گفت و گو با راوی کاروان های راهیان نور؛

خواب شهیدی قبل از لحظه شهادت

|
۱۳۸۹/۱۲/۰۳
|
۱۳:۱۶:۰۰
| کد خبر: ۲۱۳۳۹
خواب شهیدی قبل از لحظه شهادت
روزی یکی از بچه‌ها به نام شهید ایرانی به من گفت فلانی خواب دیده‌ام در عملیاتی...
باشگاه جوانی برنا/

«راوی شدیم تا پیرو راه زینب (س) باشیم» این را مرد 55 ساله ای می گوید که کوله بارش پر از خاطرات دوران جنگ است. اما به قول خودش این ها همه زاویه کوچکی از نگاه اوست و بسیاری از دید او پنهان مانده است.
 
اعتقاد دارد جنگ و بچه های جنگ را نمی شود تعریف کرد. هر کسی از دید خودش به روایت می پردازد. حتی عده ای امروز جنگ را یک امر بیهوده تلقی می کنند در حالی که امام خمینی(ره) فرموده:"جنگ، جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همین جنگ است."

"محمدعلی حیدری" تاکید می کند که شهدا اول برای دفاع از اسلام و بعد دفاع از خانواده خود رفتند. اگر پست و مقام و مال دنیا و فقط برای حفظ خانواده اشان به جنگ آمده بودند در همان شهر خودشان می ماندند.

وقتی از حال و هوای جبهه و شهدا برای زائرین می گوید به وضوح شاهد تغییر ظاهری و باطنی شان می شود. رزمنده ها معتقدند که در شلمچه، عطر زهرایی پخش است و حیدری شلمچه و فکه را از اولین مناطقی می داند که بیشترین تاثیر را بر زائرین گذاشته اند.

او درباره حال و هوای کسانی می گوید که با شنیدن احوال رزمندگان پیر و جوان، از 13 ساله ها تا آن هایی که محاسنشان سفید شده و به "حبیب بن مظاهر" امام خمینی (ره) معروفند، دگرگون شده اند.

کسانی که تا دیروز تحمل کوچکترین سختی را در خانه هایشان نداشتند؛ با آمدن به این مناطق و شنیدن سختی های جنگ، آن چه در زندگی عادی شان مهم جلوه می کرد برایشان بی اهمیت می شود. برای خودش هم قابل تعریف نیست که چطور چنین اتفاقی می افتد؛

محمد علی حیدری شرح می دهد: «هر سفری رفتیم نمونه ای داشته ایم که فرد برگشته است. در یکی از این سفرها با کاروانی همراه بودیم که دختری علاقمند به اهل بیت و ولایت، با دوستش که خیلی با خودش فرق می کرد و حتی حاضر نبود ظواهر را رعایت کند به بازدید مناطق آمده بود. این خانم به اصرار دوستش و به قصد تفریح آمده بود و هزینه سفرش را هم دوستش تقبل کرده بود.

حال و هوای منطقه، به ویژه شلمچه بر روی او اثر گذاشت و تغییر وضعیت داد تا حدی که بعد از بازگشت به موطن خود دیگر برای ما قابل تشخیص نبود و امروز یکی از بهترین خانم های اطراف ماست.»

«در سفری دیگر هم خانمی بود که درس و زندگی را ترک کرده و ناامید شده بود و به اصرار خانواده اش او را با یکی از کاروان ها راهی مناطق کردند.

این دختر در معراج شهدا (شهدایی که در تفحص پیدا شده اند و کفن پیچ در جایی که به حالت ضریح درست شده است برای زیارت زائرین می آورند) با دیدن شهدا ابتدا برایش وحشتی ایجاد شد. طوری که وقتی می خوابید وحشت زده از خواب می پرید.

دایی او با ما رفاقتی داشت و برایمان تعریف کرد که خواهر زاده اش از وقتی برگشته در حال جبران گذشته است و دست از مخالفتش نسب به بعضی عقیده ها برداشته است.»

حیدری برایمان از جنگ هم روایت کرد و گفت:"شبی در اروند کنار برای فتح فاو، عملیات شد. یکی از بچه ها تعریف کرد: آن شب اروند بالاترین سطح آب را داشت اما بچه ها توانستند رد شوند و به آن طرف آب بروند.

می گفت آن طرف که رسیدیم در یک خاکریز، دوشکا بود و تلاش می کرد بچه ها را زمین گیر کند. مهمات ما هم تمام شده بود. فقط یک نارنجک داشتیم.

در همین حین یکی از بچه ها بلند شد ایستاد و از عمق دل فریاد زد «حسین مصباح الهدی حسین سفینه النجاه» نارنجک را از بالای خاکریز به روی سنگر دوشکا پرت کرد. دوشکا منهدم شد و سرو صداها خوابید.

وقتی به آن سمت رسیدیم دیدیم زاغه مهمات، پشت آن سنگر است. همه بچه هایی که با ما بودند خودشان را از آن زاغه، مسلح کردند.»

این راوی روزهای 8 سال دفاع مقدس، عروج دیگری را برایمان توصیف کرد:"روزی یکی از بچه ها به نام شهید ایرانی به من گفت فلانی خواب دیده ام در عملیاتی شهید می شوم تو هم با من هستی و پشت سرم زمین می افتی(زخمی می شوی). یکی دیگر هم زخمی شد، اما نمی دانم که بود.

گفتم برو بابا باز دیشب زیاد خوردی! به خواب هایش اعتقاد داشتم چون قبلا هر چه خواب دیده بود حدود 90 درصد برابر اصل بود. در دلم گفتم خدا رو شکر او می افتد، ما هم پشت سرش می افتیم.

شب عملیات به یکی از بچه ها دفترچه ای می دهد و می گوید این دفتر پسرم علیرضا ست.نمره اش بیست شده. من امشب شهید می شوم، تو این دفتر را به دستش برسان.

دوستش به او می گوید: خب نرو! ایرانی جواب می دهد: باید بروم."
 
«کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود» محمدعلی حیدری این را می گوید و ادامه می دهد: «وقتی در کاروان ها می بینم که زائرین تغییر می کنند، برای دنیا و آخرتم بس است.»




***

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر