شمس چه تأثیری بر زندگی و اندیشه مولانا گذاشت؟

|
۱۴۰۵/۰۷/۰۸
|
۲۰:۱۳:۲۸
| کد خبر: ۲۳۹۶۰۰۳
مولانا و شمس
برنا - گروه فرهنگی؛ مصطفی ملکیان در نشست «دیدار شمس و مولانا» با طرح این پرسش‌ها که چه شد که مولانا شیفته شمس شد آن هم با یک ملاقات ساده در ملأعام؟ و دیگری اینکه شمس چه چیز‌هایی به مولانا آموخت که مولانا پیش از آن نمی‌دانست؟ سخنرانی کرد.

اکبر ایرانی - مدیرعامل مؤسسه میراث مکتوب - در مراسم بزرگداشت روز مولانا با عنوان «دیدار شمس و مولانا» که چهارشنبه، هشتم مهر در باغ موزه نگارستان برگزار شد، با اشاره به نامگذاری هفتم مهرماه به نام شمس تبریزی و هشتم مهرماه به نام مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، گفت: این روز‌ها به دو شیفته و شیدا و دو متفکر بزرگ‌تمدن‌ساز فرهنگ ایران اختصاص دارد. 

او در ادامه با بیان اینکه «سال‌ها باید بگذرد که یکی را نگاه دوستی افتاد» اظهار کرد: در نگاه شمس، دوستی صرفاً همنشینی و معاشرت نیست، دیدار دو انسان می‌تواند اتفاقی در سرنوشت هر دو باشد؛ دیداری که آدمی را از تنهایی خویش بیرون می‌آورد و امکان تازه‌ای برای دیدن و فهمیدن پدید می‌آورد. از همین روست که شمس و مولانا را نمی‌توان تنها با یک رابطه استاد و شاگردی، پیر و مریدی یا دو عالم و دو صوفی توضیح داد. آنچه در این میان رخ داد، پیش از هر چیز دیدار دو انسان و پدید آمدن یک دوستی بود.

او خاطرنشان کرد: شاید بتوان گفت یکی از راز‌های ماندگاری دوستی شمس و مولانا این بود که هر یک دیگری را به دیدن افقی تازه فراخواند. شمس، مولانا را همان‌گونه که پیش از دیدار باقی نگذاشت و مولانا نیز شمس را در جهان خاموش نکرد. برعکس، این دوستی هر دو را در آینه دیگری آشکارتر کرد. بخش بزرگی از آنچه امروز از شمس می‌شناسیم، در نسبت او با مولانا برای ما معنا پیدا می‌کند و بخش بزرگی از آنچه در ذهن و زبان فرهنگ ایرانی و جهانی مانده است، با آن دیدار و آن دوستی پیوند دارد. 

ایرانی یادآور شد: گاهی یک دیدار، یک دوستی یا یک گفت‌و‌گو چنان اثری بر جای می‌گذارد که قرن‌ها بعد همچنان از آن سخن گفته می‌شود، داستان شمس و مولانا یکی از روشن‌ترین نمونه‌های چنین پیوند فرخنده‌ای است. 

توفیق سبحانی - مولوی‌پژوه و مصحح - نیز در سخنانی با بیان اینکه این نشست‌ها باید در فواصل کوتاه و با شرح بخش‌ها و بیت‌ها همراه باشد و با خوانش بیت «مثنوی او چو قرآن مدل / هادی بعضی و بعضی را مزل» گفت: مثنوی برای برخی هدایت‌گر و برای برخی گمراه‌کننده است. دیروز بخشی از مثنوی را برای همسرم می‌خواندم، گفت چندان هم مهم نیست، اما زمانی که آن را خرد خرد کردم، گفت عالی است. خواندن مثنوی آسان نیست و باید آن را با دقت خواند.

او در ادامه بخشی از فیه‌ما فیه را خواند و تأکید کرد: نثر مولوی از شعرش راحت‌تر نیست و برای خواندن آن باید همراه خود لغتنامه داشته باشید یا از کتاب‌های کسانی، چون مرحوم فروزانفر کمک بگیرید.
در بخش دیگر این نشست مصطفی ملکیان - استاد فلسفه و مولوی‌پژوه - با بیان اینکه دیدار دو بزرگ در طول تاریخ بسیار رخ داده است؛ هم در عالم فلسفه، هم عرفان، هم فرزانگی، هم در میان قدیسان و بنیان‌گذاران ادیان و هم در حوزه علوم تجربی، اعم از علوم طبیعی و انسانی و این ملاقات‌ها گاه دگرگونی‌هایی را در طرفین ایجاد کرده، اظهار کرد: یکی از مهم‌ترین ملاقات‌هایی که در تاریخ فرهنگ بشری رخ داده، ملاقات مولانا و شمس است. درباره این ملاقات، همیشه دو سؤال در ذهن من بوده و در کتاب‌های مربوط به این موضوع به دنبال پاسخ آنها بوده‌ام یکی اینکه چه شد که مولانا مجذوب، مسحور، عاشق و شیفته شمس شد، آن هم با یک ملاقات ساده در ملأعام؟ و دیگری اینکه شمس چه چیز‌هایی به مولانا آموخت که مولانا پیش از آن نمی‌دانست؟

ملکیان در ادامه گفت: در روایت مشهور این دیدار آمده است که شمس در بازار از مولانا سؤالی پرسید؛ اینکه مقام پیامبر اسلام بالاتر است یا مقام بایزید بسطامی؟ مولانا پاسخ داد که پیامبر اسلام بزرگ‌تر است. شمس در برابر این پاسخ پرسید که چگونه پیامبر می‌گوید «ما عرفناک حق معرفتک» و از سوی دیگر، بایزید می‌گوید «سبحانی، ما اعظم شأنی». گفته می‌شود مولانا در برابر این پرسش متحیر شد، از مرکب پیاده شد و در پی شمس رفت. درباره جزئیات این داستان میان مورخان و پژوهشگران عرفان اختلاف‌هایی وجود دارد، اما پرسش اصلی من چیز دیگری است: چرا یک انسان باید با شنیدن یک سؤال، ناگهان عاشق و شیفته پرسش‌کننده شود؟

او افزود: اینکه شمس سؤال مهمی از مولانا پرسیده و مولانا در پاسخ به آن دچار حیرت شده، به‌تنهایی نمی‌تواند توضیح دهد که چرا مولانا ناگهان شیفته این مرد شد. در زندگی هر یک از ما، در هر حوزه‌ای از معرفت که فعالیت می‌کنیم، ممکن است شاگرد یا دانشجویی سؤالی از ما بپرسد که پاسخ آن را ندانیم؛ یا حتی سؤالی بپرسد که تصور کنیم پاسخ آن را می‌دانیم، اما هنگام پاسخ دادن متوجه شویم که اشتباه کرده‌ایم. با این حال، چنین اتفاقی لزوماً موجب نمی‌شود عاشق و شیفته پرسش‌کننده شویم.

ملکیان سپس درباره سؤال دوم خود، توضیح داد: مولانا در فقه، اصول، کلام، شرح حدیث و تفسیر قرآن تقریباً در همه علوم متعارف زمان خود استاد بود. چیزی در حوزه فرهنگ اسلامی نبود که به گوش او نخورده باشد. حتی آثار عارفان پیش از خود را نیز بار‌ها مطالعه کرده بود. بنابراین، از نظر اصطلاحات عرفانی و مطالبی که در کتاب‌ها، سخنرانی‌ها و درس‌ها مطرح می‌شد، با عوالم عرفانی ناآشنا نبود. این حال، ظاهراً شمس چیزی یا چیز‌هایی به مولانا آموخت که او را یک‌باره دگرگون کرد. سؤال این است که آن امر تازه و آن طریقی که مولانا به آن نیاز داشت چه بود؟ چیزی که او را از پدرش، عطار و حتی دیگر عارفان متمایز کرد و باعث شد در عرصه عرفان از بسیاری از آنان فراتر رود؟ در آثار مولاناپژوهان و شمس‌پژوهان، چه در جهان اسلام و چه در غرب، پاسخ روشنی به این دو پرسش ندیده‌ام.

او سپس پاسخ خود را به این دو پرسش با اشاره به دیدگاه افلاطون درباره خواسته‌های بنیادین انسان، این‌گونه توضیح داد: افلاطون معتقد بود ما انسان‌ها، چه بدانیم و چه ندانیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم و چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، در زندگی بیش از هر چیز به دنبال سه امر هستیم: دانایی، زیبایی و نیکی. اگر من به دنبال چیزی می‌روم، آن چیز یا مستقیماً یا با یک یا چند واسطه مرا به دانایی، زیبایی یا نیکی می‌رساند.

ملکیان ادامه داد: افلاطون معتقد بود در درون انسان، سه ساحت وجود دارد که هر کدام طالب یکی از این سه امر هستند؛ یک ساحت، ساحت معرفتی است که عاشق حقیقت است و تا به حقیقت نرسد، آرام نمی‌گیرد. در هر موضوع و مسئله‌ای، انسان حقیقت را می‌خواهد؛ نه خطا، توهم، اوهام و خیال باطل را. ساحت دوم، ساحت احساسات و هیجانات است که مجموعه عواطف ما را دربرمی‌گیرد و به دنبال زیبایی است. ساحت سوم نیز به اهداف مشترک، آرمان‌ها، آرزوها، ارزش‌ها و هنجار‌های ما مربوط می‌شود و اراده انسان در پی نیکی است. وقتی در هر یک از این سه ساحت به یکی از مصادیق مورد جست‌وجوی خود می‌رسیم، به قرار می‌رسد.

او در ادامه با اشاره به آنچه روان‌شناسان عشق و روان‌شناسان عرفان بر میراث افلاطون افزوده‌اند، گفت: این پژوهشگران به مفهوم دیگری نیز توجه کرده‌اند و آن «شهود» است. واژه شهود به چند معنا به کار می‌رود. یکی از آنها کشف و شهود عارفانه در تجربه عرفانی است که محل بحث من نیست. معنای دیگری نیز در فلسفه دارد؛ یعنی گاهی گزاره‌ای چنان برای ذهن بدیهی است که هرچه به ذهن فشار می‌آوریم، نمی‌توانیم به نادرستی آن اعتراف کنیم. معنای دیگری از شهود نیز وجود دارد؛ اینکه گاهی کسی سخنی می‌گوید و ما هیچ دلیل و مدرکی نداریم، اما احساس می‌کنیم راست می‌گوید یا دروغ می‌گوید. این احساس بدون دلیل روشن را نیز روان‌شناسان شهود می‌نامند. نیروی شهود در کودکان نسبت به بزرگسالان بیشتر است و هرچه انسان بزرگسال‌تر می‌شود، این نیروی شهودی در او ضعیف‌تر می‌شود و شهود در نان بیشتر از مردان است.

 ملکیان سپس بیان کرد: حالا در کنار دیدگاه افلاطون درباره خواسته‌های بنیادین انسان (زیبایی، نیکی و دانایی) کسی توانسته شهود کودکانهٔ خودش را حفظ کند. می‌گویند اگر این شهود را حفظ کنیم و با کسی مواجه شویم، نیکی و نانیکی او را می‌بینیم، و به همین ترتیب دانایی و نادانی، و به همین ترتیب زیبایی و زشتی را. مثل ملاقات شمس و مولانا. مولانا شخصی است که شهودش را حفظ کرده و به تعبیر پیامبر اسلام، هنوز فراست مؤمنانهٔ خودش را دارد و با نور خدا می‌بیند. او در شمس یا خیلی چیز‌ها می‌بیند، وقتی با شهود خودش این حقیقت را می‌بیند. ما آن شهود را نداریم. اگر این شهود را حفظ کنیم، می‌توانیم در میان انسان‌ها خیر را زود از شر تشخیص بدهیم، حقیقت را زود از کذب تشخیص بدهیم، و به همین ترتیب زیبایی را از زشتی تشخیص بدهیم.

این استاد دانشگاه با اشاره به پرسش دوم یعنی مولانا چه چیز جدیدی از شمس آموخت؟ وقتی مقالات شمس را با پنج اثر مولانا مقایسه می‌کنید، می‌بینیم که در مسائل مختلف، اختلاف‌نظر‌های فراوانی میان این دو وجود دارد. با این حال، در چهار نکته می‌توان ارتباط مشخصی میان مقالات شمس و آثار مولانا مشاهده کرد. اولین نکته‌ای که دیدم این است که شمس به مولانا آموخت که به بود‌ها بپردازد؛ به جهان بود‌ها نه نمودها. ما چنان شیفتهٔ این نمود‌ها شده‌ایم که صاحب بود را نمی‌بینیم. 

او افزود: دل خوش داشتن به چیز‌هایی داریم نه به آنچه از دیگران به ما رسیده نکته دوم است. من فقط مالک چیز‌هایی هستم دارم نه چیز‌هایی که فعلا اجازه داده‌اند از آن استفاده کنم. ما اکثراً به چیز‌های عاریتی که به ما داده‌اند، دل‌خوش می‌کنیم، نه به چیزی که در خودمان هست.

او خاطرنشان کرد: نکتهٔ سوم این است که اگر عاشق کل جهان شدید، عشق به جاست. اگر یک سر سوزن کمتر از کل جهان را عاشق شدید، عشق نابجاست. عشق اگر به کل هستی تعلق بگیرد، درست است؛ اما اگر ناخنی از کل هستی کم کردی و به بقیهٔ هستی عاشق شدی، عشقت نابجاست. چون کل هستی است که دارای علم مطلق و قدرت مطلقه و خیرخواهی علی‌الاطلاق است. اگر کمتر از کل، حتی به اندازهٔ یک سر سوزن را دوست داشته باشید، بت‌پرستی هستید، چون کل فقط خداست. 

او ادامه داد: چهارمین نکته‌ای که شمس به مولانا تفهیم کرد درباره رایگان‌بخشی جهان است؛ هر نعمتی داری، رایگان به تو داده‌اند. به پای خودت به حساب خودت نگذار. اگر به پای خودت نوشتی و به حساب خودت گذاشتی، یک بار از آدمیت گفتی. هر نکتهٔ ارزشمند، نعمتی که داری، رایگان به تو داده‌اند، بدون استحقاق. 

در ادامه پیام ویدئویی فیض محمود از ازبکستان برای حاضران پخش شد و اعلام شد بقیه سخنرانی‌ها در صفحات مجازی میراث مکتوب قرار داده خواهد شد.
در پایان از توفیق سبحانی تجلیل به عمل آمد.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه