هشدار سینما درباره عدالت الگوریتمی در هنگامه AI
فیلم «مرسی» ساخته تیمور بکمامبتوف، کارگردان نامآشنای قزاقستانی-روسی، قدمی فراتر از مرزهای مرسوم ژانر علمیتخیلی برمیدارد. این اثر نه بر فاجعههای بیرونی مانند جنگ اتمی یا بلایای طبیعی، بلکه بر فروپاشی یک مفهوم درونی و انسانی متمرکز است: عدالت. بکمامبتوف که پیشتر با آثاری مانند «محافظ شب» و «محرمانه پاپاراتزی» شناخته شده، این بار با گرایش به سمت مفاهیم فلسفی-اجتماعی، دنیایی را ترسیم میکند که در آن سیستم قضایی کاملا به دست الگوریتمهایی سپرده شده که تنها یک اصل را میفهمند: کارایی مبتنی بر دادههای عینی. صحنه آغازین فیلم که نمایشگر شهر لسآنجلس در آیندهای نزدیک است، نه با اسکایلاینهای پر از هواپیماهای پرنده، بلکه با شبکههای پیچیده داده و رابطهای کاربری فراگیر به بیننده معرفی میشود، گویی خود شهر به یک رایانه غولآسا تبدیل شده است.
داستان حول محور «کریس ریون» (با بازی کریس پرت)، کارآگاه کهنهکاری میچرخد که پس از به هوش آمدن، همسرش را به قتل رسیده مییابد و تمام شواهد از جمله دادههای زیستسنجی، دوربینهای امنیتی هوشمند و تحلیل الگوی رفتاری، مستقیم او را به عنوان متهم اصلی معرفی میکنند. نقطه اوج تقابل انسان و ماشین زمانی است که پرونده به «سامانه عدالت خودکار» ارجاع داده میشود و «قاضی ماداکس» (با بازی ربکا فرگوسن)، یک موجودیت هوش مصنوعی پیشرفته، حکم میدهد ریون تنها ۹۰ دقیقه فرصت دارد تا برخلاف انبوه دادهها، برائت خود را ثابت کند. این چارچوب زمانی نفسگیر، تنها یک مکانیسم دراماتیک نیست، بلکه نمادی است از سرعت غیرانسانی سیستمهای الگوریتمی که برای تصمیمگیریهای حیاتی، زمان را به واحدهایی قابل محاسبه و فشرده تقلیل میدهند.
فیلم با زیرکی، ضعف این عدالت رباتیزه شده را نه در خطای فنی، که در ناتوانی ذاتی آن از درک «بستر» نشان میدهد. سامانه ماداکس میتواند احتمال گناهکار بودن را بر اساس میلیونها داده محاسبه کند، اما قادر به فهم عواطف انسانی مانند شوک ناشی از فقدان، گسستگی حافظه تحت استرس، یا پیچیدگی روابط عاطفی نیست. اینجاست که فیلم از یک تریلر معمایی فراتر رفته و به یک کاوش فلسفی تبدیل میشود: آیا عدالتی که فاقد ظرفیت برای شفقت و درک کیفیات انسانی است، اساساً میتواند «عادلانه» نامیده شود؟ ریون، با گذشتهای از اعتیاد و مشکلات شخصی، تبدیل به نمونهای کامل از انسانی میشود که در سیستمهای ارزیابی کمیمحور، همواره در معرض قضاوتی ناعادلانه قرار دارد.
از منظر فنی، بکمامبتوف از یک سبک بصری کنترلشده و تقریباً کلستروفوبیک بهره میبرد. نماها غالباً در فضاهای بسته ادارات، سلولها و اتاقهای سرور گرفته شدهاند و حتی فضای بیرونی نیز با نمایش همهجانبه صفحات هولوگرافیک و مانیتورها، حالتی محدودکننده دارد. تدوین ریتمیک فیلم که دائماً بین فلشبکهای پراکنده ریون، صفحات داده در حال پردازش و شمارش معکوس هیجانانگیز زمان در نماهای مختلف قطع میشود، به طور فیزیکی احساس محاصره شدن قهرمان در یک زندان دیجیتال را به بیننده منتقل میکند. عملکرد بازیگران نیز در خدمت این مفهوم است: بازی کمحرارت و آسیبپذیر کریس پرت در تقابل با اجرای سرد، دقیق و عاری از هرگونه لحن عاطفی ربکا فرگوسن در نقش هوش مصنوعی، تقابل دو جهانبینی را ملموس میسازد.
نکته قابل تامل، ارتباط مستقیم فیلم با جریانات فکری معاصر در حوزه اخلاق و هوش مصنوعی است. مفاهیمی مانند «قفس آهنین بوروکراتیک» ماکس وبر یا هشدار فیلسوفانی مانند «نیک بوستروم» درباره هوش مصنوعی سوپرهوشمند، در قالب یک درام پلیسی همهفهم بازتاب یافتهاند. فیلم به وضوح اشاره میکند که بزرگترین خطر، شاید نه طغیان یک هوش مصنوعی شرور، بلکه پذیرش منفعلانه و راحتطلبانه سیستمهایی است که به اسم عینیت و کارایی، «عدم قطعیت» ذاتی فرآیندهای انسانی را حذف میکنند. ضعف اصلی اثر شاید در توسعه ناکافی شخصیتهای فرعی و تکیه گاههایی به برخی کلیشههای ژانری در مواجهه پایانی باشد، اما قدرت ایده مرکزی و اجرای فنی منسجم آن، پیام هشدارآمیزش را با موفقیت به کرسی مینشاند. در نهایت، «مرسی» پرسشی بنیادین را پیش روی مخاطب میگذارد: در مسیر دستیابی به یک جامعه کاملاً کارآمد و عاری از خطای قضاوتی، چه میزان از «انسانیت» خود را حاضریم قربانی کنیم؟
انتهای پیام/


