گفتوگوی برنا با حمید داوود آبادی/ ۳ و پایانی
دغدغه امروز غرب جامعه علمی ایران است نه جوانان حزبالهی
نویسنده ˝از معراج برگشتگان˝ گفت: امروز جنگ ما جنگ علمی است. دشمن دیگر به دنبال این نیست که جوان حزبالهی تربیت نشود. جلوی جوان ما را میگیرند که مباحث علمی را دنبال نکند.
"حمید داوودآبادی" متولد 1344 تهران، در سنین نوجوانی (13 سالگی) از نزدیک شاهد صحنههای فراموشناشدنی حضور ملت مسلمان ایران در تظاهرات و راهپیماییهای سال 1357 بود. آنچه در کتاب "از معراج برگشتگان" بیش از هر چیز دیگر نمود دارد، نه صحنههای فجیع و شکننده جنگ و نبرد بیامان، که دوستیها، رفاقتها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی افراد در اوج گیرودار جنگ با یکدیگر است. کتاب "یاد یاران" اولین کتاب خاطرات او بود که در 130 صفحه نوشته شده است. این کتاب با استقبال مقام معظم رهبری روبهرو شد که ایشان یک صفحه بر آن تقریظ نوشتند. کتاب "از معراج برگشتگان" در 935 صفحه در قطع وزیری با قیمت 12000 تومان، از سوی "مؤسسه فرهنگی عماد" در 2000 نسخه منتشر شده است.
به این بهانه گفتوگوی تفصیلی برنا با وی را میخوانید:
- حوادث و اتفاقات کتاب را چطور منعکس کردید؟ براساس شنیدهها بود یا مستند؟
همهی آنچه که من با چشم خودم دیده بودم نوشتهام. در دو سه مورد، که از زبان کسی چیزی شنیده بودم با ذکر نام گوینده، خاطره را آوردهام. نگفتهام که یکی از بچهها گفت، اسم او را کامل آوردهام. بدم میآید که اتفاقات را با منبع مبهم عنوان کنم. یکی از اتفاقاتی که برای من تلخ بود اعزام دانشآموزان ده یازده ساله بود. اینها را به بهانهی اردو آورده بودند به منطقه تا آماده اعزام به جبهه شوند. ذوق داشتند که به مسافرت بروند و جبهه را هم ببینند. آن وقت اسلحهای دادهاند دستشان که از قدشان هم بلندتر است. ما شوکه شدهایم. یا حضرت عباس! اینها نیرو هستند؟ شب موقع خواب، صدای گرگ و گراز که از بیابان میآمد اینها ترسیده بودند و شروع کردند به گریه کردن و پدر و مادرشان را میخواستند. این اتفاق را من در کتاب تعریف کردهام. یک احمقی آمد برای خودش طرحی زد که از جمله آدمهایی بود که بهدنبال آمار هستند. بعد بگوید که ما فلان نفر نیرو اعزام کردهایم به جبهه. این اتفاق برای من خیلی تلخ بود. پیش خودم گفتم این آدم از صدام پول گرفته که بچههای ده یازده ساله را بفرستد جلوی دوربین. بعد آن طرف پخش کند بگوید که ببینید بچهی یازده ساله را هم به جنگ فرستاده است. الحمدلله فردای آن روز اعتراض شدیدی به این کار شد و همه را برگرداندند عقب. ما وقتی اینها را میدیدیم، دلمان برایشان سوخت. من گریهام گرفته بود. هر چند که ما هم شانزده هفده سال بیشتر نداشتیم! اما کسی ما را گول نزده بود. با پای خودمان آمده بودیم. این کار احمقانه را من در کتابم آوردم تا اگر کسی در جایی این موضوع را بهگونهای دیگر عنوان کرد، بگوییم نه! اصل داستان این بوده و این هم سندش.
- روحیهی بسیجی را شما در آن سالها چطور دیدید؟ تعریف واقعی "روحیهی بسیجی" را چطور تعریف میکنید؟
بسیجی آدم خالصی بود. اگر بچهی پر شر و شور بود، در جبهه همانطور بود. اگر بچهی خوبی هم بود، در جبهه خوب بود. بسیجی خودش بود، از خودش بهتر تاثیر میگرفت اما بیتکلف بود. همین باعث میشد که جنگ برایش حلشده بود. یک سری در این میان بودند که به "بسیجی تلویزیونی" مشهور بودند. تلویزیون پیروزیها را نشان میداد. دو تا مارش پیروزی پخش میکرد و کسی که از تلویزیون این صحنهها را میدید ذوق زده میشد و میآمد به جبهه. وقتی انفجار دو تا خمپاره را میدید، سریع برمیگشت و آن طرفها پیدایش نمیشد. البته ما هم ترس داشتیم نه این که آنهایی که آنجا بودند با ترس غریبه باشند، اما ترسشان را کنترل کرده بودند.
همرزمی داشتیم که زن و بچه هم داشت. در عملیات والفجر 8 به من گفت داودآبادی من کم آوردم. گفتم سوار ماشین تدارکات شو برو عقب. چیز مهمی نیست. ما هم گاهی میترسیم و کم میآوریم. غول که نیستیم. او رفت عقب. هیچ کس هم نفهمید جز من. بعدها که من را دید گفت آن موضوع بین خودمان باشد. گفتم چیزی نیست. تو آنقدر صداقت داشتی که گفتی ترسیدم اما من آنقدر غد و پررو هستم که با اینکه ترسیدم نمیگویم. عملیات بعدی که آمد شهید شد.
ما در یک عملیات ده شبانه روز نخوابیده بودیم و غذا هم نخورده بودیم. غذا داشتیم بخوریم اما به این خاطر نمیخوردیم چون دستشویی نمیتوانستیم برویم. از بس که تیر و ترکش به سمتمان میآمد. حالا بعضیها که میخواهند به این فضا قداست بدهد، چنین مسائلی را مطرح نمیکنند. بسیجی با همهی ترسها و شجاعتها بسیجی است. بسیجی اهل ادا نبود. این ادعا را دارم که بسیجی را میتوانی در کتاب من ببینی. من وقتی کتاب خودم را میخوانم، اگر آن موقع اتفاقات و حوادث را نتبرداری و یادداشت نمیکردم، شاید میگفتم دروغ است.
ما جنگ را به بازی گرفته بودیم. این را برای بزرگکردن بچههای جنگ نمیگویم. بچههای جنگ خودشان بزرگ بودند. روحیهی بسیجی را ما ته کار میدیدیم. وقتی ته کار، عشق به شهادت باشد دیگر کسی از گلولهی کاتیوشا نمیترسد. البته حواست باشد عشق به شهادت با عشق به مردن فرق دارد.
دکتر "جاشوا" استاد دانشگاه "ییل" آمریکا، از من تفاوت شهادت و خودکشی را پرسید. من گفتم در عملیات بیتالمقدس ما رسیدیم به پشت خاکریزی که میدان مین بود. دیدم چند تا بچهها سراسیمه بهدنبال سنگر میگردند. به او خندیدم گفتم عقب که بودیم نماز شب میخواندی، حالا دنبال سوراخ موش میگردی. گفت: هیس. حفظ جان در اسلام واجب است. اگر الکی تیر بخوری و بمیری شهید نیستی. رنگ من پرید. گفتم راست میگوید. ده دقیقه بعد برای عبور از میدان مین داوطلب شهادت شد. خودش را روی مینها انداخت تا راه را برای ما باز کند. تفاوت شهادت و خودکشی در اینجاست. این روحیهی بسیجی است. نمیخواهم بگویم نمیترسید چرا که آنها هم جسم بودند. گوشت و پوست و استخوان بودند. هر کس دیگری هم بود همینطوری بود. آدمهای بد و خلافکار هم ما داشتیم اما وقتی در آن فضا قرار میگرفتی، پاک میشدی. نمیتوانستی کثیف بمانی. آدم آنجا حل میشد.
- زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد، یک سال و نیم، از انقلاب اسلامی گذشته بود. ما همواره از فضای فرهنگی قبل از انقلاب انتقاد کردهایم. جوانهایی که آن زمان رفتند در جبهه و حماسههای باورنکردنی را خلق کردند، کسانی بودند که در همان محیط فرهنگی ناپاک رشد یافته بودند. این وسط چه اتفاقی افتاد که جوانان ما از آن محیط فرهنگی ناسالم که مورد حملهی فرهنگ غربی بودند، به خلق چنین حماسههایی رسیدند؟
ببینید در زمان شاه ما مورد حملهی فرهنگی غرب نبودیم، بلکه در فرهنگ غرب زندگی میکردیم. نیازی نبود که غرب به ما فرهنگش را تحمیل کند. حمله را به جایی میکنند که متناسب حال نیست و بخواهی عوضش کنی.
حضرت امام علی (ع) فرموده: "اگر کسی به من کلمهای بیاموزد، مرا بندهی خود ساخته است." ما این جمله را روی در و دیوار مدارس مینوشتیم. ما اشتباه میکردیم، آن کلمه، الفبا نبود. چیزی بود که انسان را دگرگون میکند. امام خمینی (ره) آمد روحهای مرده را زنده کرد. امام با جهاد اکبر انقلاب کرد. خیلیها اشتباه میکنند و معتقدند جهاد مرحلهای است. اول باید جهاد اصغر بکنیم بعد جهاد اکبر. امام عکس این موضوع عمل کرد. امام از 15 خرداد 42 با مبارزهی مسلحانه مخالفت کرد. با کشتن مخالف بودند. چرا؟ چون آن موقع با جهاد اصغر موافق نبود. وقتی مردم تو را نمیشناسند، بروی در خیابان یک ظالم را بکشی، نتیجهی عکس میگیری. امام، مردم ایران را خوب میشناخت. مردم ایران مظلوم دوست هستند. کاری به تو ندارند. وقتی جنازهی غرق در خون را ببینند دل شان میسوزد. آقای قرائتی حرف خوبی میزند. میگوید "کسی که داغ بشود، سرد میشود، اما کسی که پخته شود خام نمیشود." این جوانها پخته شدند.
وقتی انقلاب شد و جنگ شروع شد، گفتند انقلاب ما مورد تهدید قرار گرفته است، بنابراین به جبهه رفتند. جهاد اکبری که امام کرد، همان کلمهی شرافت و غیرتی بود که به آنها یاد داد. مردم صداقت امام را دیدند و مطمئن شدند که از این انقلاب چیزی کاسبی نکرده است. بعد از انقلاب، چون فضا از دست غرب خارج شد، شروع کرد به شبیخون فرهنگی. اگر در آن زمان کسی ترکش میخورد و جانباز میشد، کلی تحویلش میگرفتند. اما حالا جوانی که مورد تهاجم فرهنگی غرب است و در این گیر و دار معتاد میشود، کسی او را تحویل نمیگیرد. کسی که مجروح و آسیب دیده است که پسش نمیزنند، بلکه دلداریاش میدهند و مداوایش میکنند. اما ما برعکس کار کردیم. اینها قربانی جنگ فرهنگی و جنگ نرم هستند. در زمان دفاع مقدس، اگر کسی خلافکار بود، بچهها آنقدر با او کنار میآمدند تا مثل خود ما میشد. این اتفاق، از روحیهی صادقانهی بسیجی نشأت میگرفت.
امام اگر میگفت این همه جوان در سینماها و مشروبفروشیها هستند پس چه کسانی میخواهند انقلاب کنند، دیگر انقلابی رخ نمیداد. امام گفت اینها جوانان این مملکت هستند، پس من باید درستشان کنم. جوانانی که قربانیان فرهنگ غرب بودند، امام آنها را مداوا کرد و تبدیل شدند به سربازان امام. ما بعد از انقلاب این مداوا را نکردیم. بیشتر از آنکه ستاد فرماندهی غرب را ببینیم، نیروهای دم دستیشان را دیدیم که همان جوانانی هستند که به فساد کشیده شدهاند. این روزها مقام معظم رهبری دربارهی بصیرت صحبتهای زیادی میکنند. من یک خاطرهای بگویم. یکی از دوستانمان که الان زنده است خاطرهای تعریف میکند که تن من را لرزاند. میگفت:
" سال 65 در میدان ولیعصر داشتیم میرفتیم. دیدم دو تا پسر بچه از روبهرو میآیند. من زدم زیر گوش یکی از آنها. خیلی مودبانه به من گفت چرا میزنی؟ گفتم این چه لباسی است که پوشیدهای؟ گفت به خدا من از این مغازه خریدهام برو یقهی او را بگیر. گفتم مگر هر چیز که میفروشند تو باید بخری و بپوشی؟ گذشت این داستان. دو سه ماه بعد در پادگان دوکوهه قبل از عملیات کربلای 5، دیدم همان پسر آمد جلو با لباس بسیجی. بسیار مودب هم بود. با من سلام علیک کرد و گفت: برادر من لباسم را عوض کردم، جبهه هم آمدم، اما هنوز نمیدانم آن روز به چه دلیل من را زدی. در همان عملیات، شهید شد و جنازهاش هم جا ماند. هنوز از خودم تنفر دارم که چرا آن روز آن جوان را زدم."
حالا بصیرت این جوان را ببین. خیلی از این حقالناسها گردن ما مانده است. اینطور رفتارها باعث شد که ما خیلی از این جوانها را هل دادیم به آنطرف. ما بیشترین ضربه از تهاجم فرهنگی را بین سال 64 و 65 خوردیم. زمانی که فاو را گرفتیم و اوج پیروزیهای ما بود، فرهنگ غربی به سمت جوانان ما هجوم آورد. در همین میدان ولیعصر نصف جوانان ما درگیر مدهای غربی شده بودند و نصف دیگر هم مقابل اینها ایستاده بودند. میگفتیم آقا اینجا چه میکنید، بیایید برویم جبهه. میگفت "میدان جنگ واقعی همینجاست!" حاضر بودیم به جبهه نرویم و در تهران بهجای مقابله با دشمن عراقی، با جوانان خودمان بجنگیم. ببینید چه ضربهی قشنگی دشمن به ما زد. خیلیها ناامید شدند و پیش خودشان میگفتند ما برای چه کسی میرویم بجنگیم. با دیدن هجوم فرهنگ غربی در میان جوانان، بسیاری از رزمندههای ما را ناامید کرد. کشیدند کنار. جوانان امروز، از ما صداقت ندیدند. قرار نیست که جوان ما میدان جنگ ببیند تا شجاعتش را نشان دهد. باید حواسمان باشد که اگر جوان ما میدان ببیند، بازیکن خوبی است. چه بسا ما فوتبالیستهای خوبی داریم اما در زمینهای خاکی بازی میکنند. چه بسا اگر زمین چمن داشته باشند بازیکنهای معروف را توی جیبشان میگذارند. ما مثل صحنهی فوتبال، در سایر صحنهها هم اجازهی حضور جوانها را نمیدهیم. یا آنها را برای کارهای دم دستی میخواهیم، یا کارهای بزرگی دستشان میدهیم که خراب کنند بعد بگوییم دیدید که ما خواستیم جوانگرایی کنیم اما نشد. این وسط جوانها میبازند. نسل جوان میبازد.
باید دست جوان را گرفت. خیلی از آقایان آزمون و خطاهای خطرناکی کردهاند تا مدیر شدهاند. اما نمیآیند اینها را بگویند. ولی حاضر نیستند به یک جوان اجازه دهند آزمون و خطا کند. الان ببینید، در عرصهی علمی جوانها چقدر جلو هستند. بحث انرژی اتمی را همین جوانها به جلو حرکت دادند. قرار هم نیست همهی اینها از بین بچههای حزباللهی و نمازشبخوان باشند، آنها هم بچه مسلمان هستند. عشق میهنش را دارد. من هم عشقم این بود که یک روزی به عشق میهنم بروم بجنگم و کشته شوم. امروز فوتبالیستهای ما میلیونها تومان پول میگیرند و فوتبال بازی میکنند اما جوانانی که در عرصهی علمی سرآمد هستند، با کم ترین امکانات کار میکنند. ما میرویم با فوتبالیستها عکس یادگاری میاندازیم، اما کسی جوانان علمی ما را نمیشناسند درحالی که آنها آیندهی مملکت را میسازند و به فکر سربلندی ما هستند.
باز خدا را شکر، جوانان نجیبی داریم که صدایشان درنمیآید. نمیآیند داد بزنند که ما را هم ببینید. به جوانهای امروز غبطه میخورم که این همه غیرت دارند. دارند کار خودشان را میکنند و نگاه نمیکنند که توجه بهشان میشود یا نه. برخی از این آقایان و خانمها میروند در عرصهی بینالملل یک جایزه میگیرند بعد انتظار دارند که کلی جایزه بگیرند. اگر جایزهشان کم بشود هزار تا مصاحبه میکنند. اما در عرصهی علمی کدامیک این کار را کردهاند؟
امروز جنگ ما، جنگ علمی است که اتفاقا میداندارش همین جوانها هستند. یکی از کارهایی که دشمن میکند، این است که نگذارد جوان ما به سمت کارهای علمی برود. دیگر بهدنبال این نیستند که جوان ما بسیجی نشود، قضیه بالاتر از این حرفهاست. اگر جوان ما بهدنبال علم برود، مملکتش را بالا برده است. یک روز بهدنبال آن بودند که جوان حزبالهی تربیت نشود که به جبههی جنگ برود، امروز جلوی جوان ما را میخواهند بگیرند که مباحث علمی را دنبال نکند.
به این بهانه گفتوگوی تفصیلی برنا با وی را میخوانید:
- حوادث و اتفاقات کتاب را چطور منعکس کردید؟ براساس شنیدهها بود یا مستند؟
همهی آنچه که من با چشم خودم دیده بودم نوشتهام. در دو سه مورد، که از زبان کسی چیزی شنیده بودم با ذکر نام گوینده، خاطره را آوردهام. نگفتهام که یکی از بچهها گفت، اسم او را کامل آوردهام. بدم میآید که اتفاقات را با منبع مبهم عنوان کنم. یکی از اتفاقاتی که برای من تلخ بود اعزام دانشآموزان ده یازده ساله بود. اینها را به بهانهی اردو آورده بودند به منطقه تا آماده اعزام به جبهه شوند. ذوق داشتند که به مسافرت بروند و جبهه را هم ببینند. آن وقت اسلحهای دادهاند دستشان که از قدشان هم بلندتر است. ما شوکه شدهایم. یا حضرت عباس! اینها نیرو هستند؟ شب موقع خواب، صدای گرگ و گراز که از بیابان میآمد اینها ترسیده بودند و شروع کردند به گریه کردن و پدر و مادرشان را میخواستند. این اتفاق را من در کتاب تعریف کردهام. یک احمقی آمد برای خودش طرحی زد که از جمله آدمهایی بود که بهدنبال آمار هستند. بعد بگوید که ما فلان نفر نیرو اعزام کردهایم به جبهه. این اتفاق برای من خیلی تلخ بود. پیش خودم گفتم این آدم از صدام پول گرفته که بچههای ده یازده ساله را بفرستد جلوی دوربین. بعد آن طرف پخش کند بگوید که ببینید بچهی یازده ساله را هم به جنگ فرستاده است. الحمدلله فردای آن روز اعتراض شدیدی به این کار شد و همه را برگرداندند عقب. ما وقتی اینها را میدیدیم، دلمان برایشان سوخت. من گریهام گرفته بود. هر چند که ما هم شانزده هفده سال بیشتر نداشتیم! اما کسی ما را گول نزده بود. با پای خودمان آمده بودیم. این کار احمقانه را من در کتابم آوردم تا اگر کسی در جایی این موضوع را بهگونهای دیگر عنوان کرد، بگوییم نه! اصل داستان این بوده و این هم سندش.
- روحیهی بسیجی را شما در آن سالها چطور دیدید؟ تعریف واقعی "روحیهی بسیجی" را چطور تعریف میکنید؟
بسیجی آدم خالصی بود. اگر بچهی پر شر و شور بود، در جبهه همانطور بود. اگر بچهی خوبی هم بود، در جبهه خوب بود. بسیجی خودش بود، از خودش بهتر تاثیر میگرفت اما بیتکلف بود. همین باعث میشد که جنگ برایش حلشده بود. یک سری در این میان بودند که به "بسیجی تلویزیونی" مشهور بودند. تلویزیون پیروزیها را نشان میداد. دو تا مارش پیروزی پخش میکرد و کسی که از تلویزیون این صحنهها را میدید ذوق زده میشد و میآمد به جبهه. وقتی انفجار دو تا خمپاره را میدید، سریع برمیگشت و آن طرفها پیدایش نمیشد. البته ما هم ترس داشتیم نه این که آنهایی که آنجا بودند با ترس غریبه باشند، اما ترسشان را کنترل کرده بودند.
همرزمی داشتیم که زن و بچه هم داشت. در عملیات والفجر 8 به من گفت داودآبادی من کم آوردم. گفتم سوار ماشین تدارکات شو برو عقب. چیز مهمی نیست. ما هم گاهی میترسیم و کم میآوریم. غول که نیستیم. او رفت عقب. هیچ کس هم نفهمید جز من. بعدها که من را دید گفت آن موضوع بین خودمان باشد. گفتم چیزی نیست. تو آنقدر صداقت داشتی که گفتی ترسیدم اما من آنقدر غد و پررو هستم که با اینکه ترسیدم نمیگویم. عملیات بعدی که آمد شهید شد.
ما در یک عملیات ده شبانه روز نخوابیده بودیم و غذا هم نخورده بودیم. غذا داشتیم بخوریم اما به این خاطر نمیخوردیم چون دستشویی نمیتوانستیم برویم. از بس که تیر و ترکش به سمتمان میآمد. حالا بعضیها که میخواهند به این فضا قداست بدهد، چنین مسائلی را مطرح نمیکنند. بسیجی با همهی ترسها و شجاعتها بسیجی است. بسیجی اهل ادا نبود. این ادعا را دارم که بسیجی را میتوانی در کتاب من ببینی. من وقتی کتاب خودم را میخوانم، اگر آن موقع اتفاقات و حوادث را نتبرداری و یادداشت نمیکردم، شاید میگفتم دروغ است.
ما جنگ را به بازی گرفته بودیم. این را برای بزرگکردن بچههای جنگ نمیگویم. بچههای جنگ خودشان بزرگ بودند. روحیهی بسیجی را ما ته کار میدیدیم. وقتی ته کار، عشق به شهادت باشد دیگر کسی از گلولهی کاتیوشا نمیترسد. البته حواست باشد عشق به شهادت با عشق به مردن فرق دارد.
دکتر "جاشوا" استاد دانشگاه "ییل" آمریکا، از من تفاوت شهادت و خودکشی را پرسید. من گفتم در عملیات بیتالمقدس ما رسیدیم به پشت خاکریزی که میدان مین بود. دیدم چند تا بچهها سراسیمه بهدنبال سنگر میگردند. به او خندیدم گفتم عقب که بودیم نماز شب میخواندی، حالا دنبال سوراخ موش میگردی. گفت: هیس. حفظ جان در اسلام واجب است. اگر الکی تیر بخوری و بمیری شهید نیستی. رنگ من پرید. گفتم راست میگوید. ده دقیقه بعد برای عبور از میدان مین داوطلب شهادت شد. خودش را روی مینها انداخت تا راه را برای ما باز کند. تفاوت شهادت و خودکشی در اینجاست. این روحیهی بسیجی است. نمیخواهم بگویم نمیترسید چرا که آنها هم جسم بودند. گوشت و پوست و استخوان بودند. هر کس دیگری هم بود همینطوری بود. آدمهای بد و خلافکار هم ما داشتیم اما وقتی در آن فضا قرار میگرفتی، پاک میشدی. نمیتوانستی کثیف بمانی. آدم آنجا حل میشد.
- زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد، یک سال و نیم، از انقلاب اسلامی گذشته بود. ما همواره از فضای فرهنگی قبل از انقلاب انتقاد کردهایم. جوانهایی که آن زمان رفتند در جبهه و حماسههای باورنکردنی را خلق کردند، کسانی بودند که در همان محیط فرهنگی ناپاک رشد یافته بودند. این وسط چه اتفاقی افتاد که جوانان ما از آن محیط فرهنگی ناسالم که مورد حملهی فرهنگ غربی بودند، به خلق چنین حماسههایی رسیدند؟
ببینید در زمان شاه ما مورد حملهی فرهنگی غرب نبودیم، بلکه در فرهنگ غرب زندگی میکردیم. نیازی نبود که غرب به ما فرهنگش را تحمیل کند. حمله را به جایی میکنند که متناسب حال نیست و بخواهی عوضش کنی.
حضرت امام علی (ع) فرموده: "اگر کسی به من کلمهای بیاموزد، مرا بندهی خود ساخته است." ما این جمله را روی در و دیوار مدارس مینوشتیم. ما اشتباه میکردیم، آن کلمه، الفبا نبود. چیزی بود که انسان را دگرگون میکند. امام خمینی (ره) آمد روحهای مرده را زنده کرد. امام با جهاد اکبر انقلاب کرد. خیلیها اشتباه میکنند و معتقدند جهاد مرحلهای است. اول باید جهاد اصغر بکنیم بعد جهاد اکبر. امام عکس این موضوع عمل کرد. امام از 15 خرداد 42 با مبارزهی مسلحانه مخالفت کرد. با کشتن مخالف بودند. چرا؟ چون آن موقع با جهاد اصغر موافق نبود. وقتی مردم تو را نمیشناسند، بروی در خیابان یک ظالم را بکشی، نتیجهی عکس میگیری. امام، مردم ایران را خوب میشناخت. مردم ایران مظلوم دوست هستند. کاری به تو ندارند. وقتی جنازهی غرق در خون را ببینند دل شان میسوزد. آقای قرائتی حرف خوبی میزند. میگوید "کسی که داغ بشود، سرد میشود، اما کسی که پخته شود خام نمیشود." این جوانها پخته شدند.
وقتی انقلاب شد و جنگ شروع شد، گفتند انقلاب ما مورد تهدید قرار گرفته است، بنابراین به جبهه رفتند. جهاد اکبری که امام کرد، همان کلمهی شرافت و غیرتی بود که به آنها یاد داد. مردم صداقت امام را دیدند و مطمئن شدند که از این انقلاب چیزی کاسبی نکرده است. بعد از انقلاب، چون فضا از دست غرب خارج شد، شروع کرد به شبیخون فرهنگی. اگر در آن زمان کسی ترکش میخورد و جانباز میشد، کلی تحویلش میگرفتند. اما حالا جوانی که مورد تهاجم فرهنگی غرب است و در این گیر و دار معتاد میشود، کسی او را تحویل نمیگیرد. کسی که مجروح و آسیب دیده است که پسش نمیزنند، بلکه دلداریاش میدهند و مداوایش میکنند. اما ما برعکس کار کردیم. اینها قربانی جنگ فرهنگی و جنگ نرم هستند. در زمان دفاع مقدس، اگر کسی خلافکار بود، بچهها آنقدر با او کنار میآمدند تا مثل خود ما میشد. این اتفاق، از روحیهی صادقانهی بسیجی نشأت میگرفت.
امام اگر میگفت این همه جوان در سینماها و مشروبفروشیها هستند پس چه کسانی میخواهند انقلاب کنند، دیگر انقلابی رخ نمیداد. امام گفت اینها جوانان این مملکت هستند، پس من باید درستشان کنم. جوانانی که قربانیان فرهنگ غرب بودند، امام آنها را مداوا کرد و تبدیل شدند به سربازان امام. ما بعد از انقلاب این مداوا را نکردیم. بیشتر از آنکه ستاد فرماندهی غرب را ببینیم، نیروهای دم دستیشان را دیدیم که همان جوانانی هستند که به فساد کشیده شدهاند. این روزها مقام معظم رهبری دربارهی بصیرت صحبتهای زیادی میکنند. من یک خاطرهای بگویم. یکی از دوستانمان که الان زنده است خاطرهای تعریف میکند که تن من را لرزاند. میگفت:
" سال 65 در میدان ولیعصر داشتیم میرفتیم. دیدم دو تا پسر بچه از روبهرو میآیند. من زدم زیر گوش یکی از آنها. خیلی مودبانه به من گفت چرا میزنی؟ گفتم این چه لباسی است که پوشیدهای؟ گفت به خدا من از این مغازه خریدهام برو یقهی او را بگیر. گفتم مگر هر چیز که میفروشند تو باید بخری و بپوشی؟ گذشت این داستان. دو سه ماه بعد در پادگان دوکوهه قبل از عملیات کربلای 5، دیدم همان پسر آمد جلو با لباس بسیجی. بسیار مودب هم بود. با من سلام علیک کرد و گفت: برادر من لباسم را عوض کردم، جبهه هم آمدم، اما هنوز نمیدانم آن روز به چه دلیل من را زدی. در همان عملیات، شهید شد و جنازهاش هم جا ماند. هنوز از خودم تنفر دارم که چرا آن روز آن جوان را زدم."
حالا بصیرت این جوان را ببین. خیلی از این حقالناسها گردن ما مانده است. اینطور رفتارها باعث شد که ما خیلی از این جوانها را هل دادیم به آنطرف. ما بیشترین ضربه از تهاجم فرهنگی را بین سال 64 و 65 خوردیم. زمانی که فاو را گرفتیم و اوج پیروزیهای ما بود، فرهنگ غربی به سمت جوانان ما هجوم آورد. در همین میدان ولیعصر نصف جوانان ما درگیر مدهای غربی شده بودند و نصف دیگر هم مقابل اینها ایستاده بودند. میگفتیم آقا اینجا چه میکنید، بیایید برویم جبهه. میگفت "میدان جنگ واقعی همینجاست!" حاضر بودیم به جبهه نرویم و در تهران بهجای مقابله با دشمن عراقی، با جوانان خودمان بجنگیم. ببینید چه ضربهی قشنگی دشمن به ما زد. خیلیها ناامید شدند و پیش خودشان میگفتند ما برای چه کسی میرویم بجنگیم. با دیدن هجوم فرهنگ غربی در میان جوانان، بسیاری از رزمندههای ما را ناامید کرد. کشیدند کنار. جوانان امروز، از ما صداقت ندیدند. قرار نیست که جوان ما میدان جنگ ببیند تا شجاعتش را نشان دهد. باید حواسمان باشد که اگر جوان ما میدان ببیند، بازیکن خوبی است. چه بسا ما فوتبالیستهای خوبی داریم اما در زمینهای خاکی بازی میکنند. چه بسا اگر زمین چمن داشته باشند بازیکنهای معروف را توی جیبشان میگذارند. ما مثل صحنهی فوتبال، در سایر صحنهها هم اجازهی حضور جوانها را نمیدهیم. یا آنها را برای کارهای دم دستی میخواهیم، یا کارهای بزرگی دستشان میدهیم که خراب کنند بعد بگوییم دیدید که ما خواستیم جوانگرایی کنیم اما نشد. این وسط جوانها میبازند. نسل جوان میبازد.
باید دست جوان را گرفت. خیلی از آقایان آزمون و خطاهای خطرناکی کردهاند تا مدیر شدهاند. اما نمیآیند اینها را بگویند. ولی حاضر نیستند به یک جوان اجازه دهند آزمون و خطا کند. الان ببینید، در عرصهی علمی جوانها چقدر جلو هستند. بحث انرژی اتمی را همین جوانها به جلو حرکت دادند. قرار هم نیست همهی اینها از بین بچههای حزباللهی و نمازشبخوان باشند، آنها هم بچه مسلمان هستند. عشق میهنش را دارد. من هم عشقم این بود که یک روزی به عشق میهنم بروم بجنگم و کشته شوم. امروز فوتبالیستهای ما میلیونها تومان پول میگیرند و فوتبال بازی میکنند اما جوانانی که در عرصهی علمی سرآمد هستند، با کم ترین امکانات کار میکنند. ما میرویم با فوتبالیستها عکس یادگاری میاندازیم، اما کسی جوانان علمی ما را نمیشناسند درحالی که آنها آیندهی مملکت را میسازند و به فکر سربلندی ما هستند.
باز خدا را شکر، جوانان نجیبی داریم که صدایشان درنمیآید. نمیآیند داد بزنند که ما را هم ببینید. به جوانهای امروز غبطه میخورم که این همه غیرت دارند. دارند کار خودشان را میکنند و نگاه نمیکنند که توجه بهشان میشود یا نه. برخی از این آقایان و خانمها میروند در عرصهی بینالملل یک جایزه میگیرند بعد انتظار دارند که کلی جایزه بگیرند. اگر جایزهشان کم بشود هزار تا مصاحبه میکنند. اما در عرصهی علمی کدامیک این کار را کردهاند؟
امروز جنگ ما، جنگ علمی است که اتفاقا میداندارش همین جوانها هستند. یکی از کارهایی که دشمن میکند، این است که نگذارد جوان ما به سمت کارهای علمی برود. دیگر بهدنبال این نیستند که جوان ما بسیجی نشود، قضیه بالاتر از این حرفهاست. اگر جوان ما بهدنبال علم برود، مملکتش را بالا برده است. یک روز بهدنبال آن بودند که جوان حزبالهی تربیت نشود که به جبههی جنگ برود، امروز جلوی جوان ما را میخواهند بگیرند که مباحث علمی را دنبال نکند.
نظر شما