تحویل سال در نزدیکی های خاک عراق
نام خاطره اش را مردم یاری و استفاده از مردم برای امور دفاعی گذاشته بود.
شهرام نوروزانی تعریف می کند:"سال 1367 در منطقه سردشت در جایی به نام ملاشیخ فرمانده یک آتش بار توپخانه بودم. علاوه بر درگیری با نیروهای عراقی، در داخل کشور هم با ضد انقلاب ها درگیر بودیم.
یگان ما در کوه های اطراف سردشت و تمام مسیرها و جاده هامان خاکی بود. ضد انقلاب ها مرتب در این جاده مین گذاری می کردند؛ مجبور بودیم هر روز صبح، مسیر یگان را تا جاده اصلی مورد بررسی قرار بدهیم که گاهی در این مسیر تلفات هم می دادیم. مین منفجر می شد و مسئول مهندسی از بین می رفت.
تا اینکه اتفاقی افتاد و به کاهش این گونه خسارات کمک کرد. ماجرا از این قرار است که شبی در یگان بودیم. نگهبان پایگاه به من اطلاع داد یک خانم کُرد با یک بچه و پیرمرد جلوی در یگان آمده اند و تقاضای کمک دارند.
از سر گروه واحد خواستم که برود ببیند موضوع چیست. او گفت که ظاهرا بچه آسیب دیده و نیاز به کمک دارند.
آب جوش روی پای بچه ریخته بود و به شدت گریه می کرد. از مسئول بهداری خواستم التهاب بچه را کم کند. بعد از معاینه گفت تجهیزاتمان کامل نیست و اینجا نمی توانیم برایش کاری کنیم. باید همین امشب به بیمارستان شهر منتقل شود.
منطقه سردشت از ابتدای خاموشی بعدازظهر تا صبح، آلوده به مین بود و با تردد خودرو یا حرکت ما از پایگاه، ممکن بود به کمین ضد انقلاب ها بیفتیم و تلفاتمان زیاد شود.
به هر ترتیب توکل به خدا کردیم و با قبول خطر، بچه، مادر و پدربزرگ را با آمبولانس راهی شهر کردیم. مسئول بهداری هم داوطلبانه همراه آنها رفت.
بهشان سپردم که بعد از اتمام کارتان شب را همان جا بمانید تا در حال برگشت دچار کمین نشوید.
آمبولانس بدون مشکل خاصی به بیمارستان رسید و بچه را بستری کردند. ما هم صبح فردا، مسیر را پاک روبی کردیم و آمبولانس برگشت.
چند روزی گذشت. پیرمرد روستایی سراغ ما آمد و اطلاع داد به زودی یک گروه ضد انقلاب از این جا رد می شوند و مسیر را مین گذاری می کنند.
کمک ما به آن خانواده کُرد بینمان همبستگی ایجاد کرد و باعث شد عملیات در آن منطقه برایمان سهل شود.
نوروزانی، 44 ساله است و از سال 81 تا به الان در مناطق عملیاتی، همراه با کاروان های راهیان نور، روایتگری می کند.
یکی از خاطرات راوی بودنش را برایمان گفت:"نزدیک سال تحویل 87 بود. ما در منطقه شلمچه بودیم. خیلی از خانواده ها سفره هفت سین آورده و در خاک شلمچه چیده بودند.
زن و مرد جوانی نزدیک سیم خاردارهای شلمچه، توجهم را به خودشان جلب کردند. دیدم خانم گاهی اوقات به سمت سیم خاردارها می رود و باز سر سفره بر می گردد.
جلو رفتم و از مرد پرسیدم که این خانم خواهر شماست؟ گفت همسرم است. گفتم دلیل خاصی برای حضور در شلمچه به وقت سال تحویل داشتید؟ جواب داد: همسر من فرزند شهید است.
پدرش در عملیات کربلای 5، در همین منطقه شلمچه در خاک عراق به شهادت رسیده و متأسفانه پیکرش پیدا نشده است. ایشان از من خواستند امسال که اولین سال تحویل در زمان ازدواج مان است را به همان منطقه ای برویم که پیکر مطهر پدرش مفقود شده است.
این خاطره برایم عجیب بود. اینکه هر کس گم کرده ای دارد و به نحوی خودش را با این منطقه پیوند می زند.»
***