغی صداش می اومد
-ببین من شب دیر میام،صدامو می شنوی ؟شب دیر میام.
-امید امشب....
به مسعودمهدوی نگاه کردم،نمی خواستم جلو اون چیزی بگم
گفتم:چقدر دیر؟امشب...
-نمی دونم چقدر،آرزو بعد حرف می زنیم، بعد...
مکالمه قطع شد،این جمله آشنا بود:"بعد حرف می زنیم،بعد زنگ می زنم،بعد..."اما این بعد هیچ وقت نمی اومد.حالم بد شد.چقدر من احمقم!چرا ما زنها احمقیم؟!کاش خانم جعفری اینجا بود.کاش دست کم امید می پرسید کجایی؟
-امشب سالگرد ازدواجتونه؟
-تو از کجا فهمیدی؟
-خب کیک،شمع،گل!چرا هدیه نخریدی؟
نفس عمیقی کشیدم و آرو م گفتم:هدیه ام رو قبلاً خریدم،هفته پیش.
-الان چی شد؟امشب نمیاد؟
-با خشم نگاهش کردم،منو برسون خونه،سهروردی شمالی ،منظورم این بود که به تو ربطی نداره.
اونم سکوت کرد.بغضم گرفته بود،عصبی بودم،دوباره یادم افتاد که ما امروز به هم سلام نکردیم،دیشب به هم شب بخیر نگفتیم.اصلاً مدتهاست انگار ما با هم حرف نمی زنیم...خدای بزرگ انگار تمام وجودم دلهره بود،احساس کردم دارم سالگرد چی رو جشن می گیرم؟!
مسعودگفت:تودوست نداری حرف بزنی،میشه من از خودم بگم؟
یه کم از رفتار بچه گانم خجالت کشیدم و ساکت بودم
-باشه اگه دوست نداری حرف نمی زنیم.
-نه بگو،حرف بزن،زندگیت چطوره؟کجایی؟
-تو حالت خوبه؟
-نه.
-منم مثل تو.من مدتهاست حالم بده،یه چیزی رو سالها پیش گم کردم که دیگه هیچ وقت پیداش نکردم.
-چی؟
-عشق.
خندیدم:عشق؟تو توی دانشگاه با کسی بودی؟نامزدی؟دوستی؟
-نه من توی دانشکده تنها بودم،الان ده ساله که تنهام.البته خب ایران نبودم.
-اِ...چه جالب!کجا بودی؟
-پاریس،من رفتم دکترای برنامه ریزی شهری گرفتم و برگشتم.
-خب چرا تنها برگشتی؟یعنی تو این سالها کسی نبود که تو دوسش داشته باشی؟
مسعودمن و من کرد.
-دوست نداری بگی؟
-چرا...چند سال پیش با یه دختر ایرانی توی پاریس آشنا شدم،بعد از مدتها تنهایی.مدتها طول کشید که دوستش داشته باشم البته اون دوستم داره،همیشه میگه من مرد جذاب و خوبیم!
مسعودخندید و ادامه داد:راستش اول اون خواست با هم آشنا بشیم،کم کم منم...می فهمی که؟
-آره،پس دختر جسور،خیلی خوبه،امشب میاد ایران؟
-آره به سختی راضیش کردم که بیاد ،اینجا رو دوست نداره،اینقدر باهاش حرف زدم که قبول کرد حداقل دو-سه ماهی اینجا باشیم.
-دلت تنگ شده؟
نمی دونم چرا صریحاً نگفت آره...چهره اش رفت تو هم،بعد انگار یه لحظه یادش رفت کجاست؟من کی ام؟با یه حالتی گفت:چقدر زندگی بازی داره آرزو؟
تا حالا به من نگفته بود آرزو،تو اون سالها اگرچه با هم آشنا بودیم و بارها همدیگه رو دیده بودیم اما خیلی صمیمی نبودیم.
خودم رو جمع و جور کردم گفتم:خوبه خوشحالم که به خاطرت میاد.هردومون ساکت شدیم.من به امید فکر کردم وبه بغضی که تو گلوم بود...به اینکه یادش نبود که سه سال پیش امشب ما ازدواج کردیم...ازدواج...یه اتفاق بزرگ،یه اتفاق مهم...وقتی دو نفر تصمیم می گیرن بقیه عمرشونو کنار هم باشن،وقتی خوب خوب به یه آدم نگاه می کنی سر تا پاشو ورانداز می کنی به چشاش خیره می شی و به حرفاش اعتماد می کنی وبعد قلبتو دو دستی بهش می دی،وقتی بهش می گی من....من...کنارتم تا همیشه...
امشب می خواستم دوباره به امید بگم تا آخرش هستم،که دوسش دارم و ازش بخوام یه کمی هوای منو داشته باشه،با خودم گفتم این غرور لعنتی رو می ریزم دور و بهش می گم برام کارایی بکنه که دوست دارم،خوشحالم کنه،حرفای خوب بزنه درست مثل قدیما.قدیما؟نه...خیلی هم دور نبود،سه سال پیش فقط سه سال...
-میشه بپیچی تو.
رفت و با راهنمایی من جلوی در ایستاد.
-نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم،خدا تو رو رسوند.
-واقعاً؟
باز گیج شدم،خب آره من کمک لازم داشتم.
-تو کار خدا موندم آرزو چرا امروز تو رو دیدم؟،چرا الان؟،عجیبه...
-یعنی چی؟
-هیچی...ببینم من می تونم یه خواهش کنم؟میدونم پرروئیه!
-نه...بگو؟
-من هنوز واسه نینا نامزدم هدیه نخریدم میشه باهام بیای براش یه چیزی بخریم؟
-من؟
-خب تنها نمی تونم،من اصلاً تو این کارا وارد نیستم.
کاش اینو نمی گفت،دلم نمی خواست برم،چطوری بپیچونم.یه لحظه گفتم می دونم باید چیکار کنم.
-یه تلفن به شوهرم بزنم اگه مشکلی نبود با هم می ریم.
به موبایل امید زنگ زدم،بازم توی شلوغی بود فکر کنم سر ساختمون یا شایدم با یه عالمه از دوستاش بود،با صدای بلند گفت:الو.
-امید صدای منو می شنوی؟
-الو...آرزو بگو کارم داری؟
-امیدبا...
یه لحظه فکر کردم چی بگم؟گفتم اگه بگم با یکی از دوستام می پرسه کی.
-امید من با یکی از دوستای قدیم دانشگام می خوام برم بیرون.
هنوز حرفم تموم نشده بود که مکالمه قطع شد.دوباره گرفتم.الو امید شنیدی؟
-برو...برو،مگه سوال داره بعداً حرف می زنیم.
-مگه سوال داره؟راست می گفت اینکه سوال نداشت اصلاً مهم نبود،این دفعه کاملاً عصبانی شدم به مسعودنگاه کردم:بریم.
و رفتیم.
نمی تونستم آروم باشم دلم می خواست گریه کنم،نه....بدتر...دلم می خواست لجشو دربیارم،دلم می خواست حرص بخوره....واقعاً یه زن چجوری می تونه حرص شوهرشو دربیاره؟این سوال رو باید از خانم دکتر هاشمی بپرسم.البته جوابش دست خانم جعفری بود که همیشه می گفت:مردی که نمی فهمه حقشه که....ولش کن...
-جی دوست داری؟
-من؟
-منظورم اینه که چی بخریم که خوب باشه؟
با خنده گفتم چقدر پول داری؟
-اصلاً مهم نیست،فقط تک باشه.
چقدر حرف قشنگی زد،با این جمله می شه دل یه زن رو به دست آورد،فقط کافیه یه زن احساس کنه تک،خاص و منحصر به فرده...
-بریم یه جواهری،خیابون بالایی فکر کنم عالی باشه.
مسعودلبخند عمیقی زد.
خانم خیلی خوش اومدین.انصافاً همسرتون بسیار دست و دل باز هستن و قطعاً بسیار عاشق شما که الان اینجائین...
مسعوددست پاچه شد،من گفتم:ایشون برادرم هستن،اومدیم واسه خانمشون هدیه بخریم.
-اُه بله،بله
-خب چیزی انتخاب کردین؟
من قبلاً اینجا برای خودم یه انگشتر با نگین سیاه انتخاب کرده بودم،ظریف بود ولی خیلی چشمگیر بود!
به مسعودنشون دادم:این خوبه؟
-اُه،آره خیلی قشنگه.تو جواهر خیلی دوست داری؟
-نه من اصلاً بجز گل و شمع و شکلات هیچی دوست ندارم عین احمقا...بعد خندیدم.مسعودهم خندید.
-همینو می خری؟
-آره همین خوبه.
سوار ماشین شدیم.تو چقدر زود انتخاب کردی؟
-آره من همیشه همین طوریم!حوصله گشتن ندارم!
با یه صدای خاص گفت:شوهرتم اینطوری یهو بی هوا انتخاب کردی؟
چه سوالی...چی باید می گفتم؟شاید سوال درستی بود.من خیلی از سر فکر و تجربه و شعور ازدواج نکرده بودم!بازم خندیدم.
-چرا می خندی؟
-راست می گی آخه،من جزو طایفه احمقام.هیچ کاریم به آدم حسابیا نرفته!
-اصلاً اینطور نیست.تو جذاب ترین،خانم ترین و با شخصیت ترین دختر دانشگاه بودی،همه ی رفتارات سنجیده بود.تا این جا رو با جدیت گفت بعد واسه اینکه جو رو عوض کنه گفت:فقط دوزاریت کج بود و خندید.
-یعنی چی؟
-هیچی بابا،همین جوری گفتم.
-وای از گشنگی مردم!رستوران خوب سراغ داری؟
من و منی کردم و گفتم:آره،سر خیابون ماست،من همون جا پیاده می شم تا خونه راهی نیست،تو هم برو رستوران.
مسعودساکت بود.منو تا سر خیابون رسوند،زد کنار،برگشتم صندلی عقب که وسیله هامو بردارم.یه چیزی بگم؟
-بگو؟
-تو که با شوهرت هماهنگ کردی،خب با هم نهار بخوریم بعد بریم فرودگاه تو هم نینا رو ببین،بعد برو خونه.مگه نگفتی شوهرت دیر میاد؟
-نمی تونم،واقعاً نمی تونم.
-یعنی هیچ راهی نیست؟
-نه.
وسیله هام رو برداشتم و پیاده شدم.چشم تو چشم هم ایستادیم.مغموم گفت:مرسی از همه چی،از همه ی لحظه های خوب امروز،از کمکت...
با خنده گفتم:ای بابا امیدوارم خوشبخت باشی،دیدن تو امروز اتفاق عجیبی بود،تا کیکم آب نشده برم!و رفتم
.تا سر مسیر مسعودداشت نگاهم می کرد.نمی دونم چرا نخواست تا دم در بیاد.البته اینجوری بهتر بود.
اومدم توی خونه،باشکلات و کیک و شمع و گل...رفتم هدیه ام رو آوردم،یه ساعت مچی با یه کراوات.دوست داشتم امید همیشه شیک پوش باشه،اون عطر مخصوص همیشگیشم خریدم.البته این اولین باری بود که واسش عطر می خریدم.ستاره همیشه می گفت عطر نخریا،عطر جدایی میاره...
جدایی!روی مبل ولو شدم.یعنی ما الان به هم نزدیکیم؟یعنی همون اتفاقی که باید بیفته افتاده؟یعنی من امشب باید خوشبختیمو جشن بگیرم؟اگه دیر بیاد؟اگه نیاد؟بعضی شبها امید تا خود صبح سر کار می موند.
با خودم فکر کردم چه ماجرای جالبی که وقتی صیغه ی عقد جاری می شه دو تا آدم،دو تا غریبه،یه زن ، یه مرد،اونقدر به هم محرم میشن که نزدیک ترین لحظه ها رو تجربه می کنن...اما واقعاً آدمها به هم نزدیک میشن؟یعنی قلبشون برای هم می تپه،حرف همو می فهمن ....
من عاشق امید نبودم،ولی دوستش داشتم،پس چرا امشب که سومین سالگرد ازدواجمونه من اینجام با این سوال؟با این همه حرف نزده؟من واقعاً حرفامو به کی بگم؟
آخ، چقدر حالم بد بود!از جام بلند شدم،رفتم یه لیوان آب خوردم و صورتم رو خیس کردم،نفس عمیقی کشیدم.ساعت حدوداً دو ونیم بود.
دراز کشیدم،دلم می خواست هوا دوباره آفتابی شه اما اونقدر ابر اومده بود تو آسمون که انگار شب شده بود،تو این هوا دلم می گرفت...دوباره به امید زنگ زدم،خاموش بود.هیچ وقت اینقدر به وضوح حس نکرده بودم که ما از هم دوریم.اتفاقات امروز همیشه می افتاد ولی امروز انگار چشمام بازتر بود...خوابم برد.
پلکهام رو بلند کردم،دوباره اون ساعت رو دیدم،یه ربع به چهار بود.
چند لحظه طول کشید که همه چیز یادم بیاد،اصلاً گرسنم نبود،دوباره آب خوردم،در یخچال رو باز کردم و به کیکم نگاه کردم،قشنگ بود،صورتی...
من چیکار باید می کردم که نکردم؟دلم می خواست امروز،تمام امروز امید کنارم بود،دلم می خواست یادش بود که امشب سالگرد ازدواجمونه...دلم می خواست منو می دید،حواسش بود که رنگ موهام گاهی عوض میشه...ابروهام گاهی پهن گاهی نازکه،دلم می خواست وقتی چشمام بغض داشت می فهمید.یا وقتی گریه کرده بودم و چشمام پف کرده بود...
این حرفها رو که به خانم دکتر هاشمی می زدم می گفت همه ی زندگی ها همین جوریه،مردها همینن،تو یه کم حساسی اما امید مرد خوبیه.
"مرد خوب" ...مرد خوب یعنی چی؟چرا من اینقدر تنهام؟این بغض از کجاست؟هوا هنوز ابری بود،بلند شدم لباس پوشیدم،توی آینه نگاه کردم مهم نبود چه شکلیم؟!رفتم به سمت رستوران گفتم شاید هنوز باز باشه،دلم می خواست با مسعودبرم و نامزدش رو ببینم،می خواستم زمان بگذره،می خواستم تنها نباشم.
سر خیابون هنوز نپیچیده بودم که دیدم ماشین مسعودپارک شده و توش نشسته تا منو دید پیاده شد و اومد به سمتم.
-چرا اینجا ایستادی؟
من و منی کرد و گفت:آخه می خواستم وقتم تلف شه و برم فرودگاه،داشتم روزنامه می خوندم.با لحن سردی گفتم: بریم،منم میام.
آشکارا خوشحال شد.خیلی نمی فهمیدمش اما برام مهم نبود،تقرباً هر دو همو می شناختیم و حد و مرزمون رو می دونستیم.همین کافی بود.توی راه ساکت بودم.
-تو طوریته؟یعنی حالت خوب نیست؟
-نه،خوب نیستم.
-با شوهرت مشکل داری؟بریده بریده حرف می زد
-ظاهراً نه...
-پس؟
-خوشبخت نیستم.با سردی و به تلخی حرف می زدم.
-چرا؟
-نمی دونم،غمگینم...تو در حق نامزدت بدی نکن،زنها مستحق عشق و احترامن...مکثی کردم و گفتم بعضی زنها!
-تو مستحق خوشبختی هستی،تو زن زیبایی هستی.،آروم،مهربون و با شعور
با خشم گفتم:تو از کجا می دونی؟
آروم گفت:می شناسمت،تمام سالهای دانشگاه می شناختمت...
به چشماش نگاه کردم،انگار غم از چشماش فوران می کرد...با صدای بدون حس گفتم:دیگه هیچی نگو،بریم فرودگاه ما باید زودتر از نینا برسیم.
پرواز خوشبختانه تاخیر نداشت.توی فرودگاه بوی پرتقال می اومد.چه حس خوبی یهو سراغم اومد،انگار رفتم به ده شایدم پانزده سال بیش.خانواده کوچیک و آروم و خوشبختی بودیم.اون موقع به اندازه الان نمی فهمیدم وگرنه حتماً خوب خوب به رابطه مادر و پدرم نگاه می کردم که بفهمم واقعاً خوشبختن؟اصلاً خوشبختی چیه؟
مسعود نگام کرد:شماره ی پرواز رو اعلام کرد،نشست.
-خیلی خب آروم باش،خوشحال نیستی؟
-نمی دونم...نمی دونم
-یعنی چی؟
-میشه الان تو این ثانیه های آخر یه چیزی بگم؟
-مثلاً چی؟
-تو...تو...یهو برگشتی تهران،من...من... دنبالت گشتم...اون دوستت، ستاره قرار بود باهات حرف بزنه ولی...نمیدونم چرا بی دلیل یهو رفتی..
.ستاره چیزی نگفته بود،هیچ وقت...
با بغض گفت، با بهت نگاهش کردم.
رفت،نشستم.مسعودمهدوی،پسر دوست داشتنی ای بود،ستاره عاشقش بود...امروز چه روزی بود؟چرا دنیا یه شکل دیگه شده؟!هوا ابری بود،لعنت به این هوا چرا آفتاب درنمیاد؟؟؟آفتاب؟به ساعتم نگاه کردم کم کم داشت غروب می شد.بلند شدم خودم رو جمع و جور کردم می خواستم نامزد مسعودرو ببینم و دیگه هیچ وقت به این قصه ای که گفت فکر نکنم.چند دقیقه طول کشید نمیدونم اما مسعودبرگشت،دستش توی موهاش بود گیج،مستأصل و پریشون...
جلو رفتم،ترسیدم
-افتاده؟هواپیما افتاده؟
-نه
-پس کوش؟
-نیست.
-نیست؟یعنی چی؟
شروع کرد به شماره گرفتن،از من دور شد چتد کلمه ای حرف زد،کم،کوتاه...
برگشت،به چشمهای بهت زدم نگاه کرد و گفت:نمیاد
-نمیاد؟
-پشیمون شده،گفت به هیچ قیمتی نمی خواد برگرده ایران
هر دو ساکت شدیم،توضیح زیادی لازم نبود رفتیم توی پارکینگ،قدمهامون سنگین بود،هر دو بغض داشتیم...هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود و ابرا دیده نمی شدن.
سوار ماشین شدیم.
-گفته بود دوستم داره،من نمی خواستم ولی اون راضیم کرد،گفت حرفای همو می فهمیم،گفت دلش می خواد یه مرد ایرونی داشته باشه...چرا نیومد؟؟؟
-خودش چی گفت؟
-گفت اشتباه کرده،اونقدرها هم که فکر می کرده دوستم نداشته.گفت ما باید صادق باشیم،با خودمون وبا هم.
یعنی دیگه دوست نداره؟مگه میشه؟
-گفت اون حال اون موقعم بوده
به امید فکر کردم،به اینکه دوستم داره؟به اینکه دوسش دارم؟
گفتم:عوضش راست گفته.
-به همین تلخی...یعنی راستگویی اینقدر تلخه...؟؟؟
-تلخ و سخت.
بریم،من می خوام برم خونه.
نگاهش رو از من گرفت و رفتیم،توی راه فکر کردم اگه همه ی آدمها به هم راست می گفتن شاید خیلی از رابطه ها گسسته می شد...
-ازش متنفری؟
-از کی؟
-نینا؟
مکث کرد:نه،ولی یک سال طول کشید که من دوستش داشته باشم.من نمیخواستم از تنهایی بیرون بیام.اون کمکم کرد حالا رفته.....
به من نگاه کرد و گفت:مثل تو..تو هم میری...تو هم رفتی...
دوباره ساکت شدم.رسیدیم دم در خونه.چراغای خونه ی ما خاموش بود.
زد کنار.گلهای رزش هنوز دستم بود.پرسیدم:چیکارش کنم؟
انگشتر رو درآورد و گفت:بیا اینم هست.تو بگو چیکارش کنیم؟
-اونقدرها فرنگی نشدم که بتونم بدمش به تو.
از ماشین پیاده شدم ایستاده به مرد پشت فرمون نگاه کردم،خوش قیافه و آروم بود.با چشمهایی که پر از غم وبهت زدگی بود وبا سرنوشتی که نمی دونم کجا می بردش،فکر کردم یه روزاز عمرم رو با مردی قسمت کردم که گمم کرده بود.گلها رو گذاشتم روی صندلی، در رو بستم و گفتم:خداحافظ مسعودمهدوی.
با چشمهایی که انگار خیس بود . هزار رنگ گفت:خداحافظ آرزوی احدی.
کلید رو به در انداختم رفتم تو،هنوز اونجا بود،رفتم تو خونم.چراغا رو روشن نکردم از پنجره بیرون رو نگاه کردم،مسعود از ماشین پیاده شد و گل و بسته ی کادو رو انداخت توی سلطل زباله ی دم در ما.بعد گاز داد و رفت....برای همیشه...
.رفتم سر یخچال، کیک رو برداشتم،گلهام رو که حالا پژمرده بود روش گذاشتم با سه تا شمع سفید دستم گرفتم.
بغض آلود بودم،احساس درماندگی می کردم،امید هنوز نیومده بود،ساعت 10:20 بود،10:20 9 اسفند87.مطمئنم اگه 10:20 ، 9اسفند 84 می دونستم امشب اینجام هرگز کیک عروسیم رو نمی بریدم،تور سفیدم رو به سرم نمی زدم....وبا لذت به دسته گلم نگاه نمی کردم.شاید اگه می دونستم امشب اینقدر تنها و دلتنگم،امید رو اونجوری بغل نمی کردم و توی گوشش نمی گفتم همیشه کنارشم...
از پله پایین رفتم به سمت همون سطل زباله،منم کیک و شمع و گلهام رو دور انداختم.
،وقتی برگشتم در بسته شده بود،کلید نداشتم، پشت در نشستم تا امید بیاد،مطمئن بودم یادش نیست امشب 9 اسفنده، پس لزومی نداره براش جشن بگیرم...

پایان

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر