در باب استادان بی سواد ولی پرمدعا
مطلب بسیار خوبی با نام استادان بی سواد ولی پرمدعا و به وسیله یکی ازاساتید محترم دانشگاه منتشر شده که به بحثهای بسیار خوبی در این زمینه پرداخته است.
اینکه اساتید پرمدعا و بی سواد زیادی در کشور وجود دارند، مخصوصا در حوزه علوم انسانی و اجتماعی و علی الخصوص در رشته های میان رشته ای که به طور خاص بر مسائل متمرکزند، و عدم آشنایی با نحوه پژوهش در این حوزه نکته ای است که نگارنده به خوبی بر آن اشاره کرده و زوایایی مختلفی از آن را نیز باز کرده است. این بحث از این منظر نیز مهم است که تمام بار مشکلات بر دوش اینکه غرب یک سری علوم انسانی را دارد که احتمالا مبانی آن با ما سازگار نیست نیندازیم، بلکه بخش عمده ای از آن نیز ناشی از کم کاری و تنبلی خود ماست و این نیز واقعیتی است که باید آن را بپذیریم. در نوشته ذیل، تلاش بر این است که دو نقطه مهم مطلب فوق مورد بحث قرار گیرد تا احیانا از منظر گفتگوی انتقادی، راه برای فهم بهتر فراهم گردد و نقاطی از آن اصلاح گردد.
جنبه اول بحثی است که نگارنده محترم در باب رابطه میان بی سوادی اساتید دانشگاهی و رشد و توسعه مطرح کرده اند. چنین نگاهی به مثابه این است که فرض کنیم هنگامی که اساتید دانشگاه با سواد شده و مباحث روز و روشهای تحقیق کاربردی را مسلط شوند، بسیاری از مسائل جامعه را حل خواهند کرد و خود به خود رشد و پیشرفت حاصل خواهد شد. از منظر تئوری، این نگاهی بود که بعد از جنگ جهانی دوم به شدت سرایت کرد و موفقیت پروژه هایی نظیر پروژه مانهاتان، رئیس دفتر توسعه علمی آمریکا را به این نتیجه رساند که تنها راه موفقیت و پیشرفت در حوزه اقتصاد، امنیت ملی و بهداشت از طریق توسعه علم می گذرد و این مطلب را در گزارش معروفی به رئیس جمهور وقت آمریکا پیشنهاد داد. چنین مدلی در ادبیات رشد و نوآوری به مدل خطی فشار علم معروف گشت و امروزه بعد از گذشت بیش از نیم قرن از آن زمان، مشخص شده که مدلهای خطی که یک رابطه علیتی یک طرفه از علم به سمت پیشرفت و توسعه را تصویر می کردند برداشت ناقصی از واقعیت بوده اند. جدای از اینکه سیر تحولات نظریه پردازی در این نیم قرن چگونه بوده است، ما امروزه با مفهومی به نام نظامهای نوآوری مواجه هستیم که علم و دانشگاه ها را بخشی از مجموعه ای می داند که به سمت پیشرفت و توسعه رهنمون می شوند و روابط را بسیار پیچیده تر از روابط علی و معلولی یک طرفه تصویر می کند. در این رهیافتها، بنگاه ها کانون اصلی توسعه تکنولوژی های جدید قلمداد می شوند و سایر موسسات و نهادها در کنار بنگاه ها هستند که به آنها توانایی انجام نوآوری های مختلف را می دهند که به نوبه خود منجر به پیشرفت و توسعه می شود (هرچند به مفهوم غربی آن، یعنی توسعه اقتصادی).
از این منظر، درست است که نهاد دانشگاهی ما دارای نقاط ضعف فراوانی است که در مطلب فوق بدانها اشاره شده، اما این بدان معنی نیست که کلیه مشکلات از اینجا ناشی می شود بلکه مسائل مهمتری نظیر دولتی بودن اقتصاد، نقش نفت در آن، ساختار بنگاه ها و تحقیق و توسعه درکشور و ... در این میان نقش بازی می کنند. لازم به ذکر است که سیاستهایی نظیر هدفمندسازی یارانه ها و اصل 44 در تلاش برای حل این مشکلات کلیدی هستند.
جنبه دوم ناظر است به پیشنهاداتی که در آن نوشته مطرح شده. نوشته در بخش "نتیجه گیری، علت و چاره" ضمن تاکید مجدد بر اینکه عقب ماندگی علمی (حال به معنای مطروحه در مقاله که بخش عمده ای از آن را می توان ناظر به عدم توانایی در پژوهش دانست) اصلی ترین عامل عقب ماندگی کشور است (یعنی همان مدل خطی)، اما به علت این مساله نمی پردازد که چرا سیستم عقب مانده است و در همین راستا چاره ای نیز ارائه نمی دهد. در واقع بحث مطرح شده در این بخش این است که سیستم عقب مانده است چونکه اساتید بیسواد هستند و لذا راه حل این است که اساتید باسواد شوند. در حالیکه نکته اینجاست که چرا سیستم دانشگاهی کشور بیسواد است و به سمت جلو حرکت نمی کند و علتهای این حرکت کند و بیسوادی کدامند تا از منظر فهم علتها بتوان راهکاری ارائه داد. بحث مطرح شده در انتهای نوشتار شبیه این است که بگوییم من حالم خوب نیست چون سرم درد می کند و لذا برای اینکه حالم خوب شود باید سرم درد نکند. در حالیکه مساله این است که علت این سردرد (بیسوادی) چیست؟
در حوزه های مختلفی در کشور امروزه مشاهده می شود که صرف اینکه بر سر وجود یک سری نشانه های بیماری در سیستم اجتماعی توافقی حاصل شد، کنشگران به سرعت به دنبال راه حل می گردند بدون اینکه به این نکته دقت کافی داشته باشند که پس از شناخت و فهم وجود یک سری نشانه بیماری، مرحله بعدی یافتن علتهای آن است تا در پرتو آن تجویز صورت بگیرد. متاسفانه در بسیاری موارد حتی در یک سری سیاستهای کلی کشور، نشانه های درد شناسایی شده و سپس معکوس آن به عنوان سیاست پیشنهاد می گردد، نظیر اینکه مثلا مشکل در کشور عدم وجود روحیه تیمی است و سپس سیاست مربوط به آن ارتقا فرهنگ و روحیه کار تیمی پیشنهاد می شود، و سپس یک سری ابزار نیز برای آن تعیین می شود، عمدتا با توجه به اینکه چه کارهایی می توان انجام داد، نظیر تشویق مالی کارهای تیمی، نمره بیشتر دادن به کسانی که کار تیمی می کنند و مسائلی از این دست.
از این منظر، مقاله فوق به خوبی نشانه های درد و بیماری را منعکس کرده است، نظیر اینکه فرهنگ نقادی وجود ندارد، داوری ها بی کیفیت است، اساتید به دنبال مقاله هستند، و مسائلی از این دست، که همه تائید کننده این مساله هستند که سیستم بیمار است، اما مشخص نیست که علل وجود چنین مشکلاتی را در کجا باید جستجو کرد؟ کدام عوامل هستند که اساتید را سوق می دهند که اینگونه رفتار کنند در حالیکه اساتید مشابه در نهادهای آکادمیک پیشرفته دنیا رفتاری کاملا متفاوت را از خود نشان می دهند؟
در این باب بحثهای مبسوطی در ادبیات و تئوریها وجود دارد، منجمله اینکه یک سیستم آکادمیک سالم چه ویژگیهایی دارد که رفتار اساتید در آن شکل می گیرد و اینکه در آن سیستم فرهنگ نقادی چگونه نهادینه می شود و افراد جدای از شخصیتهای خود، و صرفا از منظر تئوریها و نظریاتشان به بوته نقد کشیده می شوند و از این رهگذر رهیافتهای جدیدتر همواره آشکار می شود و فهم و درک بشر عمیق تر و پیچیده تر می شود و مسائلی از این دست. فهم اینکه علل شکل نگرفتن چنین سیستمی در کشور چیست، می تواند راهگشای ارائه پیشنهادات آتی در راستای تقویت سیستم دانشگاهی کشور گردد که به نوبه خود نیاز به کار کارشناسی بسیار جدی در باب سیستم علمی کشور دارد. به عبارت دیگر، یک پژوهش نیاز است که مشخص شود علل بیماری سیستم را در کجا باید جستجو نمود.
منبع: الف