گفت‌وگو با راوی جوان کاروان‌های راهیان نور؛

شبی در دوکوهه که بوی خداحافظی می داد

|
۱۳۸۹/۱۲/۱۵
|
۱۲:۱۳:۰۰
| کد خبر: ۲۵۸۳۵
شبی در دوکوهه که بوی خداحافظی می داد
دانشجویی آمده بود جنوب. آمده بود تا آثار دیدنی خوزستان را ببیند. وارد مناطق که شد گفت خدایا غلط کردم، اشتباه کردم.
باشگاه جوانی برنا/

رضا عمویی 32 سال دارد. 5 سالی است که با نقل قول از فرماندهان جنگ و مطالعه دوران دفاع مقدس، روایت ایثار می کند.

از گفتن درباره عملیات کربلای 5، لذت می برد و بیشترین روایتش از عملیات والفجر 8 است.

روایتگری را همچون یک رسالت بر دوشش حس می کند. می گوید: "کسانی که به مناطق عملیاتی می آیند غربت بچه ها را احساس می کنند.

دانشجویی آمده بود جنوب. آمده بود تا آثار دیدنی خوزستان را ببیند. وارد مناطق که شد گفت خدایا غلط کردم، اشتباه کردم. می گفت می خواهم همه چیز را فراموش کنم و آدم دیگری بشوم."

رضا عمویی از مادر شهید چهاردَری هم تعریف کرد. مادری که روز تولد پسرش، برای بچه هایی که آمده بودند بستنی خرید.

به اعتقاد او، بعضی ها را خود شهدا می خرند. یادش آمد روزی در پادگان دوکوهه بود. صدای عزاداری عده ای نظرش را جلب کرد. انگار تعداد خیلی زیادی در حسینیه حاج همت گریه می کردند.

رفت جلو دید 15-10 نفر بیشتر نیستند. به حالشان غبطه خورد که چرا ما نمی توانیم مثل اینها باشیم.

فردای آن شب با خبر می شود اتوبوس دانشجوهای خراسان با یک تانکر بنزین برخورد کرده و بچه ها سوخته و قابل تشخیص نبودند. متوجه می شود همان هایی بوده اند که آن شب در حسینیه حاج همت، حال و هوای دیگری داشتند.

این راوی جوان، از عملیاتی در اروند رود روایتی کرد: "بچه ها برای گذر از آب، با طنابی به یکدیگر وصل شدند. به عده ای طناب نرسید و با سیم تلفن دست هایشان را به هم بستند و پشت سر هم راه افتادند.

بعد از عملیات دیدیم سیم تلفن دست هایشان را بریده و به استخوان رسیده است.

در همین عملیات دو برادر در گردان خط شکن بودند. خمپاره ای در آب خورد و یکی از برادرها را موج گرفت. به خاطر سروصدایی که می کرد امکان داشت عملیات لو برود. برادر کوچک طناب را باز می کند و او را به آب می سپارد."

رضا عمویی، ولایت پذیری را دلیل دفاع رزمنده ها دانست و گفت درست نیست بگوییم جنگ. ما دفاع کردیم."




***

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر