همیشه عاشق سینما بودم
خبرگزاری برنا-پیش ابراهیم آبادی می رویم. خیلی خوب و گرم برخورد می کند. برایمان چای می ریزد و از خاطرات دوران جوانی اش می گوید. از روزهایی که در پراگ درس سینما می خوانده و لباس های قدیمی پراگ برایش جذاب بوده و هنوز هم در یادش هست. آبادی از ناگفته های بازی اش در فیلم دزد عروسک ها هم برایمان می گوید. همان فیلمی که محمدرضا هنرمند کارگردانی اش کرد و برای خیلی از ما جوان ها امروز خاطره شده و امروز دیگر جزیی از هویت کودکی مان به حساب می آید. می گوید که چگونه ابراهیم آبادی خرخر دزد عروسک ها شد؟ و می گوید که قرار بوده دخترش در نقش دختر آزیتا حاجیان در همان فیلم بازی کند. دو سه روزی هم برای این بازی تمرین می کند اما دست آخر زد و بندهای دنیای سینما دامن زندگی دختر خردسالش را می گیرد. دست آخر قرار می شود مهرانه شریفی نیا به جای دخترش بازی کند. آبادی کوچک دو سه روز مریض می شود و از آن روز تا حالا که 30 سال دارد دیگر سراغ سینما نمی رود. او حالا دیگر گرافیک می خواند. ابراهیم آبادی از کودکی و جوانی اش برایمان گفت از روزهایی که هم سن دخترش بود و آرزوهایی که در دل داشت.
آبادی متولد 1313 است و در تبریز به چشم به دنیا باز کرد. کودکی آبادی تأثیر زیادی روی آینده شغلی اش داشته است. برایمان از کودکی اش می گوید و از اینکه از همان کودکی عاشق سینما بوده. «كودكیم در انتخاب رشته و حرفه ی آینده تاثیر به سزایی داشت. از كلاس پنجم دبستان عاشق سینما بودم. پدرم همیشه من را به سینما می برد و من وقت آمدن به منزل،فیلم 120 دقیقه ای را در زمان 4 یا 5 ساعت برای برادر بیچاره ام تعریف می كردم و چیزهایی هم به قصه اضافه می كردم.» 
ابراهیم آبادی کوچک از همان کودکی تمرین بازیگری را آغاز کرد. اما بدون اینکه کلاسی برود یا استادی داشته باشد. به جای این که کلاسی برود چشمانش را باز می کرد تا مردم را بهتر ببیند. «همیشه در حال تقلید كارهای مردم بودم. ساعتها در خیابان می ایستادم تا بفهمم یك گدا یا پیرمد یا جوان چه طور راه می روند تا ادایشان را در بیاورم. تمام حركتها را از جامعه می گرفتم و در ذهنم ثبت می كردم.» 
تا كلاس پنجم ابتدایی در تبریز به مدرسه رفت و اینگونه بود که با رفتن به دبستان، اولین قدمهای بازیگری را برداشت:« در دبستان اگر قرار بود نمایشنامه ای كار بشود،معلممان بدون آنكه به كسی فكر كند من را برای بازی انتخابم ی كرد.» عشق سینما هیچوقت ابراهیم را آرام نمی گذاشت. «بعد از آنكه رشد پیدا كردم و به مرحله ی نوجوانی رسیدم،علاقه ام به این حرفه بیشتر و بیشتر شد .تا اینكه تصمیم گرفتم وارد هنرستان صدا و سیما بشوم.»
او که دبیرستان را در تهران می خواند در كلاسهای تئاتر هنرهای زیبای كشور كه بهوسیله مربیان خارجی برای تربیت مربیان تئاتر در مدارس تشكیل شده بود، امتحان داد و قبول شد. در یكسال تحصیل زیر نظر پروفسور داویدسون و كوتكیم بی موفق به اخذ پایاننامه شد و تصمیم گرفت به هنرستان هنرپیشگی برود.
اینطور مواقع خیلی وقت ها خانواده ها هستند که سد رسیدن جوان ها به اهدافشان می شوند اما ابراهیم این سد را نداشت.«خانواده ام با رفتن من به هنرستان صدا و سیما مخالفتی نكردند، چون می دانستند این مسئله منافاتی با درس خواندنم ندارد.»
آبادی درس را ادامه داد و رشته سینما را در دانشکده هنرهای دراماتیک پراگ خواند. پس از ۱۴ سال به ایران بازگشت و در اداره برنامههای تئاتر در سمت كارشناسی ارشد و كارگردان تئاتر استخدام شد و به مراكز استان های كشور رفت كه از آن جمله: ۷ سال در ارومیه، ۱ سال در گرگان و ۸ سال در تبریز عزیمت كرد كه در همه آن شهرها كلاس ها و گروههای تئاتر تشكیل و قریب ۶۰ نمایشنامه در این سه مركز به وسیله گروههای تشكیل یافته به اجرا درآمد.
ابراهیم آبادی همزمان با تحصیل در سال ۱۳۳۲ با بازی در نمایش حقه باز بازیگری حرفه ای را رسما آغاز کرد. از سال ۱۳۶۴ با بازی در فیلم زنگها پا به عرصه سینما گذاشت و از آن روز تا به حال در بیش از 37 فیلم بازی کرده است.
وی چندین بار ناظر جشنواره تئاتر در تهران و شهرستان ها بوده است. چهار دوره جزو هیئت برگزار كننده جشنواره شهیدان محراب در تبریز بوده و برای شركت كنندگان كلاس تئاتر فشرده به مدت یك ماه ترتیب داده است. چهار دوره عضو شورای مركزی انجمن بازیگران سینمای ایران در خانه سینما بوده و چهار دوره داور فیلم های سینمای ایران در جشن خانه سینما بوده كه هنوز هم فعالیتش ادامه دارد.
ابراهیم آبادی، در سال ۱۳۷۲ از کار دولتی بازنشسته شد. او امروز پس از 75 سال زندگی کودکی امروز را اینگونه می بیند:
« این روزها طعم كودكی ها تند است،بچه ها بن هور و كشتی نوح نمیبینند و غرق در دنیای عجیب دیجیتالی این روزها برای خودشان زندگی میكنند.»
ابراهیم آبادی که روزی برای ما نقش خرخر را بازی کرد تا به خنده وادارمان کند یا گریه مان بیندازد و لابلای خنده ها و گریه چیزهای خوب یادمان بدهد، هنوز هم به فکر بچه هاست و دوست دارد بچه ها را خوشحال ببیند. برای همین آخرین جملاتش را به ما اینگونه می گوید:« كاش یادمان نرود گرسنگی روحی كودكانی كه این روزها میان مارك ها و مزه های مختلف، به یاد روحشان نمی افتند....»