دل‌نوشته‌ای برای فرشتگان میناب؛ روایت آتسا شاملو از صبحی که هرگز برنگشت

|
۱۴۰۵/۰۱/۱۷
|
۱۹:۳۰:۰۲
| کد خبر: ۲۳۲۷۳۴۳
دل‌نوشته‌ای برای فرشتگان میناب؛ روایت آتسا شاملو از صبحی که هرگز برنگشت
برنا - گروه فرهنگ و هنر؛آتسا شاملو، نویسنده، مدرس دانشگاه و کارشناس مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، در دل‌نوشته‌ای با نگاهی شاعرانه و روایت‌محور، یاد و خاطره کودکان مدرسه «شجره طیبه» میناب را گرامی داشته است.

متن کامل دل‌نوشته آتُسا شاملو، نویسنده، مدرس دانشگاه و کارشناس مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای کودکان مدرسه شجره طیبه میناب به شرح زیر است:

پایان صبح روز نهم خواب بودم. خواب می‌دیدم.

تو راه همیشگی مدرسه بودم. ولی امروز زینب و سمیرا همراهم نبودن.

فقط من بودم تو خیابونی که می‌شناختم و نمی‌شناختم. خیابون خالی بود.

نه ماشین نه آدم، نه حتی، پرواز هواپیمای هفت صبح. شاید تاخیر داره.

این ساعت رو یادمه، چون بابا امروز با همین پرواز از ماموریت برمی‌گرده.

هوا داغ بود، عینهو ظهر‌های تابستون که پاهات روی آسفالت می‌چسبه، عقرب هم حاضر نیست بیاد بیرون چه برسه به آدم.

دستم رو سایه‌بون چشم‌هام کردم ولی خورشید هم نبود. صدای اُما توی گوشم پیچید: «پاشو دیگه مدرسه باید بری». چشم‌هام رو هر چقدر فشار دادم باز نشد. خواب می‌دیدم.

اُما چادرش رو برداشت. چادر تو آسمون چرخ خورد و همه جا سیاهِ سیاه شد.

عینهو ظلمات شب بیست‌وچهارم. نه ستاره‌ای بود و نه ماه. ترسیدم.

عین بچگی‌هام که از آدما خجالت می‌کشیدم خواستم پشت اُما قایم بشم ولی امُا توی سیاهی غیبش زد.

صداش کردم، صدام درنیامد. زور زدم جیغ بکشم تا اُما پیدام کنه. پیدام نکرد. پیداش نکردم. انگار توی حبابی اسیر و سرگردون بودم.

تویِ یه دنیای سیاهِ سیاه خط خطی. خواب می‌دیدم. آسو رو دیدم.

آسو؟! پسر کوچک شاهوخان که تازه از کرمانشاه آمده بودن؟ آسو رفته بود دریا ماهی بگیره ولی برنگشت.

بی‌بی گفت پری‌های دریا بردنش. پس پری‌ها، آسو رو پس دادن.

آسو خندید و گفت: «بیا قایق سواری کنیم». صدای اُما جیغ شد: «پاشو دختر! نمی‌شنوی؟!»

چشم‌هام رو انگار بخیه زدن، مثل وقتی که پیشونیم رو بخیه زدن. بی‌بی جان می‌گفت رفتنت با خودته برگشتت با خدا. بس که شیطونی. هربار یه جات زخم و زیلیه. خواب می‌دیدم.

زینب غایب بود. باید برم خونه‌شون و بگم خانم چی درس داد. باید فردا گل رزی که برای عمو سهراب کاشتم بیارم.

خیلی مهربونه، هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شه، فقط می‌گه خدا خیرتون بده، پیر شید الهی. کاش اسم یکی از روز‌ها رو بگذارن روز «بابای مدرسه». زنگ خورد، بلند و ممتد.

عمو سهراب داد می‌کشید. بعد، صداش دیگه نیامد. صدای اُما هم نیامد.

از پنجره اون تهِ ته، نور یه شمع رو دیدم. چند نفر صدامون میزدن. صدای بابا بود و اُما، صدای بی‌بی جان بود و صدا‌های دیگه... باید برگردم خونه، بابا و اُما حتما نگران منن. خواب می‌دیدم.

دیگه تاریک نیست، راهم راه همیشگی خونه نیست. آسو کنار لنجِ ناخدا عباس ایستاده. ناخدا عباس می‌خنده. می‌گه راه این طرفه دخترم، بیا برسونمت. ناخدا عباس؟! بابا می‌گفت ناخدا عباس شهید شده که! سوار شدم. آسو رفت کنار ناخدا. ناخدا عباس گفت: «سفت بشین بریم». خواب نبودم، خواب ندیدم. صدای گریه بابا و اُما گم شد تو موج دریا.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه