به مناسبت سالروز ترور حضرت آیت الله خامنه‌ای

موقعیت آماده‌باش حافظ هفت مجروح شده!+ عکس و صوت

|
۱۳۹۰/۰۴/۰۴
|
۱۴:۱۱:۵۸
| کد خبر: ۵۹۱۶۶
موقعیت آماده‌باش حافظ هفت مجروح شده!+ عکس و صوت
آقا اول كمی درباره شایعات علیه شهید مظلوم بهشتی صحبت كرد و بعد هم اشاره كرد كه من اصلاً دختر ندارم!
به گزارش خبرگزاری برنا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، توطئه‌های زیادی علیه نظام نوپای اسلامی طراحی و اجرا شد. یكی از این توطئه‌ها، تجهیز و تقویت گروهك‌ها و جریانات ضد انقلاب بود تا با این حربه، امنیت كشور با خلل مواجه شود. این گروهك‌ها به بمب‌گذاری در گوشه و كنار كشور و ترور روحانیون مبارز و انقلابی و حتی مردم عادی اقدام نمودند و شخصیت‌های ارزشمندی را به شهادت رساندند. یكی از گروهك‌ها، گروهك فرقان بود كه با اندیشه های التقاطی و منحرف خود در ترور شخصیت‌های ارزشمند نظام مقدس كوشید. از جمله اشخاص ترور شده توسط این گروه می‌توان به سپهبد قرنی، شهید مطهری، شهید حاج مهدی عراقی، آیت‌الله قاضی طباطبایی و شهید مفتح اشاره كرد. در روز 6 تیر ماه 1360، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای كه نمایندگی امام در شورای عالی دفاع، نمایندگی مجلس و نیز امامت جمعه تهران را بر عهده داشتند، در مسجد ابوذر تهران جهت پاسخ به پرسش‌های مردم پشت تریبون قرار گرفتند.

آنچه در ادامه می‌خوانید خاطراتی از واقعه روز 6 تیرماه 1360 در مسجد ابوذر است که پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(مدظله العالی) آن را منتشر نموده است.

- اصلاً اون روز مسجد یه جور دیگه بود...
- راست می‌گه! مثل همیشه نبود، هفته‌ی قبل هم كه برنامه لغو شد، اومده بودیم اما اینطوری نبود!
- توی حیاط یه جایی واسه ضبط صوت‌ها درست كرده بودیم.



- نماز ظهر كه تموم شد، آقا رفتن پشت تریبون.
- سئوال‌ها هم خیلی تند و بعضا بی‌ربط بود...
- پرسیده بودن شما داماد وزیر گرفتی و فلان قدر مهر دخترت كردی.



- آقا اول كمی درباره شایعات علیه شهید مظلوم بهشتی صحبت كرد و بعد هم اشاره كرد كه من اصلا دختر ندارم!
- من دیدم یه نفر با موهای وزوزی داره با یه ضبط صوت به سمت تریبون میاد.
- نه یه نفر نبود! ضبط رو دست به دست دادن تا كسی شك نكنه!
- منم فكر كردم ضبط بچه‌های خود مسجده؛ دیگه شك نكردم چرا این ضبط مثل بقیه توی حیاط نیست!
- ولی نفر آخر، از خودشون بود!
- آره! آره! چون دقیقا ضبط رو گذاشت رو به آقا و سمت چپ؛ درست مقابل قلب ایشون!
- من همینطوری رفتم به ضبط یه سری بزنم! كمی زیر و بمش را نگاه كردم و بعد ناخودآگاه جاشو عوض كردم، گذاشتم سمت راست، كنار میكروفن، كمی با فاصله‌تر از آقا!
- یكدفعه میكروفن شروع كرد به سوت كشیدن...
- آقا برگشتن گفتن: این صدا را درست كنید یا اصلا خاموش كنید.
- منبری‌ها این جور مواقع كمی عقب و جلو می‌شن تا بلكه صدا درست بشه!
- من روبروی آقا، كنار در شبستان وایساده بودم، آقا كمی به عقب و سمت چپ رفتند كه یكدفعه...



- یه صدای عجیبی توی شبستان پیچید...
- اول فكر كردم، تیر اندازی شده...
- سریع اسلحه‌ام رو درآوردم... تا برگشتم دیدم...

و اشك، چنان سر می‌خورد توی صورتش كه هر چه‌قدر هم لبش را بگزد؛ نمی‌تواند كنترلش كند... سرش را تكان می‌دهد و به "حاجی‌باشی" نگاه می‌كند، او هم سرش را انداخته پائین و با دست اشك‌هایش را می‌چیند. "پناهی" به دادش می‌رسد و ادامه می‌دهد:

ــ مردم اول روی زمین دراز كشیدند و بعد هم به سمت در هجوم بردند، من اسلحه‌ام را از ضامن خارج كرده بودم، تا برگشتم سمت جایگاه دیدم ــ بغضش را فرو می‌خورد ــ "آقا" از سمت چپ به پهلو افتاده‌اند روی زمین! داد زدم: حسین! "آقا"... تا برسم بالای سر "آقا"، "حسین جباری" تنهایی "آقا" را بلند كرده بود و به سمت در می‌رفت...

"جوادیان" كه هنوز صورت گردش سرخ سرخ است، فقط سرش را به طرفین تكان می‌دهد و حتی چشم‌هایش را هم از ما می‌دزدد. "حیاتی" اما ماجرا را اینگونه ادامه می‌دهد:



ــ هرطور بود راه را باز كردیم و خودم برگشتم پشت تریبون، ضبط صوت مثل یك دفتر 40برگ از وسط باز شده بود. با ماژیك قرمز هم روی جداره داخلی‌‌اش نوشته بودند: "‌اولین عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی!"

***
ــ به هر ترتیبی بود آقا را سوار ماشین كردیم. یك بلیزر سفید. با سرعت از بین جمعیت كنده شدیم و راه افتادیم. توی راه یك لحظه آقا به هوش آمدند. نگاهی به چهره‌ی من كردند و از هوش رفتند. بعد‌ها پرسیدم آن لحظه چه چیزی احساس كردین، گفتند: "دو چیز! یكی اینكه ماشین داشت پرواز می‌كرد و دیگر اینكه سرم روی پای كسی بود..."



حاجی‌باشی یكدفعه نگاهش را از زمین می‌كند و بلندتر می‌گوید: توی ماشین همه‌اش به این فكر بودم كه اگر اتفاقی بیافته، مردم به ما چی می‌گن؟! و دوباره باران، حرف‌هایش را خیس می‌كند.



"جوادیان" ادامه می‌دهد: از جلوی یك درمانگاه گذشتیم كه گفتم: "حسین! برگرد... درمانگاه ..."

پنج نفری وارد درمانگاه شدیم، همه هول برشان داشته بود، یك نفر غرق خون توی آغوش جباری، 3 نفر هم با لباس خونی و اسلحه دنبالش... اولین دكتری كه آمد و نبض آقا را گرفت، بی‌معطلی گفت: دیگه كار از كار گذشته و رفت... پرستاری جلو آمد و گفت: "ببرینش بیمارستان بهارلو؛ پل جوادیه!"



به سرعت دویدیم سمت ماشین. پرستار هم همراهمان شد، با یك كپسول اكسیژن كه توی ماشین نمی‌رفت و بچه‌ها روی ركاب در عقب گرفتنش تا بریم بیمارستان بهارلو...

توی مسیر بی‌سیم را برداشتم و :

- حافظ هفت! مركز... مركز! موقعیت پنجاه - پنجاه... (پنجاه - پنجاه موقعیت آماده‌باش بود) بعد گفتم: مركز! حافظ هفت مجروح شده!

دوباره همه با هم ساكت شدند... انگار همین دیروز بوده، همین دیروز كه از توی ماشین اعلام می‌كنند به دكتر فیاض بخش، دكتر زرگر و ... بگوئید از مجلس خودشان را برسانند، بیمارستان بهارلو.

ماشین از در عقب بیمارستان وارد محوطه می‌شود. برانكارد می‌آورند. آقا را می‌رسانند پشت در اتاق عمل. دكتری كه از اتاق عمل بیرون می‌آید؛ نبض را می‌گیرد و با اطمینان می‌گوید: "تمام كرده!" اما...



اما دكتر فاضل كه آن روز اتفاقی و برای مشاوره‌ی یكی از بیماران در بیمارستان بهارلو حضور داشته، خودش را به اتاق عمل می‌رساند و دستور آماده سازی اتاق عمل را می‌دهد.




نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه