گفت‌وگوی مشروح برنا با حمید داوود آبادی/۱

پس از حضرت آدم دومین اخراجی بهشت بودیم

|
۱۳۸۹/۱۲/۱۵
|
۱۷:۰۵:۰۰
| کد خبر: ۲۶۴۳۰
پس از حضرت آدم دومین اخراجی بهشت بودیم
نویسنده کتاب ˝از معراج برگشتگان˝ گفت: معتقدم که ما 2 بار اخراج شدیم؛ یک بار حضرت آدم پدر همه‌مان از بهشت اخراج شد و یک بار دیگر، زمانی که جنگ تمام شد.
"حمید داوودآبادی" متولد 1344 تهران، در سنین نوجوانی (13 سالگی) از نزدیک شاهد صحنه‌های فراموش‌ناشدنی حضور ملت مسلمان ایران در تظاهرات و راهپیمایی‌های سال 1357 بود. آن‏چه در کتاب "از معراج برگشتگان" بیش از هر چیز دیگر نمود دارد، نه صحنه‌های فجیع و شکننده‌ جنگ و نبرد بی‌امان، که دوستی‌ها، رفاقت‏ها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی افراد در اوج گیرودار جنگ با یکدیگر است. کتاب "یاد یاران" اولین کتاب خاطرات او بود که در 130 صفحه نوشته شده است. این کتاب با استقبال مقام معظم رهبری روبه‌رو شد که ایشان یک صفحه بر آن تقریظ نوشتند. کتاب "از معراج برگشتگان" در 935 صفحه در قطع وزیری با قیمت 12000 تومان، از سوی "مؤسسه فرهنگی عماد" در 2000 نسخه منتشر شده است.

به این بهانه گفت‌وگوی تفصیلی برنا با وی را می‌خوانید:


- نوشتن این کتاب چه مدت طول کشید؟
نخستین کتاب از مجموعه‌ یادداشت‌های من در سال 69 منتشر شد با نام "یاد یاران". بعد احساس کردم که این خاطرات باید کامل‌تر شود که حاصل آن شد "یاد ایام". در پنج شش سال اخیر شروع کردم به جمع‌آوری کل خاطراتم. چون بعضی خاطرات را آدم می‌نویسد، خاطرات خودش را می‌نویسد؛ چیزهای عادی که زیاد به دور و اطراف توجه نشده است. من آمدم دقیق شدم روی خاطراتم و نت‌برداری‌هایی را که در دوران جنگ کرده بودم، بررسی کردم. نشستم خاطراتم را لحظه‌نگاری کردم. در این سال‌ها خیلی درگیر خاطراتم بودم.

- 6 سال زمان زیادی نبود برای نوشتن و کامل‌ کردن خاطرات‌تان؟
به این خاطر طولانی شد چون که نوشتن این خاطرات برایم سخت بود. من کار نویسندگی زیاد کردم و تا به‌حال چند کتاب چاپ کرده‌ام، اما به هیچ‌وجه فکر نمی‌کردم بازنویسی خاطره این‌قدر سخت باشد. برخی از خاطره‌ها برایم زنده می‌شد و من با آن زندگی می‌کردم. مثلا بخش "بازار داغ شهادت" یک سال وقت من را گرفت تا بتوانم این یکصد صفحه را بنویسم. برخی مواقع در نوشتن وا می‌ماندم؛ گاهی گریه‌ام می‌گرفت، گاهی حالم را می‌گرفت. کار را رها می‌کردم تا حال و هوایم باز هم عادی شود. به این خاطر بود که وقت زیادی گرفت. رمان یا داستان کوتاه نبود که بخواهم تخیل کنم و چیزی بنویسم. وقتی خاطرات کسانی را می‌نوشتم که با آنها زندگی کرده‌ام و حالا نوبت نوشتن لحظه‌ شهادت‌شان شده است، کار را برای من سخت می‌کرد. چون همیشه به جزییات توجه زیادی داشتم. وقتی دوستی شهید می‌شد، معمولا بالای سرش می‌رفتم تا ببینیم کجایش تیر و ترکش خورده و با دقت، نحوه‌ شهادتش را بررسی می‌کردم. با نوشتن این کتاب، تقریبا می‌شود گفت که خیالم از بابت خاطراتم راحت شده است. همه‌ گفتنی‌ها را در این کتاب گفته‌ام.

- اسم کتاب را فکر می‌کنم از یادداشت مقام معظم رهبری درباره‌ خاطرات‌تان انتخاب کرده‌اید. در این‌باره توضیح می‌دهید که چه شد خاطرات‌تان به دست ایشان رسید؟
سال 71، مقام معظم رهبری کتاب "یاد یاران" من را خوانده بودند، یادداشتی درباره‌ آن نوشتند که "از معراج برگشتگان" را من از یادداشت ایشان برداشتم. این نام برای من بسیار قشنگ بود. چون خاطراتی که نوشته‌ام همین مفهوم را می‌رساند؛ خاطرات بچه‌ای که با شر و شور زندگی‌اش را می‌کند. بعد در دوران نوجوانی می‌خورد به تنگ جنگ و همین‌طور می‌آید بالا. ما رفتیم در دل آتش و برگشتیم. حالا از آن فضای زیبایی که جبهه داشت، برگشته‌ایم و در میان مردم زندگی‌مان را می‌کنیم.

معتقدم که ما 2 بار اخراج شدیم؛ یک بار حضرت آدم پدر همه‌مان از بهشت اخراج شد و یک بار دیگر، زمانی که جنگ تمام شد. در اول کتاب نوشته‌ام که آن موقعی که خدا را پشت زنجیرهای پادگان دوکوهه جا گذاشتیم، اخراج شدیم. من عکسی دارم از دوران جبهه که کنار همرزمان‌مان دور سفره نشسته‌ایم. یک گوشه از سفره را به شوخی خالی گذاشته بودیم به این معنا که خدا هم بنشیند، غذا بخورد. اما جدی بود. ما خدا را با خودمان همسفره می‌دانستیم. خدا را در آنجا جا گذاشته‌ایم که حالا یادمان رفته که امروز هم خدا سر سفره‌مان هم هست.

- چه شد که آن خاطرات به دست مقام معظم رهبری رسید و آن یادداشت بسیار زیبا را درباره‌ کتاب نوشتند؟ چرا که وقتی رهبر یک جامعه درباره‌ یک کتاب یادداشتی می‌نویسند، می‌تواند برگ زرینی برای کار آن نویسنده باشد.
در آن زمان "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" یک سری از کتاب‌ها را به مقام معظم رهبری داده بود تا ایشان بخوانند. یکی از دلایلی که سبب شد من بعد از ده پانزده سال، "از معراج برگشتگان" را بنویسم، همین یادداشت بود. برای خود من این موضوع خیلی مهم بود. من به این یادداشت خیلی فکر کردم؛ که چه کار کنیم همه‌ آن اتفاقات را امروز به‌یاد بیاوریم. این که زمانی رفتیم جبهه و کشتیم و کشته دادیم و تمام شد و رفت؛ خاطره نیست. شما در این کتاب خیلی کم جنگ را می‌بینید. فقط جبهه می‌بینی، دوستی می‌بینی، معنویت می‌بینی. نه فقط برای من، چون سعی کردم ادای دوربین را درآورم. دوربینی که همه چیز را در خود ضبط می‌کند. یکی از چیزهایی که برای من جالب است، واکنش بچه‌هایی است که به نوعی در این کتاب حضور دارند و هنوز در قید حیاتند. به من زنگ می‌زنند و می‌گویند حمید چقدر خوب آن لحظات را نوشته‌ای! خودمان یادمان رفته بود که این حادثه‌ها برای‌مان اتفاق افتاده بود. من آن‌قدر با ذهن خودم کلنجار رفتم تا توانستم این خاطرات را دقیق روی کاغذ بیاورم. مثلا یک مدت نشستم از میان نامه‌ها و یادداشت‌ها، در آوردم که شهادت فلان رزمنده چه روز، کجا و چگونه اتفاق افتاده بودم. چرا که خیلی دنبال این بودم با سند، خاطراتم را دنبال کنم. یکی از اهدافم برای نوشتن کتاب، این بود که هم روزشماری برای زندگی خودم باشد و هم برای دوستانم.

- ظاهرا‌ این‌قدر دقیق نوشتن و مستند نوشتن به خاطر نت‌برداری‌های‌تان بوده است. در آن لحظه‌های پرحادثه، هنگامی که باران گلوله و ترکش و انواع مهمات در اطراف‌تان منفجر می‌شد، چطور فرصت نت‌برداری برای‌تان پیش می‌آمد؟
من از کودکی ذهن کنجکاوی داشتم. در جنگ چون حادثه و حماسه زیاد بود، خیلی بیشتر برای نوشتن تحریک می‌شدم. از طرفی خیلی به خاطرات فکر می‌کردم. روحیه‌ام این‌طوری بود؛ نه این‌که بخواهم روزی کتاب بنویسم.

شهیدی داشتیم به‌نام "جهانشاه کریمیان" که سن پدر ما را داشت و در خرمشهر شهید شد. بعد از بیست و دو سال، خانواده‌ او را پیدا کردم. من در کل یک هفته با آن شهید بودم. زمانی که خدمت خانواده‌ آن شهید رفتم از بچه‌هایش پرسیدم، می‌دانید پدرتان چطور شهید شده است؟ آنها نمی‌دانستند. گفتند فکر کنیم در بمباران شهید شده است. گفتم شهادت پدر شما یک حماسه‌ بزرگ بوده است. شروع کردم به تعریف کردن آن حماسه. زمانی که ترکش به چشمان این شهید خورده و نابینا شده بود، زیر بغل یک مجروحی که پایش آسیب دیده بود را گرفت و گفت من می‌شوم پای تو، تو هم چشم من باش و به زور برگشتند به عملیات که خمپاره خورد کنار او و شهید شد. این اتفاقات را برای خانواده‌اش تعریف کردم. بعد شروع کردم به گفتن از خصوصیات اخلاقی او. همسر او می‌گفت شما چند سال با او دوست بودید؟ من گفتم یک هفته الی 10 روز. او متعجب بود. می‌گفت تمام خصوصیات او را به ما می‌گویید. من گفتم چون دوستش داشتم. وقتی دوستش داشتم، با دقت نگاهش می‌کردم. همه‌ حرکات او در ذهن من ضبط می‌شد. این نگاه را من نسبت به همه‌ اطرافیانم داشتم. یعنی خصوصیات آنها را در ذهنم اسکن روحی معنوی می‌کردم.
                                                        ادامه دارد...

سرویس فرهنگ و هنر برنا / سید اصغر نوربخش - محمد کاموس
نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر