گشتی در وبلاگ‌ها؛

برای پدربزرگ و مادربزرگم که تمام شدند ولی ناتمام نماندند!

|
۱۳۸۹/۱۰/۲۰
|
۱۵:۰۰:۰۰
| کد خبر: ۴۳۳۵
برای پدربزرگ و مادربزرگم که تمام شدند ولی ناتمام نماندند!
مادربزرگم دیشب مرد، اما مطمئنم همین الان با تمام وجودش در حال پذیرایی از مورچه هاست.
باشگاه جوانی برنا/ محمدکاظم مزینانی

١-
مادربزرگم در خانه‌شان درخت انگور داشت
پشت بام داشت
مورچه هم داشت
مادربزرگم مورچه‌هایش را خیلی دوست داشت
او مورچه‌ها را از خانه‌اش بیرون نمی‌کرد
برایشان ریزه ­نان می‌ریخت
و در لانه‌شان آب نمی‌ریخت.
مادربزرگم دیشب مرد
اما مطمئنم همین الان
با تمام وجودش
در حال پذیرایی از مورچه‌هاست.

٢-
باغ پدربزرگ، کوچک بود
اما یک عالمه کلاغ داشت
کلاغ‌ها قارقار می‌کردند
و من نمی‌توانستم آنها را بشمارم
پدربزرگ نگاهم کرد
گفتم:
" من چندتا انگشت کم دارم!"
پدربزرگ
دستم را گرفت
به مدرسه برد
و اسمم را نوشت
من درس خواندم
پر از عدد شدم
درس‌ها را خوب بلد شدم
یک روز رفتم سراغ باغ
اما پدربزرگ نبود
اصلا آنجا هیچ باغی نبود
حتی به تعداد انگشت‌هایم نیز
بر شاخه‌ها کلاغی نبود


بر گرفته از وبلاگ "آب یعنی ماهی"



***

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه