دندان های مصنوعی
مجموعه خاطرات طنز دفاع مقدس به روایت محسن صالحی حاجی آبادی که در ابتدای این مجموعه آمده است:"بیشترشان چهارده، پانزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر، بهشان می گفتند: سنگرسازانِ بی سنگر، معروف بودند به جغله های جهاد.
انگار، جبهه خونه خالشون بود. نه از ترکش می ترسیدند، نه از تیر. اما از خدا خیلی حساب می بردند. خدا رحمتشون کنه، بیشترشون شهید شدند. مثل فرماندشون محمد علی قیصری. اجر نماز شبشون با خدا و لبخندِ بازی های ساده و طنزشون مالِ شما»
«شلمچه بودیم!
بس که آتیش سنگین شد، دیگه نمی تونستیم خاکریز بزنیم. حاجی گفت: «بلدوزها رو خاموش کنید؛ بذارید داخل سنگرها تا بریم مقر». هوا داغ بود و ترکش، کُلمنِ آبو سوراخ کرده بود.
تشنه و خسته و کوفته، سوار آمبولانس شدیم و دویدیم طرفِ یخچال. یخچال نبود. گلوله خمپاره صاف روش خورده بود و برده بودش تو هوا. دویدیم داخل سنگر. سنگر، تاریک بود؛ فقط یه فانوسِ کم نور، آخرِ سنگر می سوخت.
دنبال آب می گشتیم که پیرمرادی داد زد: «پیدا کردم!». و بعد پارچ آبی رو برداشت. تکونش داد. انگار یخی داخلش باشه، صدای تَلق تَلق کرد. گفت: «آخ جون!». و بعد آبو سرازیرِ گلوش کرد.
می خورد که حاج مسلم -پیرمرد مقر- از زیر پتو چیزی گفت. کسی به حرفش گوش نداد. مرتضی پارچو کشید و چند قُلُپ خورد. به ردیف، همه چند قُلُپ آب خوردیم.
خلیلیان آخری بود. تَهِ آبو سَر کشید. پارچو تکون داد و گفت: «این که یخ نیست. این چیه؟» حاج مسلم آشپز، سرشو از زیر پتو بیرون کرد و گفت: «من که گفتم اینا دندونای مصنوعی منه! یخ نیست؛ اما کسی گوش نکرد. منم گفتم گناه دارن، بذار بخورن!»
هنوز حرفش تمام نشده بود که همه با هم داد زدیم: «وای!؟» و از سنگر دویدیم بیرون. هر کس یه گوشه، سرشو پایین گرفته بود تا آب ها رو برگردونه! که احمد داد زد: «مگه چیه! چیز بدی نبود! آب دندونه! اونم از نوعِ حاج مسلِمش! مثل آبنباتِ. اصلا فکر کنید آبِ انجیر خورده اید.»
***