داستانک //۳۰
سر خُم می سلامت
اصلا گوشه خیمه را هم کنار نزد که دسته گل های پرپر شده اش را ببیند.
باشگاه جوانی برنا / آرمان شمس - تهران
وقتی جعفر دیدش ... نشناخت ... انگار چهل روز، چهل سال طول کشیده بود!
هر چهار پسر ... هر چهار بار ... همه به در خیمه اش خیره شده بودند... اصلا گوشه خیمه را هم کنار نزد که دسته گل های پرپر شده اش را ببیند!
نکند که یک قطره عرق شرم بر پیشانی فرمانده بنشاند.
* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی
نظر شما