پروین هر که را توانست به پای میز مناظره نشاند
باشگاه جوانی برنا/روسری ساده و کوتاه بر سرش است و 2 گوشه اش را زیر چانه اش گره زده، موهایی با فرق کج و خوابیده بر سر، صورتی گرد با چشمانی اندوهناک، انگار غم عالم بر چهره او نشسته و خستگی را با زبان بی زبانی فریاد می کند. این تصویر پروین اعتصامی است. شاعره بزرگ ایرانی.
همان که آدم ها را در قالب اصلیشان می ریخت. همان که از زبان پرنده و چرنده، حرف دل آدمی را زد. از آنهایی که در خفقان حکومت زمان، دهان را بستند و با ایما و اشاره سخن گفتند.
درس خوانده آمریکا بود. اما تعهدش را نسبت به وطن از دست نداد. هر آن که را می شد به پای میز مناظره در شعرهایش کشاند. مادر نبود اما دلسوزانه از یتیمان می سرود و می خواند.
آن قدرها فرصت نکرد تا 3 جلد دیوانش را خود به انتشار برساند. اولین دیوان پروین، در زمان حیاتش چاپ شد و در آستانه چاپ دوم دیوانش دنیا را وداع گفت.
دیر ازدواج کرد. زود از همسرش جدا شد و در سن 35 سالگی که اوج جوانی اش بود؛ وفات کرد. زنی با روحیه ای لطیف و سرشار از احساس، با مردی نظامی ازدواج کرد. زندگی شان دوام چندانی نیافت و بعد از 4 ماه و نیم از ازدواج خود با پسر عمویش، دوباره به خانه پدر بازگشت.
دومین دیوان پروین، 21 سال بعد از وفات او یعنی سال 1341 و دیوان سوم در سال 1353 توسط برادرش ابوالفتح اعتصامی به چاپ رسید. هر سه این کتاب ها به کتابخانه اختصاصی مجموعه فرهنگی-تاریخی نیاوران اهدا شد.
مجموعه فرهنگی-تاریخی نیاوران، به مناسبت سالروز تولد پروین، مراسم بزرگداشتی را صبح امروز (دوشنبه) ترتیب دید. این مراسم با حضور دکتر مهدیه الهی قمشه ای و تعداد کم مدعوین، که از کارکنان مجموعه و خبرنگاران بودند، فضای شاعرانه ای را ایجاد کرد.
دکتر الهی قمشه ای از اخلاق و عرفان پروین گفت. اینکه او فقط شعر نسرود. درس اخلاق به جامعه اش داد. پروین اعتصامی به واقع فرزند زمان خود بود و برای مردم زمانه اش چگونه نگاه کردن به زندگی را آموخت. درس محبت و توجه به زیردستان، جز سرفصل های تدریس او بود.
پروین اعتصامی، شعرهایش را گوش شنوایی برای دردودل هایش تلقی می کرد. از آن چه که بر سر آدمی می رود، بگوید و در قالب شعر، به آن آهنگی دهد که نوای از دل برآمده را بر دل بنشاند.
پروین در خانواده ای ادبی رشد کرد و شاعری نامدار شد. زنی شاعره که توانست به عنوان یک زن، حس زنانه خود را در ادبیاتش نفوذ دهد و توانایی زن ایرانی را به رخ هر که نتواند دید؛ بکشد.
"چرا فقط یک زن، به بزرگی پروین اعتصامی در تاریخ ما نمایان می شود؟" این سوالی است که هم باید از زن مسلمان ایرانی پرسید و هم از فرهنگ اسلامی ایران.
اسلام می گوید: "طلب العلم فریضة علی کل مسلم فاطلبو من مظانه وافتیسوه من اهله، کسب علم بر هر مسلمانی واجب است. پس دانش را از جایی که احتمال بودنش هست بجویید و آن را از اهلش فرا بگیرید."
تاریخ ایرانی هم یادآور هنرمندی های زنان اش است. اینکه چرا کمتر زنی به این نقطه می رسد هنوز سوالی بی پاسخ است! شاید نام شان از قلم تاریخ نویسان افتاده باشد!
و سخن آخر اینکه شعر"لطف حق" پروین اعتصامی از یادها پاک نشدنی است. شعری در وصف به آب سپرده شدن حضرت موسی(ع) از سوی مادرش...
مادر موسی چو موسی را به نیل در فکند از گفته رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه گفت کای فرزند خرد بیگناه
گر فراموشت کند لطف خدای چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت بیاد آب خاکت را دهد ناگه به باد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است رهرو ما اینک اندر منزل است
پرده شک را برانداز از میان تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی دست حق را دیدی و نشناختی
در تو تنها عشق و مهر مادری است شیوه ما عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق خود را مباز آنچه بردیم از تو باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است دایه اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان می کنند آنچه می گوییم ما آن می کنند
ما به دریا حکم طوفان می دهیم ما به سیل و موج فرمان میدهیم
نسبت نسیان به ذات حق مده بار کفر است این به دوش خود منه
به که برگردی به ما بسپاریش کی تو از ما دوست تر میداریش
نقش هستی نقشی از ایوان ماست خاک و باد و آب سرگردان ماست
قطره ای کز جویباری میرود از پی انجام کاری میرود
ما بسی گم گشته باز آورده ایم ما بسی بی توشه را پرورده ایم
میهمان ماست هر کس بینواست آشنا با ماست چون بی آشناست
ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند عیب پوشیها کنیم ار بد کنند
سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت ز آتش ما سوخت هر شمعی که سوخت
کشتی ای ز آسیب موجی هولناک رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
تند بادی کرد سیرش را تباه روزگار اهل کشتی شد سیاه
طاقتی در لنگر و سکان نماند قوتی در دست کشتیبان نماند
ناخدایان را کیاست اندکی است ناخدای کشتی امکان یکی است
بندها را تار و پود از هم گسیخت موج از هر جا که راهی یافت ریخت
هر چه بود از مال و مردم آب برد زان گروه رفته طفلی ماند خرد
طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اول وهله چون طومار کرد تندباد اندیشه پیکار کرد
بحر را گفتم دگر طوفان مکن این بنای شوق را ویران مکن
در میان مستمندان فرق نیست این غریق خرد بهر غرق نیست
صخره را گفتم مکن با او ستیز قطره را گفتم بدان جانب مریز
امر دادم باد را کان شیرخوار گیرد از دریا گذارد در کنار
سنگ را گفتم به زیرش نرم شو برف را گفتم که آب گرم شو
صبح را گفتم به رویش خنده کن نور را گفتم دلش را زنده کن
لاله را گفتم که نزدیکش به روی ژاله را گفتم که رخسارش بشوی
خار را گفتم که خلخالش مکن مار را گفتم که طفلک را مزن
رنج را گفتم که صبرش اندک است اشک را گفتم مکاهش کودک است
گرگ را گفتم تن خردش مدر دزد را گفتم گلو بندش مبر
بخت را گفتم جهانداریش ده هوش را گفتم که هوشیاریش ده
تیرگیها را نمودم روشنی ترس ها را جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و نا ایمن شدند دوستی کردم مرا دشمن شدند
کارها کردند اما پست و زشت ساختند آیینه ها اما ز خشت
تا که خود بشناختند از راه چاه چاه ها کندند مردم را به راه
روشنی ها خواستند اما ز دود قصرها افراشتند اما به رود
قصه ها گفتند بی اصل و اساس دزدها بگماشتند از بهر پاس
جام ها لبریز کردند از فساد رشته ها رشتند در دوک عناد
درسها خواندند اما درس عار اسبها راندند اما بی فسار
دیوها کردند در بان و وکیل در چه محضر، محضر حی جلیل
سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک در چه معبد، معبد یزدان پاک
رهنمون گشتند در تیه ضلال توشه ها بردند ار وزر و وبال
از تنور خود پسندی شد بلند شعله کردارهای ناپسند
وارهاندیم آن غریق بینوا تا رهید از مرگ شد صید هوی
آخر آن نور تجلی دود شد آن یتیم بی گنه، نمرود شد
رزمجویی کرد با چون من کسی خواست یاری از عقاب و کرکسی
کردمش با مهربانی ها بزرگ شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ
برق عجب، آتش بسی افروخته وز شراری، خانمان ها سوخته
خواست تا لاف خداوندی زند برج و باروی خدا را بشکند
رأی بد زد گشت پست و تیره رای سرکشی کرد و فکندیمش ز پای
پشّه ای را حکم فرمودم که خیز خاکش اندر دیده خودبین بریز
تا نماند باد عجبش در دماغ تیرگی را نام نگذارد چراغ
ما که دشمن را چنین می پروریم دوستان را از نظر، چون می بریم
آنکه با نمرود، این احسان کند ظلم، کی با موسی عمران کند؟
این سخن، پروین، نه از روی هوی است هر کجا نوری است ز انوار خداست
****