داستانک/
دوباره عاشورا
مرد به صورت زمخت و خشن خود نگاه کرد و انگار ساخته شده بود برای شمر شدن.
باشگاه جوانی برنا/ ریحانه صبوری
مرد جلوی آیینه ایستاد. دیگر کلافه شده بود. تا کی تحمل حرف و نگاههای آزاردهندهی این و آن را داشت. یک بار پیرزنی، تف به صورتش انداخته بود و گفته بود خدا لعنتت کند!
پسرش میگفت توی مدرسه همه دستش میاندازند. و زنش مینالید نزدیک محرم که میشود، هر شب کابوس میبیند. مرد به صورت زمخت و خشن خود نگاه کرد و انگار ساخته شده بود برای شمر شدن.
باید لباس میپوشید.
* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی
نظر شما