گفت و گو با رزمنده قبل و بعد از انقلاب؛

عاقبت غرغر کردن بعد از عملیات!

|
۱۳۸۹/۱۲/۰۷
|
۱۴:۰۱:۰۰
| کد خبر: ۲۲۹۳۱
عاقبت غرغر کردن بعد از عملیات!
وقتی بیرون آمدند غرغر کردند و حرف هایی زیر لب گفتند. می خواستند در سنگرهای انفرادی شان مستقر شوند که 5 دقیقه نشده یک خمپاره شصت، درست وسط این 3 نفر خورد.
باشگاه جوانی برنا/

راوی نیست اما از شنیدن حرف هایش لذت می بری. کلی حرف برای گفتن دارد اما برای تاسیس موسسه فرهنگی 4 سال است که می رود و می آید و مجوز نمی گیرد! طرح جمع آوری و مستند کردن خاطرات دوران جنگ را در سر دارد.برای  جوان هایی که فکر می کنند درباره هشت سال دفاع مقدسمان اغراق گویی شده بیان این خاطرات را موثر می داند.

معتقد است اگر امکانات در اختیارشان قرار بگیرد و آن چه را که دیده و شنیده اند به نسل جوان منتقل کنند وضعیت فرهنگ جامعه مان عوض می شود.

علی اصغر امینی، متولد 1337 است. از آن رزمندگانی که تجربه حضور در زندان های رژیم ستم شاهی را داشته و بعد از آن در سپاه خدمت کرده است.

سال 61 ازدواج کرد و داوطلبانه به جبهه رفت. از قضای روزگار، بعد از انقلاب هم اسیر بعثی ها شد و با کوله باری از خاطره، سال 69 به وطن برگشت. او کارشناسی حقوق قضایی دانشگاه تهران را دارد.

«خدا شهید شهسواری را رحمت کند». امینی این را می گوید و ادامه می دهد:"وقتی با او صحبت می کردیم، غش می کرد. علتش را که پرسیدیم گفت: روزی همه زخمی ها و شهدا را با هم خواباندند و خبرنگارهای خارجی را آوردند و گفتند عکس بگیرید که ما چقدر کشته ایم...






با درک بعضی لحظات مناطق عملیاتی، باور پیدا کرده بود جبهه ما، جبهه ای الهی است و هر که در این جبهه پا می گذارد باید هر چه مدیر و مدبر این جبهه الهی تصمیم گرفته را قبول کند.
 
درباره این باورش، خاطره ای را یادآور شد و تعریف کرد:"یادم هست در عملیات بیت المقدس، مسوولیت گردان با من بود. وقتی که به جاده اهواز-خونین شهر رسیدیم به دنبالش قتله گاه بود. در آن جا عراقی ها عقب نشینی کردند. به همین دلیل گرای جاده را داشتند و دقیق، دانه به دانه آتش می ریختند.

با فرمانده عملیات هماهنگی کردیم و در جایی به اندازه 200 متر، 300 نفر را روی زمین خواباندیم. ما تامین، گردان عمل کننده بودیم. گردانی که عمل می کرد اگر شکست می خورد وارد می شدیم.

به قدری آتش روی این 200 متر ریخته شد که بچه ها حتی با دستشان رمل ها را کنار می زدند و پاییین می رفتند. آنقدر آتش زیاد شد که اگر بگویم وجب به وجب را می زدند اغراق نکرده ام.
 
ترکش ها از بالای سر ما شیهه کشان رد می شد. صدای انفجار، جگر انسان را می خواست بترکاند. خداوند یکی از معجزاتش را برای ما فرستاد که همان خواب بود.
 «خدا شهید شهسواری را رحمت کند». امینی این را می گوید و ادامه می دهد:"وقتی با او صحبت می کردیم، غش می کرد. علتش را که پرسیدیم گفت: روزی همه زخمی ها و شهدا را با هم خواباندند و خبرنگارهای خارجی را آوردند و گفتند عکس بگیرید که ما چقدر کشته ایم.

من دیدم این جا، جای سکوت نیست. همین که خبرنگارها و فیلمبردارها آمدند و کارشان را شروع کردند با اینکه اسلحه بالای سرم بود بلند شدم گفتم "الموت لصدام"

از توی جنازه ها بلند شده بودم و همه فهمیدند این ها زنده اند و به زور خواباندنشان. خبرگزاری فرانسه این را پخش کرد که خیلی هم صدا کرد. ولی آنقدر مرا زدند که غش کردنم به دلیل همان کتک ها است."

در قرآن آمده است در هنگام جنگ، ما حیرت و خواب را بر شما مستولی کردیم تا آرامش پیدا کنید. عجیب بود که در میان این همه انفجارها، ما خوابمان برد.
 
صبح بلند شدیم و فرمانده گفت: بچه ها را آماده حرکت کنید. گفتم: بچه ها تارو مار شده اند و هیچ کس نمانده، اما دیدیم فقط دو نفر زخمی شده اند و هیچ کدام از 300 نفر آسیب ندیده اند.

 «خدا شهید شهسواری را رحمت کند». امینی این را می گوید و ادامه می دهد:"وقتی با او صحبت می کردیم، غش می کرد. علتش را که پرسیدیم گفت: روزی همه زخمی ها و شهدا را با هم خواباندند و خبرنگارهای خارجی را آوردند و گفتند عکس بگیرید که ما چقدر کشته ایم.

من دیدم این جا، جای سکوت نیست. همین که خبرنگارها و فیلمبردارها آمدند و کارشان را شروع کردند با اینکه اسلحه بالای سرم بود بلند شدم گفتم "الموت لصدام"

از توی جنازه ها بلند شده بودم و همه فهمیدند این ها زنده اند و به زور خواباندنشان. خبرگزاری فرانسه این را پخش کرد که خیلی هم صدا کرد. ولی آنقدر مرا زدند که غش کردنم به دلیل همان کتک ها است."

به طرف مرز حرکت کردیم. دشمن در منطقه شلمچه، شدیدا فشار آورد. به طوری که آرپی جی زن ها سوار pmp ها شدند و رفتند. وقتی برگشتند آر پی جی هایشان منفجر شده بود، از گوش هایشان خون می آمد و از شدت پرتاب آر پی جی، لباس هایشان سوخته بود.

تعریف می کردند ما فقط بلند می شدیم و می زدیم و نشانه نمی گرفتیم. آن قدر تانک زیاد بود که گورستانی از تانک به وجود آمد. 

جبهه آرامش پیدا کرده و قرار بود خط را تحویل بدهیم و برگردیم. یک هفته طول کشید تا ارتش بیاید و سنگرها را بزند و مستقر شود. 3تا از بچه ها به ما اعتراض کردند و گفتند چرا ما را بر نمی گردانید؟ چرا ارتش نمی آید؟

من و فرمانده عملیات گفتیم صبر کنید. بچه ها راضی نشدند و اصرار به برگشت داشتند. وقتی بیرون آمدند، غرغر کردند و حرف هایی زیر لب گفتند. می خواستند در سنگرهای انفرادی شان مستقر شوند که 5 دقیقه نشده یک خمپاره شصت، درست وسط این 3 نفر خورد. آمبولانس بلافاصله آمد و این ها را برد.

ما محور را تحویل دادیم و به شهر برگشتیم. 20 روز گذشت و من به عیادت یکی از بچه ها در بیمارستان رفتم. دیدیم همان 3 نفری که آن روز ترکش خوردند در بیمارستان اند و دست به دیوار راه می روند.

بهشان گفتم که اگر اعتراض نمی کردید؛ الان با این وضعیت روبرو نبودید.
 
این قضیه به ما فهماند در نبرد جبهه حق علیه باطل، قوانینی حاکم است. باید راضی به رضای الهی باشیم و هر چه تقدیر خداوند است بپذیریم. اگر در جایی لازم است پشت جبهه بمانیم، بمانیم و یا اگر باید به سمت دشمن حمله کنیم، سرپیچی نکنیم."
 
علی اصغر امینی از امسال می خواهد راوی بشود تا رسالت زینبی اش را انجام دهد. عقیده دارد اگر ارزش ها را نگوید، در قیامت مواخذه می شود. او علاوه بر حضور در جنگ، تحقیقاتی هم در رابطه با آن دوران داشته است.
 
از روزهای اسارتش هم روایت کرد:"در اسارت لب هایمان از خنده نمی افتاد. نگهبان عراقی پشت پنجره می آمد و به بچه ها نگاه می کرد و حسرت می خورد. مسئول ارشد آسایشگاه جلو رفت و با او شروع به صحبت کرد. این عراقی گفته بود: به خدا ما اسیریم و شما آزادید.

در صورتی که ما 60 نفر در آسایشگاه 40 – 30 متری  بودیم. نه سروسی بهداشتی و نه آب بود. غذای مختصری می دادند. درس می خواندیم و عبادت و عیادت از یکدیگر می کردیم.

یک نفر کتک می خورد، همه دورش جمع می شدند و کمکش می کردند تا دردش خوب شود. روزی اسیر جدیدی را به آسایشگاه ما آوردند. او را می زدند و می گفتند باید ستون بازی در بیاوری، یعنی اخبار آسایشگاه را بدهی.

او که بر می گشت بچه ها دورش را می گرفتند. یکی پایش را ماساژ می داد و دیگری گوشش را که سیلی خورده بود، روغن زیتون می زد. یکی شربت می آورد. به ما گفت اگر بدانم انقدر به من محبت می کنید، هر روز می روم و کتک می خورم."
 
«خدا شهید شهسواری را رحمت کند». امینی این را می گوید و ادامه می دهد:"وقتی با او صحبت می کردیم، غش می کرد. علتش را که پرسیدیم گفت: روزی همه زخمی ها و شهدا را با هم خواباندند و خبرنگارهای خارجی را آوردند و گفتند عکس بگیرید که ما چقدر کشته ایم.

من دیدم این جا، جای سکوت نیست. همین که خبرنگارها و فیلمبردارها آمدند و کارشان را شروع کردند با اینکه اسلحه بالای سرم بود بلند شدم گفتم "الموت لصدام"
 
از توی جنازه ها بلند شده بودم و همه فهمیدند این ها زنده اند و به زور خواباندنشان. خبرگزاری فرانسه این را پخش کرد که خیلی هم صدا کرد. ولی آنقدر مرا زدند که غش کردنم به دلیل همان کتک ها است."

این رزمنده دفاع مقدس از بی انصافی بعضی ها، گله می کند. کسانی که می گویند اسرای ما دستشان را بلند کرده اند و اسیر شده اند در صورتی که بچه های اسیر ما، تیر و ترکش خورده بودند.

می گوید: «ما بیشترین وقتمان را به فوتبال و قهرمانان ورزشی می گذاریم در حالی که قهرمانان واقعی بچه های جنگ هستند.»



***

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر