حاجی فیروزه، بی سواده، جیب هاش خالیه
سن و سالشان پشت چهره سیاهشان قابل تشخیص نیست. یکی کوتاه قد و لاغر و یکی بلند و کمی چاق. سعید، همان مرد کوتاه قد تنبک می زند و می خواند و محسن حرکات موزون انجام می دهد.
چراغ که قرمز می شود و ماشین ها پشت سر هم صف می کشند؛ کارشان را شروع می کنند.
لباس هایشان شبیه حاجی فیروز نیست و به قول خودشان بیشتر شبیه بابانوئل است اما به رسم سنت ایرانی ها در شب عید، کارهای حاجی فیروز را انجام می دهند.
استقبال مردم بد نبود. شاید در هر چراغ قرمز با مدت زمان حدود یک دقیقه، حداقل 2هزار تومان در می آوردند. محسن و سعید شب اولشان بود. امید داشتند کارشان بگیرد و شب عیدی دست پُر با خانواده هایشان سر سفره هفت سین بنشینند.
اهل شمال بودند. رویشان نمی شد در شهر خودشان بمانند و حاجی فیروز بشوند. آن جا خجالت می کشند. تهران بزرگ است و آشنایی ندارند. راحت تر می توانند بخوانند: "حاجی فیروزه، شب نوروزه، سالی یه روزه، جیب ها خالیه..."
سعید حرفی زد که از تعجب دهانم باز ماند. او اصلا سواد خواندن و نوشتن نداشت! با اینکه نوزده ساله بود تا سه ماه دیگر فرزندش به دنیا می آمد.
محسن هم متاهل بود اما تا کلاس پنجم درس خوانده بود. نسبت به سعید حوصله کمتری برای مصاحبه نشان می داد. در تهران خانه گرفته بودند تا در شب عید کاری کرده باشند.
تابستانها هم در تهران دست فروشی می کردند. از سعید پرسیدم برای همسرت سخت نیست؟ جواب داد: "نه! تحمل می کند." در شمال زمین نداشتند و به قول خودشان اگر زمینی در کار بود که اینجا نبودند.
باران شروع به باریدن کرد. سعی می کردم در پس رنگ سیاهی که به صورتشان زده بودند، حالت چهره شان را در زمانی که حاجی فیروز نیستند، تشخیص بدهم.
می گویم حرف آخر؟ محسن که برای رفتن عجله دارد می گوید: "هیچی! حرف آخر اینکه اگر اینجا نایستاده بودیم 5-6 هزار تومان کاسب بودیم!" هردویشان می خندند و می روند.
صحنه تکرار می شود. سعید می زند و می خواند، محسن حرکات موزون انجام میدهد. باران می بارد. ماشین ها از ترافیک حاجی فیروزها بوق می زنند.
***