من بمیرم، اهل بیتم چه میشوند؟
او را ترک کردم. اویی که وقتی برایش میجنگیدم مدام دعایم میکرد.
آفتاب می رسید وسط آسمان. مردها را از اسب بر زمین می زدند و اسب ها را پی میکردند.
ما قراری داشتیم! گفتیم: «تا وقتی می مانم که بودنم را سودی باشد. تو که عهد و پیمان با کوفیان نشکستی با من چرا؟»
گفته بودند: «تا ما هستیم چرا تو و خاندانت؟» حالا جز خودش و خاندانش کسی نمانده بود.
من که گفته بودم. به یاد ندارید کوفیان با پدر و برادرتان چه کردند؟ اینان که هلهله می کنند، اینان که تیغ بر کشیدند به دشمنی با تو، همانان اند که مرقوم کردند میوه ها رسیده و درختان سبز شده و زیر آن انگشت زدند.
دیگر کسی نمانده بود. کسی نمانده بود که سرش را بر دامن نگرفته و در حقش دعا نکرده باشد.
میدانستم! دارم میروم. خودت می دانی که ماندنم به صلاح نیست. همان است که از رفتن باز نمیداریم. اسب؟ دارم! در خیمه پنهانش کردم. چرا سکوت میکنی؟ دیدی که به اصحاب پسر دختر پیغمبر رحم نکردند، چه رسد به اسب من. به تو هم رحم نمیکنند حسین. بگذار بروم که از زنان و کودکانم در کوفه بیم ناکم.
اسب، گردن کج کرد و از خیمه درآمد. سوار به سمت دشمن تاخت و چنان برای حفظ جان شمشیر زد که گویی او نبود که چند لحظه پیش ترس از مرگ را بهانه ی رفتن کرده بود.
قرار، قرار است. چه سود از جنگیدن وقتی بدانی که فرجامی جز مردن ندارد. من بمیرم، اهل بیتم چه میشوند؟
اسب میتاخت و سوارش را از خیمه ها دور می کرد. زنان حرم دور جوانی را گرفته بودند و بر او جوشن میپوشاندند و زاری میکردند که آهسته تر برو پسر زهرا!
(براساس ماجرای ضحاک بن قیس که در ظهر عاشورا امام حسین را تنها گذاشت.)
* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی
***