امین پزشکیان در یادداشتی عناون کرد؛

تنها راه، نهاد سازی

|
۱۴۰۵/۰۵/۲۵
|
۱۵:۵۸:۰۵
| کد خبر: ۲۳۷۷۵۵۱
امین پزشکیان
برنا - گروه سیاسی: امین پزشکیان در یادداشتی، ضمن بررسی تاریخ اصلاحات حاکمیتی در ایران اظهار داشت: در تاریخ کشورمان، اصلاحات زمانی مطرح شده که شکاف میان دولت و جامعه عمیق شده، و اعتماد عمومی از بین رفته است. در چنین وضعی، حتی تصمیم درست هم دیگر کار نجات‌بخش انجام نمی‌دهد؛ فقط سقوط را کمی عقب می‌اندازد.

متن یادداشت امین پزشکیان، فعال اجتماعی به این شرح است:

گاهی فکر می‌کنم مسئله ما ایرانی‌ها هرگز کمبود استعداد، فرهنگ یا حتی آرمان نبوده است. تاریخ این سرزمین، اگر چیزی را ثابت کرده باشد، توان بالای تولید انسان‌های باهوش و پرانگیزه است. مشکل جای دیگری است؛ ما در ساختن نهاد‌هایی که زودتر از بحران عمل کنند، شکست خورده‌ایم. همیشه وقتی به فکر اصلاح افتاده‌ایم که دیگر زمان اصلاح گذشته بوده است.

یکی از تلخ‌ترین عادت‌های تاریخی ما همین بوده: تصمیم‌گیریِ دیرهنگام.

اگر به سیر تحولات ایران از اواخر قاجار تا انقلاب نگاه کنیم، الگو تقریباً بدون استثنا تکرار می‌شود. اصلاحات زمانی مطرح شده که شکاف میان دولت و جامعه عمیق شده، و اعتماد عمومی از بین رفته است. در چنین وضعی، حتی تصمیم درست هم دیگر کار نجات‌بخش انجام نمی‌دهد؛ فقط سقوط را کمی عقب می‌اندازد.

در اواخر قاجار، دولت مرکزی نه توان مالی داشت، نه ارتش منسجم، نه بوروکراسی کارآمد. اصلاحات اداری، مالی و آموزشی زمانی آغاز شد که نفوذ قدرت‌های خارجی عملاً استقلال کشور را تهی کرده بود. مشروطه، که می‌توانست نقطه آغاز نهادسازی باشد، در بستری شکل گرفت که نه دولت توان پذیرش آن را داشت و نه جامعه ابزار دفاع از آن را. قانون آمد، اما نهاد‌های حافظ قانون نیامدند. نتیجه، نه گذار به نظم جدید بود و نه حفظ نظم قدیم؛ بلکه نوعی بی‌ثباتی مزمن.

این الگو در دوره رضاشاه به شکل دیگری تکرار شد. دولت متمرکز، نوسازی سریع و اقتدارگرا را پیش برد، اما جامعه از فرآیند تصمیم‌گیری حذف شد. اصلاحات به‌جای آنکه نهادی و مشارکتی باشد، از بالا و شخص‌محور بود. به همین دلیل، وقتی شوک خارجیِ اشغال ایران در ۱۳۲۰ رخ داد، ساختاری که ظاهراً مدرن شده بود، در مدت کوتاهی فرو ریخت. اصلاح دیر آغاز شده بود و بیش از آنکه ریشه‌دار باشد، نمایشی بود.

اگر به دوره پس از ۱۳۲۰ نگاه کنیم، همان‌طور که در «ایران بین دو انقلاب» با دقت نشان داده شده، جامعه ایران به‌سرعت سیاسی شد، اما نهاد‌های سیاسی متناسب با آن رشد نکردند. احزاب یا بیش از حد وابسته به دولت بودند یا بیش از حد ایدئولوژیک. طبقات اجتماعی جدید شکل گرفتند، اما سازوکاری برای نمایندگی پایدار آنها ایجاد نشد. دولت نفتی، به‌جای پاسخ‌گو شدن، مستقل‌تر از جامعه شد و همین استقلال مالی، فاصله دولت و مردم را بیشتر کرد.

در دهه‌های پایانی پهلوی دوم، اصلاحات اقتصادی و اجتماعی زمانی مطرح شد که شکاف دولت و جامعه به اوج رسیده بود. اصلاحات ارضی، گسترش آموزش و شهرنشینی، بدون هم‌زمانی با نهاد‌های سیاسیِ پاسخ‌گو پیش رفت. نتیجه، جامعه‌ای بود مدرن‌تر، اما بی‌اعتمادتر. وقتی اصلاحات دیر می‌آیند، دیگر به‌عنوان فرصت دیده نمی‌شوند؛ به‌عنوان ترفند دیده می‌شوند. اعتماد که از بین برود، حتی سیاست درست هم شنیده نمی‌شود.

در تجربه ملی‌شدن نفت هم، ما پیش از آنکه قواعد بازی قدرت جهانی و توازن نیرو‌های داخلی را تثبیت کرده باشیم، وارد یک تقابل بزرگ شدیم. نه دولت پشتوانه نهادی کافی داشت، نه جامعه به‌طور سازمان‌یافته درگیر شده بود. نتیجه، نه استقلال پایدار بود و نه توسعه؛ بلکه یک شکست سیاسی که سال‌ها اثرش باقی ماند.

اگر بخواهیم این تاریخ را خلاصه کنیم، به یک نتیجه ساده می‌رسیم: بحران‌ها ما را تغییر نداده‌اند، بلکه برهنه‌مان کرده‌اند. هر بار که بحران آمده، ضعف نهادها، شخصی‌بودن تصمیم‌ها و واکنشی‌بودن سیاست‌ها آشکار شده است. این دقیقاً همان جایی است که ایده‌ای آشنا، بی‌آنکه نامش را ببریم، خود را نشان می‌دهد: کشور‌ها نه به‌خاطر کمبود منابع، بلکه به‌خاطر ضعف نهاد‌های فراگیر و قابل پیش‌بینی شکست می‌خورند.

ما اغلب اصلاح را آن‌قدر عقب انداخته‌ایم که بحران ناگزیر شده، و وقتی بحران رسیده، میان دو سر طیف نوسان کرده‌ایم: تسلیم یا افراط. در چنین فضایی، عقلانیت جایی برای ماندن ندارد. جامعه‌ای که مدام در وضعیت اضطرار زندگی می‌کند، نه فرصت یادگیری دارد و نه توان انباشت تجربه.

فرسایش اخلاق جمعی نیز از همین‌جا آغاز می‌شود. نه به‌خاطر بدشدن مردم، بلکه به‌خاطر زیستن طولانی‌مدت در بی‌ثباتی. وقتی قواعد بازی مدام عوض می‌شود، بی‌اعتمادی عقلانی می‌شود. هر کس به فکر نجات فردی می‌افتد، حتی اگر هزینه‌اش تشدید بحران جمعی باشد.

ما سال‌هاست میان استقلال و رفاه سرگردان مانده‌ایم، بی‌آنکه یاد بگیریم این دو را از مسیر نهادسازی به هم وصل کنیم. گاهی یکی را قربانی دیگری کرده‌ایم و گاهی هر دو را با هم از دست داده‌ایم. تاریخ ما نشان می‌دهد مشکل اصلی نه انتخاب، بلکه زمان و شیوه انتخاب بوده است.

با این همه، هنوز نمی‌توان گفت بازی تمام شده است. ملت‌هایی که واقعاً شکست خورده‌اند، دیگر به گذشته نگاه نمی‌کنند تا بفهمند کجا دیر تصمیم گرفتند. اینکه این پرسش هنوز زنده است، یعنی امکان تغییر وجود دارد؛ اما نه با جهش‌های هیجانی و نه با شروع‌های پرهیجان.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر