«ستایش۲»، حاصل ضرب اشتباهات یک کارگردان
سریال ستایش آخرین ساخته سعید سلطانی است. این سریال داستان و اتفاق های تلخ یک خانواده را در دوره ای 30 ساله روایت می کند.روایتی که با همه اوج و فرود ها و چالش های آن که در مواردی خارج از خط سیر اصلی داستان بود، یک داستان خطی را دنبال می کرد.
رفاقت دو دوست که در نهایت منجر به شکل گیری یک ارتباط فامیلی می شود و تکیه کلام های شخصیت حشمت فردوس و... در بخش نخست این سریال همگی پتانسیل تولید سریالی 26 قسمتی با خصوصیات و شیوه روایی آشنایی که از این کارگردان سراغ داریم را داشت. اما اصرار نویسنده و کارگردان سریال بر ادامه تولید و پخش این سریال در قسمت اول و اشتباه بزرگتر این گروه بر تولید بخش دوم داستانی که حتی برای 26 قسمت هم از پتانسیل و اوج فرود و تعیلق های کافی برخوردار نبود عرصه را بر نویسنده و یا نویسندگان آن تنگ کرد و ماحصل آن تولید و پخش سریالی شده است که ضعف های اساسی در قصه پردازی ، روایت ، شخصیت پردازی و نگارش فیلمنامه دارد.
در بخش اول این سریال که بیان آن برای توضیح ضعف های قسمت دوم ضروری است نویسنده فیلمنامه کوشیده بود شخصیت های اضافه قصه اش را آن چنان غربال کند که در نهایت سه شخصیت اصلی قصه یعنی ستایش ، پدرش و حشمت فردوس مقابل یکدیگر قرار گیرند. البته مرگ و جدایی شخصیت هایی مانند محمد ، مادر ستایش ، طاهر ، انیس ، برادرانیس و غلامی ، موجب شد مخاطب به سرنوشت شخصیت اصلی داستان علاقهمند شود. این روند، روایت قصه و خروج شخصیت ها طبق پیش بینی نویسنده از نقطه آغازین تا نقطه مشخصی ادامه پیدا کردند. اما زمانی که قرار است قصه ای طولانی داشته باشیم از رده خارج کردن شخصیت های اصلی و تاثیر گذار قصه در ادامه دست نویسنده را خواهد بست و او را مجبور به ورود شخصیت های جدید می کند. به همین دلیل داستان قصه حشمت فردوس دیگر معنا پیدا نمی کرد زیرا در خانواده او دیگر مهره و شخصیتی برای روایت قصه باقی نمانده بود. تمام افراد این خانواده منفعل بودند و توانایی تاثیرگذاری بر روند قصه را نداشتند. به همین دلیل درقسمت دوم این سریال شاهد آن هستیم که برای ایجاد یک جریان دراماتیک و ایجاد نقطه عطف در داستان از قصه ها و شخصیت های جدید کمک می گیرد تا مخاطب را با وقایع داستان درگیر کند. شخصیت هایی مانند عاطفه، دوست قدیمی و نامزد دختر ستایش و شخصیت زنی که از طریق صابر وارد قصه می شود از جمله داستان هایی است که کارگردان در پیش ببرد قصه اش از آن ها کمک می گیرد. زیرا هنوز هم چهره های تاثیر گذاری در داخل خانواده وجود ندارند. حتی انیس هم دیگر با شرایطی و سرنوشتی که در قصه اول برای او نوشته شده بود قادر نیست مسیر داستان را تغییر دهد.پس باید در پی داستان های و افراد جدید در قصه باشیم.
نویسنده و کارگردان در بخش اول سریال ستایش برای مطول کردن داستان به این نیاز و ضعف داستان نیز پی برده بودند. پس در ادامه نویسنده ،داستان های جدیدش را برای ستایش و پدرش نوشت اما این داستان ها هر قدر عمیق تر می بودند خطر پوشاندن قصه اصلی و گم شدن خط اصلی را داشتند. اتفاقی که در جای جای قصه ستایش رخ داده بود. این قصه یک خطی بیش از اندازه طولانی وکشدار شده بود. این شرایط ، نویسنده را چنان مستاصل کرده که برای اتصال داستان های فرعی به داستان اصلی که تنها سه شخصیت از آن باقی مانده است از عنصر تصادف و اتفاق های پی درپی استفاده می کند که موجب تنزل کیفیت فیلمنامه می شود. زیرا برای ادامه داستانی که تنها سه شخصیت اصلی آن باقی مانده بود چاره ای جز قصه های فرعی نبود.
اتفاقی که در بخش دوم سریال نیز عرصه را برای نویسنده و کارگردان تنگ کرد.او برای ایجاد ارتباط قصه اول و دوم به سراغ عنصر تصادف رفته است. عنصر تصادف یکی از عناصر مهمی است که در تولید یک اثر دراماتیک برای هدایت داستان استفاده می شود. اما این عنصر باید به شکل متعادل و کنترول شده و بر اساس نیاز قصه بکار گرفته شوند. زیرااستفاده بیش از حد از عنصر تصادف در روایت داستان باعث غیر قابل باور شدن اثر برای مخاطب می شود.
متاسفانه سریال ستایش که به دلیل مطول شدن داستان از مسیر اصلی و روایت صحیح خود خارج شده بود و از عنصر تصادف بیش از حد استفاده کرده بود در قسمت دوم این سریال پایه و اساس اثر را بر تصادف بنا نهاده است.اینکه به طور تصادفی پسر طاهر به هیچ دلیل مشخصی در مسیر زندگی حشمت فردوس قرار گیرد بزرگترین تصادف داستان ستایش است. زیرااصلی ترین خط داستان برپایه تصادف بنا شده است. این نوع تصادف در جای جای قصه نیز دیده می شود. اینکه صابر و ستایش درلابی هتل به شکل تصادفی دیده شوند به گونه ای که همدیگر را نبینند نیز یک از تصادف هایی است که مشخص نیز با چه استدلالی در سکانس لابی هتل گذاشته شده است.
داستان یک خطی ستایش که در قسمت نخست به دلیل ورود و خروج شخصیت ها مختلف در آن با اوج و فرودهایی همراه بود. در قسمت دوم هیچ تعلیقی را ایجاد نمی کند. هیچ اتفاقی که بتواند مسیر داستان را هدایت کند در این قسمت دیده نمی شود.در این قسمت قصه اصلی داستان مخاطب را برای پی گیری داستان بر نمی انگیزد.قصه های فرعی نیز هیچ پتانسیلی برای تکمیل حوادث و پر رنگ کردن قصه اصلی ندارند حتی مانند قسمت نخست سریال این قصه های فرعی به تدریج می روند تا قصه اصلی را زیر سایه خود بپوشانند. قصه و ماجرای نامزد نازگل و عاطفه، دوست شخصیت ستایش از جمله این قصه ها محسوب می شود. متاسفانه قصه های فرعی سریال بدون اتصال به قصه اصلی مسیر خود را می روند.
اتفاقی که پیش از این هم در بخش اول سریال ستایش رخ داده بود.قصه هایی که ناگهان و بدون پیش فرضی به مخاطب به عنوان قصه فرعی شکل می گرفتند و راه خود را پی می گرفتند. قصه های فرعی که در اکثر موارد آنقدر پررنگ بودند که بر قصه اصلی سایه می انداختند.
داستان های سردرگمی که هربار شخصیتهای حاشیهای جدیدی را به مخاطب معرفی میکرند. معمولاً اگر قرار باشد مخاطب را به داستان فرعی هدایت کنیم، باید در لابه لای داستان اصلی اشارهها ، نشانهها و سرنخهای لازم از گذشته شخصیتهای اصلی به مخاطب ارائه دهیم.
در بخش نخست این سریال با ورود شخصیت اصلی قصه به روستای طالقان و روایت داستان فرعی جدید، مخاطب نیز مانند شخصیت ستایش از اینکه او نوه خانی در روستای طالقان است متعجب ماند؛ چرا که پیش از این در هیچ کجای داستان اشاره ای حتی مختصر به این موضوع نشده بود. اساساً داستان یک خطی ستایش و فردوس چنین پتانسیلی را برای روایت داستان خانوادگی مشابه آن چیزی که در سریالهای «پس از باران» و «خانهای در تاریکی» دیدهایم نداشت. از سوی دیگر با ورود به این داستان تمام ذهنیت مخاطب درباره پدر ستایش از بین میرود. تاکنون مخاطب این قرارداد را که پدر ستایش مردی صالح و نیکو کار است پذیرفته است اما به یکباره این پیش فرض فرو میریزد و باید بپذیرد که او(پدر) مردی است که در روزگار جوانی دختر خان بهادر را بهخاطر عشق مجنون وارش با خود برده و خان نیز هیچگاه برای پیدا کردن او اقدام نکرده و در ادامه نیز درمییابد که بهخاطر اشتباهاتش عامل مرگ یوسف پسر فتحالله خان شده است. در نهایت نیز نویسنده با مرگ قهرمانگونه و نجات شخصیت احمد در حالتی روحی نامتعادل سعی در تطهیر این شخصیت میکند.
با داده هایی که از قسمت نخست سریال ستایش گرفتیم و تکرار برخی از ضعف هایی که در هر دو قسمت این سریال دیده شده از جمله عدم بکارگیری درست و هدایت شده قصه های فرعی قصه، ورود شخصیت های جدید و منفعل در قصه، نبود کنش و واکنش های و خلق موقعیت های دراماتیک در قصه، ریتم کندی که در سرتاسر سریال دیده می شود و تنها علت آن مطول کردن قصه ای که تنها پتانسیل یک فیلم تلویزیونی را دارد و بکارگیری بیش از حد ازعنصر تصادف دراین سریال، می توان گفت این عوامل باعث شده است تا مجموعه تلویزیونی ستایش در جذب مخاطب ناکام شود.