سرش به دامن حسین بود که جان داد
چه خوب بود نوکری! شنیدن، دویدن، امر مولا را اطاعت کردن. چه خوب بود صاحب داشتن!
حالا چه کرده بود که حسین می خواست رهایش کند؟ آزادی؟ چقدر دلش شکست!
تا امروز ندانسته بود یک برده است. سیاه! با بدنی بدبو و نسبی پست! که از خیلی دورها آورده اندش!
تا امروز نفهمیده بود یک برده است. بس که حسین، آقایی داشت. حالا که آن تن های پاک و جان های شریف را می دید که می روند و به خاطر دفاع از مولای او کشته می شوند؛ دلش می خواست... می خواست او هم خاندان بزرگ و نسب و شرافتی داشت تا مولایش به او هم اذن میداد.
چه کند؟ برود؟
قدم به تقاضا پیش گذاشت. تا به حال هیچ وقت پیش حسین نلرزیده بود.
اذن خواست.
شنید.
دوید.
دشمنان ریشخندش کردند!
سرش به دامن حسین بود که جان داد.
عطر خوشی از خونهای تنش بیرون می زد. چه خوب بود صاحب داشتن!
* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی
***