یادداشت‌های یک آدم‌در این شهر‌شلوغ؛

لحظه های جانسوز زندگی

|
۱۳۸۹/۱۲/۱۰
|
۱۲:۳۰:۰۰
| کد خبر: ۲۴۴۵۴
لحظه های جانسوز زندگی
بعضی اتفاقات فی نفسه خوشند و خوشایند، گرچه آمیخته به ناخوشی ها.
باشگاه جوانی برنا/

بعضی اتفاقات فی نفسه خوشند و خوشایند، گرچه آمیخته به ناخوشی ها. از ۲۸ صفر طعم یک چنین اتفاقی مرا دوخته به بستر. ازین بستری شدن های خانگی که روزمره ات یک پتو و متکاست و تکیه به شوفاژ زیر پنجره پذیرایی و جانی که هربار به حلقوم نزدیک می شود و یک ست سرم و آنژیوکت و ... !

توی همه این روزها لحظه هایی بوده که فقط یا لیتنی مت قبل هذا را تکرار کردم و هرچه گشتم دورو برم این شیارهای داغ شوفاژ قرابتی با جزع نخله نداشته و نه تنهایی ام با غربت صاحب کلام، ولی لحظه هایی که یک زن، مرگ را چند قدمی ِ خودِ مستاصلش می بیند، شاید حضور اطرافیان توفیری نداشته باشد! این اولین بار نبود، ده سال پیش همین حوالی زمستانی، روزهایی بود نه به این شدت سخت!

می شد همین تجربه را به طعم بعضی لحظه های خاص آن چنان نوشت که فقط رد یک معنویت خوشایند/ناخوشایند برای خواننده بماند ولی وبلاگ نویسی از جنس من ترجیحش زاویه های دیگر است! این دوره مزایایی هم داشته، مزایایی که برای دیدنش خودم را مشمول توانایی ویژه می دانم! (آیکون یک مریض پرمدعا)

اول این که یک دوره عملی معده شناسی بود برای کسی که از زیست شناسی همان قدر می داند که یک پلانکتون اولیه از عصر فناوری اطلاعات، فکرش را هم که می کنم هیچ چیز نمی توانست یک متنفر از اطلاعات زیستی را وادار کند تا این حد با انواع ترشحات معده و رنگ و طعمشان (گلاب به روتون) آشنا شود و بفهمد خوردن هر نوع و هر میزان از انواع اطعمه و اشربه بدون بو می تواند منجر به چه نوع اتفاقاتی در کدام طبقات جهاز هاضمه شود! به مدد اینترنت و انواع پزشکان اطلاعات تئوریک دیگری هم نصیبمان شد که آخریش هم مربوط به خونریزی معده بود.

تکرار یک کمدی تراژیک صبحگاهی، وقتی بعد از شنیدن صدای موبایل کوک شده جناب همسر، ایشان را در تکاپوی بیدار کردن دختر، گذاشتن نهارش و گاهی پیدا کردن یک سوزن در انبار اتاق دخترکی که از به بستر افتادن مادرش حداکثر انتالپی و بی نظمی را ایجاد کرده، تذکرهای مدام برای آمدن سرویس و همزمان حاضر شدن خودشان و جمع و جور کردن های بدو بدو.

تصویر یک مرد در نقش های دیگری که باید به جای همسرش ایفا کند: جارو کردن غذاهای مانده و میوه های نیمه خراب یخچال! تصمیم گرفتن برای این که شام کدام غذای مانده گرم شود یکی کردن آشغالها، مدیریت خرید، مسائل مربوط به رفت و /امد فاطمه به استخر و تمرینات برای مسابقه استان، زدن ماشین لباس شویی و پهن کردن لباس ها و ... بالحاظ کردن تفاوت کار آقایان و خانم ها، وقتی مردی لباس شویی را بزند امکان تولید لباس هایی با رنگ مرکب و جدید یا خراب شدن کش ها و ... و در پهن کردن آن ها تولید لباس هایی با حداکثر چروک قابل توجه است.

کلافگی برای پیداکردن وسایلی که هرکدام توسط خواهرخانم، مادر خانم، کمک کار و ... جایی گذاشته شده!

مدیریت تکالیف فاطمه برای خود من معضلی است به خصوص روزهایی که از تمرین برگشته، چه رسد برای پدری که از مدرسه و هرچه مربوط به آن بی خبر است!

جواب دادن به تلفن های جور واجور برای مردی متنفر از مکالمه تلفنی با جواب تلخ و تکراری: "حالش همون جوره، ... نمی تونه حرف بزنه".

گاهی فکر می کردم آیا هیچ راهی نبود برای این که ایشان کمی از دست تنهایی های مرا درک کنند؟! و با بدجنسی هرچه تمام تر جواب می دادم: نبود لابد. ولی دیدن او در این تکاپو و تلاش، آن هم مردی که قبل از ۷ از خانه می رود و بعد از ۸ یا ۹ برمی گردد با همه فشار محیط کاری، سوای بخش های دل خنک کن ماجرا، واقعا جانسوز است.



*به نقل از وبلاگ مسیر

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر