باشگاه کتاب/
ارمیا ماهی بیدست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین
هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق میکند که ماهی از بیآبی به دلیل طبیعی نمیمیرد. ماهی به خاطر آب خودش را میکشد!
باشگاه جوانی برنا/ ارمیا، نخستین كتاب رضا امیرخانی است كه در سال 1372 منتشر شد و تاكنون به چاپ چهارم رسیده است. نام كتاب از شخصیت اصلی آن وام گرفته شده، پسری كه سالهای پایانی جنگ ایران و عراق را در جبهه گذرانده و پس از قبول قطعنامه به تهران بازگشته است تا زندگی را ادامه دهد. نحوه زندگی اجتماعی پس از جنگ برای او كه سالها در شرایط متفاوتی زندگی كرده، بسیار دشوار است. به همین دلیل تصمیم میگیرد از تهران به شمال كشور سفر كند تا در تنهایی به مسائلی كه در این مدت با آنها دست به گریبان بوده بیاندیشد.
علم میگوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی میمیرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق میکند که ماهی از بیآبی به دلیل طبیعی نمیمیرد. ماهی به خاطر آب خودش را میکشد! خشم... عجز... تنهایی ... اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بیدست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین.
"چشمان مصطفی، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمیتوانستند. چگونه به آن چشمان نیمباز مشکی مشکی می توانستی چشم بدوزی زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماوراء تو و سنگر است؟ چگونه چادر گلمنگلی نگاهت را بر سجده ساده ش پهن میکردی، زمانی که شانههای ارمیا در سجده بی صدا میلرزید؟"
"فریاد ارمیا سنگر را لرزاند درد کمر را فراموش کرد. با دو خیز خودش را به مصطفی رساند. چشمهایش به تاریکی عادت کرده بود. مردمک چشم ارمیا، از ترس بود یا از شک آنی، در کاسه چشمش جا نمیشد. سر مصطفی را با دست بالا آورد احساس کرد الان است که سرش جدا شود. اگر نور به اندازه کافی بود دستی را که با آن کمر مصطفی را گرفته بود از روی سینه و از داخل گشادگی راه عبور ترکش میدید."
"زمستان 66 بود یک روز بعد از ظهر مامان شهین متوجه بسته لباسی شد که ارمیا در دست داشت. ارمیا از دانشگاه به خانه آمده بود مامان شهین از اینکه ارمیا برای خودش لباس خریده خوشحال بود. ارمیا هر چند همیشه خوب لباس میپوشید اما هیچوقت برای سر و وضع ظاهری خود چیزی نخریده بود. مامان شهین از این پوست انداختن ارمیا خیلی خوشحال شد. مامان شهین خوب به خاطر میآورد زمستان 66 را. صبح یکی از همین روزها ارمیا لباسهای ارزانش را پوشیده بود به مسجد رفته بود و برای رفتن به جبهه در بسیج آن مسجد جنوب شهر ثبت نام کرده بود. مامان شهین از این لباس ها هم مثل آن لباس های خاکی میترسید!"
علم میگوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی میمیرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق میکند که ماهی از بیآبی به دلیل طبیعی نمیمیرد. ماهی به خاطر آب خودش را میکشد! خشم... عجز... تنهایی ... اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بیدست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین.
"چشمان مصطفی، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمیتوانستند. چگونه به آن چشمان نیمباز مشکی مشکی می توانستی چشم بدوزی زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماوراء تو و سنگر است؟ چگونه چادر گلمنگلی نگاهت را بر سجده ساده ش پهن میکردی، زمانی که شانههای ارمیا در سجده بی صدا میلرزید؟"
"فریاد ارمیا سنگر را لرزاند درد کمر را فراموش کرد. با دو خیز خودش را به مصطفی رساند. چشمهایش به تاریکی عادت کرده بود. مردمک چشم ارمیا، از ترس بود یا از شک آنی، در کاسه چشمش جا نمیشد. سر مصطفی را با دست بالا آورد احساس کرد الان است که سرش جدا شود. اگر نور به اندازه کافی بود دستی را که با آن کمر مصطفی را گرفته بود از روی سینه و از داخل گشادگی راه عبور ترکش میدید."
"زمستان 66 بود یک روز بعد از ظهر مامان شهین متوجه بسته لباسی شد که ارمیا در دست داشت. ارمیا از دانشگاه به خانه آمده بود مامان شهین از اینکه ارمیا برای خودش لباس خریده خوشحال بود. ارمیا هر چند همیشه خوب لباس میپوشید اما هیچوقت برای سر و وضع ظاهری خود چیزی نخریده بود. مامان شهین از این پوست انداختن ارمیا خیلی خوشحال شد. مامان شهین خوب به خاطر میآورد زمستان 66 را. صبح یکی از همین روزها ارمیا لباسهای ارزانش را پوشیده بود به مسجد رفته بود و برای رفتن به جبهه در بسیج آن مسجد جنوب شهر ثبت نام کرده بود. مامان شهین از این لباس ها هم مثل آن لباس های خاکی میترسید!"
نظر شما