تصاویر: زندگی زنی که خانه‌اش در باد می‌لرزد

|
۱۳۹۰/۰۴/۰۴
|
۲۰:۱۳:۳۲
| کد خبر: ۵۹۳۵۶
تصاویر: زندگی زنی که خانه‌اش در باد می‌لرزد
«اسمم را هر چی می‌خواهی بنویس»... بدبختی از آسمان داغ اهواز روی سر چادر سفری كوچك و اسباب و اثاثیه محقر دور و برش می‌ریزد .

منطقه خوزستان، كنار چادر، یخچال خاموش درب و داغان و بی‌رونقی ایستاده و خبری از هیچ چیز در طبقه‌های آفتاب‌خورده‌اش نیست. زن، خم و لنگ راه می‌رود و در بساط محقر زندگی می‌پلكد. تمام زندگیش چادر برزنتی امانتی و خرت و پرت‌هایی است كه حالا در تكه زمینی خالی و برهوت پشت مجتمع‌های مسكونی پردیس، زیر تیغ آفتاب دور هم جمع كرده و روزها را به بی‌خانمانی می‌گذراند.


حرف می‌زند و حواسش هست كه خالكوبی روی دستش را قایم كند، چیزی روی دست چپش خالكوبی كرده، مثل یك جمله كوتاه، یا یك اسم، قایمش می‌كند. می‌گوید: اسم یكی است، ولی زشت است، خالكوبی برای یك زن زشت است، زن باید توی دلش دوست داشته باشد... بعد دست می‌گذارد گوشه شقیقه‌اش، می‌گوید: زن فقط باید توی فكرش كسی را دوست داشته باشد...

توی گرمی هوا فوت می‌كند، مثل این كه آه كشیده باشد، می‌گوید: متولد 41 ام، بچه بودم، گول خوردم، باهاش ازدواج كردم، حالا او مَردم است... و چانه‌اش را جمع می‌كند.


می‌گوید: الان باهاش دعوا كردم، ‌گفتم مُردم از گرما و گرد و خاك، یك كاری كن... او هم گذاشت و رفت. بعد توی صدای لرزیده و بی‌حالش، گریه می‌كند: دیگر نمی‌توانم، دیگر نمی‌كشم. بنابرگزارش ایسنا، كلمه‌ها از لای دندان‌های زرد و كدرش می‌ریزند توی باد گرمی كه در برهوت اتوبان بقایی تاب می‌خورد، حرف‌هایش بوی فقر و اعتیاد می‌دهند، باد بوی حرف‌هایش را می‌برد و می‌ریزد روی سر و روی شهر اهواز.


جابه‌جای دست‌ها و پاهایش زخم‌های كبودی است كه توی چشم می‌زند، دست می‌برد و از كلمن، تكه‌ یخی در می‌آورد و دندان می‌زند. می‌گوید: هر كسی این دندان‌ها را می‌بیند، می‌گوید معتادی ... و سرش را تكان می‌دهد. باز می‌گوید: ‌دیگر چشم‌هایم درست و حسابی نمی‌بیند، گوش‌هایم نمی‌شنود، آفتاب نمی‌سازد، سل داشتم، از چند تا درد بگویم؟

توی فكرهای دور و درازی راه می‌رود و می‌گوید: چند سال است كه ازدواج كرده‌ام؟ چه می‌دانم! من توی 14 سالگی گول خوردم... و آستین پیراهن چروك و چرك را می‌كشد روی خالكوبی قدیمی.


می‌گوید: زندگی توی این دوره و زمانه پول و پارتی و خوشگلی می‌خواهد... و شانه‌ای به بی‌قیدی بالا می‌اندازد. به حاشیه دامن رنگ و رو رفته‌اش دست می‌كشد و حرف می‌زند: تا حالا صد نفر آمده‌اند و زندگی مرا دیده‌اند و رفته‌اند، غذایم همین چیپس بود برای صبح و ظهر. شوهرم كارگر روزمزد كشتارگاه است، ولی پنجشنبه و جمعه و شنبه كار ندارد، هیچی گیرمان نمی‌آید.

گره روسری را شل می‌كند و مجله برگ‌برگی را تكان تكان می‌دهد و هوای خفه و گرم را باد می‌زند. می‌گوید: بروید یك مرد قوی و ورزشكار بیاورید توی این آفتاب و باد و خاك، ببینید زنده می‌ماند؟ فقط می‌آیند و حرف می‌زنند و می‌روند و كاری نمی‌كنند، شوهرم همه جا رفته، كمیته امداد و كلانتری هم رفته، ولی فایده‌ نداشته... قبل از این كه آواره این بیابان بشویم، توی یك خانه نشسته بودیم، ماهی 30 هزار تومان كرایه می‌دادیم، روبه‌روی كشتارگاه... یك ماه بعدش صاحب‌خانه گفت ماهی 50 تومان بدهید، كه نمی‌توانستیم، آمدیم بیرون.


الآن هم دو ماه است كه اینجا، توی این بیابان چادر زده‌ایم، چادر هم مال خودمان نیست، اهالی پردیس داده‌اند كه باید بهشان پس بدهیم. توی همین وضع هم شناسنامه‌ها و قباله ازدواجمان را دزد برد، حتی دزد آمد كه شلوار شوهرم را هم بدزد كه نگذاشتم.

مجله را می‌گذارد روی زمین و برگ می‌زند: سواد كه ندارم، عكس‌هایش را نگاه می‌كنم... و به صفحه پر از عكس‌های كودكان خندان و شاگرد اول خیره می‌شود و بینشان دنبال كودكی می‌گردد كه هیچ‌وقت نداشته است.



سایه چادر سفری برزنتی توی باد سر ظهر می‌لرزد، چند متر آن طرف‌تر، ماشین‌ها با سرعت از اتوبان پردیس می‌گذرند و زیر ظل خورشید داغ، زن به پای زندگی‌ای كه بر باد می‌رود، می‌سوزد.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر