انگار زخمش یادش رفته بود
بعد از جنگ، اولین باری که پا در مناطق عملیاتی جبهه گذاشت، خاطراتش زنده شد. در همان خاکی قدم گذاشته بود که روزی در عملیات کربلای 5 پای راستش مجروح شده و با خودش ترکش به یادگار آورده بود.
ولیالله یوسفی در دوران جنگ، سنوسالی نداشت. با گذشت 22 سال از پایان جنگ، او امروز 42 ساله است.
راوی راهیان نور از دلاوری مردانی گفت که با روح بزرگشان به دیگران روحیه میدادند. از همان رزمندهای که ترکش بر گردنش اصابت کرده بود اما حاضر نشد در آن لحظات درگیری، خط مقدم را ترک کند، حتی دو روز بعد، با پانسمانهایش به جبهه برگشت و گفته بود: من که چیزیم نیست.
او برایمان روایت کرد: "در شب یکی از عملیاتها، کنار دریاچه ماهی، دشمن به شدت آتش میریخت. فرمانده اعلام کرد یکی را میخواهم که بلند شود و تیربار دشمن را خاموش کند.
ما در صدمتری دشمن سینهخیز بودیم. اگر کسی سرش را بلند میکرد ترکش میخورد در همین وضعیت یکی از دوستان بسیجی که از روحانیون هم بود، آرپی جی را برداشت و دلاورانه نزدیک سنگر بعثیها شد و توانست آن را منهدم کند. با این حرکت او رزمندگان اسلام روحیه گرفتند و تکبیرگویان به سمت دشمن حمله کردند.
فردای آن روز سنگرهای کلیدی و خط مقدم دشمن را فتح کرده بودیم و اکثر بچهها مجروح بودند. دشمن برهمین مواضع آتش میریخت و مدام پاتک میزد.
یکی از برادران بسیجی در آن شرایط از سنگر بیرون آمد و روی خاکریز راه میرفت و به سنگرها سرمیزد. با بچهها شوخی و خنده میکرد تا روحیهشان را از دست ندهند.
همین طور که داشتم او را نگاه میکردم یک خمپاره نزدیکی او بر زمین خورد و باعث شد ترکشی به زانوی او بخورد. شدت این خمپاره به حدی بود که ما در سنگرها روی زمین خوابیدیم و اگر ترکش بزرگتری به او میخورد پایش را قطع میکرد.
لباس این دلاور از زانو به پایین پرخون شد. بچههای امدادگر به سمتش آمدند تا او را به عقب ببرند اما اجازه این کار را نداد و با همان روحیه، چپیهاش را از گردنش باز کرد و به زانویش بست.
دوباره شروع به راه رفتن میان سنگرها کرد و حاضر نشد استراحت کند. چند ساعت بعد که او را دیدم خون پایش خشک شده بود اما او همچنان فعالیت میکرد و انگار زخمش یادش رفته بود."
***