تو جام شاه را به هم زدی!
خبرگزاری برنا-در آبان ماه 1357 من یک کشتی گیر 24-5 ساله بودم با تمام هیجانات یک کشتی گیر که مدال قهرمانی جهانی دارد و به فکر ورزش کردن و نام آوری است.در همان روزها هم قرار بود مسابقات کشتی جام آریا مهر برگزار شود و من و دیگر اعضای تیم ملی کشتی در اردو بودیم.از صبح تا شب در اردو مشغول تمرین بودیم و شب ها به امید قهرمان شدن به منزل برمی گشتیم. حرکت من با بر هم زدن جام آریا مهر آغاز شد؛ جامی که باید به حق به نام جهان پهلوان تختی پیشگام نهضت قهرمانان برگزار می شد، ولی رژیم خودکامه که همه چیز را نثار خود و خانواده اش ساخته بود از ورزش و جام های ورزش نیز بی تفاوت نمی گذشت. من به واقع در آن شرایط حساس برای آنکه به نوعی همبستگی خود را با ملت قهرمان و برادران مجاهد نشان دهم، در گام اول مسابقه های جام آریا مهر را متزلزل و دلیل برهم خوردنش شدم، بدون آنکه از عاقبت کار خودم وحشتی داشته باشم.
من در سال 1357 موفق شدم در کشتی ایران خودی نشان دهم و به قول معروف سری بین سرها در بیاورم،پس از این موفقیت از سوی کادر فنی تیم ملی وقت به عنوان ملی پوش تیم ملی کشتی انتخاب شدم، چون به گفته مربیان تیم ملی شانس زیادی برای کسب مدال طلا داشتم، آذرماه 1357 قرار بود در تهران مسابقات بین المللی با حضور کشورهای صاحب قدرت کشتی جهان برگزار شود، به همین دلیل من و سایر کشتیگیران تیم ملی مجبور بودیم در اردوی تیم ملی شرکت کنیم، حضور ما به صورت شبانه روزی بود اما روزهای پنج شنبه اجازه داشتیم به خانه برگردیم. آن روزها، اوج تظاهراتهای مردمی علیه شاه بود. شبها حکومت نظامی بود اما با این حال، مردم همچنان به تظاهرات های اعتراضی خود علیه شاه ادامه میدادند. آن موقع در محله ما که یکی از محله های جنوب شهر بود مردم به شدت علیه شاه فعالیت میکردند، آن روزها پائین شهر محل تجمع مخالفان شاه بود.
وقتی از اردو به خانه رفتم خیلی از بزرگترها از من گلایه کردند که چرا در این برهه که همه مردم جان خود را برای امام و آزادی کشور گرو گذاشتند، تو در اردوی تیم ملی شرکت میکنی، وقتی صحبت بزرگترها را شنیدم، به رگ غیرت من و بقیه بچه های تیم ملی برخورد، به همین دلیل تصمیم گرفتم پیام مردم را به بچههای تیم ملی برسانم.
وقتی صبح شنبه به اردوی تیم ملی برگشتم، اتاق من در اردوی تیم ملی تبدیل شد به ستاد سلب آسایش حکومت! بچه ها دور هم جمع کردم و پیام مردم را به آنها منتقل کردم. به بچه های تیم ملی گفتم آقا مردم نمیخواهند ما کشتی بگیریم، برای همین باید به مردم ملحق شویم تا آنها فکر نکنند ما پشت آنها را خالی کردهایم. به بچه ها گفتم پهلوان واقعی امروز مردم را تنها نمیگذارد، آن روز صبح بچه ها را از هر نظر ساختم و همگی آماده تصمیمگیری بودند. شب که برای شام به غذاخوری رفتیم، در آنجا با بچههای مدرسه عالی ورزش که همگی جزو قهرمانان رشتههای ورزشی دیگر بودند، در سالن همایشها حرف زدم و به صورت دسته جمعی تصمیم گرفتیم که مسابقات بین المللی آریامهر را لغو کنیم.
بعد از آن جلسه دوباره به اتاق سلب آسایش برگشتیم و دوباره با بچه ها جلسه گذاشتیم صبح که برای صبحانه رفتیم به سمت سالن غذاخوری دیدم تمام دیوارهای محل اقامت ما پر شده از اطلاعیههای اعتراضی که روی آنها نوشته شده بود ورزشکاران به مردم محلق شدند و زیر آن نوشته شده بود محمدرضا طالقانی که به جان مولا من اصلا در جریان نبودم. وقتی از صبحانه برگشتیم سرپرست اردو مرا خواست و با عصبانیت گفت تو اخلال گری کردی! و همین روزهاست که تو را بگیرند و بکشند. گفتند جرم تو ایناست که جام شاه را به هم میریزی! گفتم الان باید چهکار کنم که به من گفتند تو را رئیس فدراسیون بیرون کرده و حالا باید از تیم ملی بیرون بروی! من هم آمدم بیرون اما قبل از این که تیم ملی را ترک کنم زرنگ بازی درآورم و گفتم بچه ها مرا بیرون کردند!
آنها انصافا درس بزرگی به من دادند، وقتی بچه ها متوجه شدند، من به دلیل اعتراض به شاه از اردوی تیم ملی اخراج شدم، از 42 ملی پوش 37 نفر ساک و وسائل خود را جمع کردند و با من از اردو بیرون آمدند. آن وقت ها مثل امروز هر کسی یک ماشین نداشت، با چند ژیان و هیلمن و پیکان از اردو بیرون آمدیم. بلافاصله پس از خروج از اردو به یکی از امامزاده های تهران رفتیم. پس از این که دو رکعت نماز خواندیم، با یکدیگر هم قسم شدیم که به مردم ملحق شویم، پس از این ماجرا تصمیم گرفتیم که خبر خروج از اردو و اضافه شدن به مردم را به یکی از روزنامه ها بدهیم که فردای آن روز همه روزنامه ها نوشتند، قهرمانان به مردم ملحق شدند. همین مسئله آغاز ورود من به موضوع انقلاب بود.
حاج آقا مهدی عراقی بچه محل ما بود، من یادم میآید که پس از خروج از اردو وقتی به خانه برگشتیم، گفتند منزل آقای عراقی دعای کمیل است، برای روضه و دعای کمیل هفتگی به منزل حاج مهدی عراقی رفتیم. من رفتم منزل ایشان که حاج آقا به محض این که مرا دید، برایم چای ریخت و گفت آفرین به تو که به مردم اضافه شدی واقعا دست مریزاد، حالا حاضری با من به پاریس بیایی؟ گفتم چه خبر است، گفتند میخواهیم برویم ملاقات آقا، که با جان و دل پذیرفتم و گفتم هر وقت شما بگوید من آمادهام. به حاج آقا گفتم یا علی هر وقت شما امر بفرمائید در خدمتیم.
شب که به خانه برگشتم، می خواستم بخوابم که پدرم صدا زد که محمدرضا بیا جلوی در تو را کار دارند، رفتم جلوی در دیدم چند نفر پاسبان با دستبند منتظر من هستند. همان جا بلافاصله مرا با خودشان بردند کلانتری و بعد از آنجا به باغ شاه بردند که نزدیک
به پانزده روز در آنجا مرا نگه داشتند، از آنجا که تمام مردم بازداشتی را به باغ شاه میآوردند، تصمیم گرفتم برای این افراد مسابقات کشتی بگذارم. آنقدر نظم آنجا را به هم زدم آقایی که مسوول آنجا بود به نام کمانگیر که بعد اعدام شد، گفت تو باید از اینجا بروی چون نظم و انضباط اینجا را به هم زدی!
به محض این که از زندان باغ شاه بیرون آمد، خدمت حاج مهدی عراقی رسیدم که پس از آن یکسره به پاریس رفتیم، آنجا بود که وقتی خدمت سید احمد آقای خمینی رسیدم، قرار شد محافظ آقا شدم، من تا قبل از این نمیدانستم بادی گارد و محافظ یعنی چه اما وقتی به من این ماموریت را دادند، تصمیم گرفتم که با جان و دل از آقا محافظت کنم. وقتی به تهران آمدیم و آن روز تاریخی را شاهد بودیم، دیگر به خود میبالیدیم که محافظ آقا هستم. من آن روز را که هیچ گاه از خاطر نمیبرم، با حضرت آیت الله طالقانی به فرودگاه رفتیم تا در خدمت امام باشیم اما آنجا آقای رفیق دوست به من گفتند مقابل دانشگاه بروم و خدمت روحانیونی که جلوی مسجد دانشگاه تحصن کرده بودند تا امام به آنجا بروند و سخنرانی کنند، عرض کنم همه به بهشت زهرا سلام الله علیها بیایند تا سخنرانی امام را در آنجا گوش کنند. من هم با موتور خودم را به دانشگاه تهران رساندم تا خدمت آقایان روحانیون متحصن، پیام را بدهم. بعد از آن سوار بلیزر شدم و به بهشت زهرا سلام الله علیها رفتیم. بعد با هلی کوپتر به قطعه 17 شهریور رفتیم و از آنجا بعد از سخنرانی حضرت امام به بیمارستان هزار تختخوابی رفتیم که من آن موقع به تنهایی ماموریت گرفتم که به مدرسه علوی بروم و خبر بدهم که آقا میخواهند سخنرانی کنند.
بعد از آن برای نماز ظهر و عصر به منزل آقای پسندیده رفتند. برای نماز مغرب هم که متوجه شدیم حضرت آقا قرار است به محله خیابان ایران بیایند با بچه ها خیابان را گل آرایی کردیم و آذین بستیم تا از امام استقبال کنیم، دقیقا از آن لحظه، نبض انقلاب در کوچه مدرسه علوی زده شد و من هیچ وقت ان روز را از یاد نمیبرم.