داستانک/

تنها امام بود و او

|
۱۳۸۹/۱۲/۰۲
|
۱۲:۱۷:۰۰
| کد خبر: ۲۱۰۸۲
تنها امام بود و او
شمشیر را به دست مبارک مولایش داد و گفت:˝ آماده است یا ابن رسول الله˝
باشگاه جوانی برنا/ سید مصطفی فرقانی - تهران

در خیمه تنها امام بود و او .شمشیر را به دست مبارک مولایش داد و گفت:" آماده است یا ابن رسول الله" امام نگاهی به او و سپس به شمشیر افکند و گفت:" هم اینک از این جمع فاصله بگیر و تا می‌توانی دور شو. تا ساعاتی دیگر سپاه کافران بر ما خواهند تاخت. به بلای ما مبتلا نشو؛ برو. تو آزادی."

اشک در چشمان و بغض در گلوی پیرمرد جمع شد.

شرم و ادب و حفظ ‌شأن مولایش دهانش را بسته بود و زبان در کامش نمی‌چرخید تا حرف دلش را بگوید، اما گفت: "مولای من، آزادی من همه آن ایامی بود که غلام تو بودم و بندگی ذات یگانه را کردم. می‌خواهی در این واپسین لحظات مرا رها کنی و به بندگی غیر بدهی ؟!! آیا چون سیاهم… مرا لایق بهشت نمی‌دانی؟!"

این بار امام بود که شرم کرد و زبان در کامش نمی‌چرخید . سر به زیر انداخت و گفت: "بمان…"

و آنگاه سر بلند کرد و گفت: "شمشیرت را تیز کن."



***

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر