نوشته های زنانه از «ایستگاه آخر» به «بخت زمستان» می رسد
"زیر پایم سرازیری تپه زیبا و پر عظمت آبعلی، آرمیده زیر لایهای از برف سپید و سنگین میدرخشید و انتهای منظره بدیع آن به نقطههای سیاهی میرسید که در صفی طویل در انتظار سریدن روی برفهای پنبهای و تازه کوبیده شده بودند. چشم انداز رو به رو، مانند عکسهای مجلههای لوکس، چشمم را نوازش میداد و بخاری که از دهانم خارج میشد، چون ابری کوچک زیر آفتاب دی ماه سرد، مقابل چشمانم محو میشد... از آن بالا همه چیز مانند اولین روز آفرینش، پاک، بکر و دست نخورده مینمود."
این پاراگراف بخش کوتاهی از متن رمان بخت زمستان نوشته مهشاد لسانی است. به گزارش سرویس ادبیات خبرگزاری برنا، مهشاد لسانی متولد سال 1360 تحصیلاتش را در رشته مترجمی زبان انگلیسی و آلمانی در دانشگاه آزاد تهران به پایان رسانید. به گفته خودش از 8 سالگی به نوشتن علاقه داشته و شعر می نوشت. وی اولین رمانش را در 13 سالگی نوشت اما چاپ نکرد. دومین رمان ناتمامش را هم در 16 سالگی نوشته اما به دلیل گم شدن دست نوشته ها آن را به چاپ نرسانید.
پس از آن، هر از چند گاهی در مجلات مختلفی چون روزهای زندگی، راه زندگی و روزنامه خورشید قطعات ادبی به چاپ رساند.
از 7 سال پیش وبلاگنویسی شروع کرد و اکثر مطالبش در سایت لینک زن منتشر می شود. یکی از مطالب منتشر شده در وبلاگشان به شرح ذیل می باشد:
" آدمها قد آرزوهایشانند
من آرزو کردن را دوست دارم...
دوستی می گفت: آرزو کردن یعنی حسرت داشتن ...یعنی تو چیزی را بخواهی و نداشته باشی اش و مدام حسرتش را بخوری...مدام به خودت نهیب بزنی که چرا نداری اش و بعد در خودت فرو بروی و غصه بخوری...
اما نه! اینطور نیست...
من عاشق آرزو کردنم. عاشق آنم که آرزو کنم و به آن فکر کنم تا بینهایت. برای رسیدن به آرزویم، نقشه بکشم، برنامه ریزی کنم و خلاصه در ذهنم برای خودم خوش باشم.
همان دوست می گفت: اگر آرزو نداشته باشی خوشبختی! آرزو آدم را بدبخت می کند. از درون می خورد. شاید همین آرزو است که حسود می کند و خانمان بر می اندازد.
اما موضوع به این بغرنجیها هم نیست.
من همیشه می گویم آدمی که آرزو ندارد، یک آدم به بن بست رسیده است. آدمی ست که به ته زندگی رسیده.یعنی امید ندارد. زندگی ندارد. عشق ندارد. فردا ندارد.
مصی می گفت: آرزو یعنی دروغ...یعنی اینکه خودت را گول بزنی...یعنی سر روحت را شیره بمالی که بالاخره می آید...یا می خری اش...یا اینکه می سازی اش...
اما من همیشه به حرفهایش می خندم و سکوت می کنم. هر شب ابری بالای سرم می سازم و به خواب می روم. ابرهای من گاهی کوچکند و گاهی بزرگ...اما هر چه بزرگتر باشند، من امیدوارتر و پر انگیزه ترم.
هر چقدر بیشتر آرزو کنم، صبح زودتر از خواب بر می خیزم... آواز گنجشکها برایم می شود گوش نوازترین موسیقی دنیا. خانه ام می شود امنترین و عاشقانه ترین آشیان...و شبها به این شوق به خواب می روم که در خوابهایم از آرزوهایم پیراهنی پرنقش و نگار ببافم و بر تن کنم...
آرزو کنید... و آرزو کردن را یاد بگیرید... هر چه آن ابر بالای سرتان بزرگتر باشد، روحتان هم بزرگتر است...
باور کنید.... "
وبلاگ ایشان طی سه دوره برنده لوح تقدیر وبلاگ برتر شد. کتاب اول ایشان به نام"ایستگاه آخر" اردیبهشت ماه 92 روانه نمایشگاه کتاب شد و جز پرفروشهای غرفه نشر پرسمان بود.
در جایی از ایستگاه آخر می خوانید:
"خدایا! این منم؟ بی قرار و خسته در آستانه سرنوشت سازترین روز زندگیم؟ خدایا این منم؟مانند تکه کوهی یخ در برابر یک شروع؟ آغازی که آرزوی هر دختری در نیمه های بیست سالگی ست؟ این منم؟ با چشمهایی که گویی چاههایی عمیق و سیاه زیر آن کنده اند؟ این قلب من است که مانند گلوله ای برف در سینه ام جا خوش کرده و از حرکت ایستاده است؟... چقدر سردم است... چقدر دلتنگم..."
کتاب دوم لسانی تحت عنوان "بخت زمستان" اردیبهشت 93 روانه نمایشگاه کتاب شد و باز هم جز کتابهای پرطرفدار غرفه پرسمان بود.
این کتاب در مورد روابط اجتماعی آدمها و تقابلشان در محیطهای کاری موسسه و شرکتهای خصوصی ست. جایی که ممکن است شخصیت آدمها زیر سوال برود و مدیریت درست به اجرا در نیاید. این کتاب همچنین در مورد بی هویتی و بی هدفی مقطعی جوانان امروزی است که ممکن است به نوعی زندگی آینده شان را تحت الشعاع قرار دهد و دردسرساز شود.
قلم لسانی روان و زنانه است. امید می رود که آینده خوبی در انتظار وی باشد.